«معشوق سابق» پارت نهم
~~~
شرکت را تا مدتی نامعلوم بست.
نمیدانست با چه آبرویی در چشم آن همه کارمند مزاحم نگاه کند.
اما حالا دیگر این ها برایش اهمیتی نداشتند، تمام فکرش پیش فلیکس بود.
حالا خوب حال فلیکس را میفهمید، دلیل آن لحظاتی که دستانش میلرزید و به لکنت می افتاد را حالا به خوبی درک میکرد.
شب و روز به فلیکس می اندیشید. مدام برایش سوال میشد: الان کجاست؟ چه میخورد؟ چه میپوشد؟ کجا کار میکند؟ حالش چطور است؟...
مدام به خودش لعنت میفرستاد، عذاب وجدان فریاد هایی که سر فلیکس زد داشت ذره ذره نابودش میکرد، نمیدانست به چه جرعتی به آن فرشته گفته بود «بمیر».
نه غذای درست و حسابی میخورد و نه خواب درست و درمانی داشت.
زانو هایش را بغل گرفته بود و به همین سوالات تکراری می اندیشید که صدای مسیج تلفن همراهش تبدیل به امیدی شد که شاید فلیکس باشد، با عجله قفل گوشی اش را باز کرد و وارد پیام های جدیدش شد.
از شماره ای ناشناس پیام آمده بود:« سلام پسرم. حالت چطوره؟ بهت پیام دادم تا بگم شنبه ی هفته ی آینده یه مهمونی خانوادگی در پیش داریم، قراره با گلوریا آدام، دختر یکی از دوستانم آشنا بشی، لوکیشن رو برات میفرستم، امیدوارم راس ساعت ۸ به این جمع بپیوندی.»
با دیدن این پیام اوضاع از قبل هم بدتر شد.
هیونجین پسر «شی اون هوانگ»، عضو خانواده ی سلطنتی هوانگ بود، از این خانواده حالش به هم میخورد، وقتی بچه بود پدرش، سختگیری های عجیب و غریبی داشت، همیشه مادر هیونجین را کتک میزد و سر هیونجین فریاد میکشید.
مادرش یک روز به علت فشار روحی روانی خودکشی کرد و چند روز بعد هیونجین از پدرش جدا شد و تصمیم گرفت زندگی مستقل خود را بسازد، او فقط ۱۹ سال داشت وقتی که این اتفاقات را تحمل میکرد.
با خواندن پیام عصبی شد، عصبی از اینکه مجبور بود با یک دختر از دماغ فیل افتاده کنار بیاید وقتی قلبش جای دیگری گیر است.
نمیتوانست به این مهمانی نفرین شده نرود، چون مطمئن بود پدرش راننده میفرستد تا به زور هم که شده او را راهی این مجلس اجباری کند.
با حقیقت کنار آمد و با خودش گفت: باشه میرم. ولی قسم میخورم نوک انگشتمم به دختره نمیخوره.»
از این زندگی متنفر بود، در دلش آرزو میکرد که بمیرد، مگر اینکه دوباره بتواند فلیکس را ملاقات کند.
~~~
«فلیکس»
گوشه ای کز کرده بود و زانو هایش را بغل گرفته بود، آنقدر پوست لبش را کنده بود، لب هایش پر از زخم و خون شده بود.
دیگر نگاه هایش مثل قبل پر از احساس و نشاط نبودند، بلکه حتی کوچکترین احساسی در آنها پیدا نمیشد.
انگار خود واقعی اش را در آن شرکت، پیش هیونجین جا گذاشته بود و در قالب یک جسم بی حس از آنجا خارج شده بود.
این چند روز حتی به تلفن همراهش نگاه هم نینداخته بود، میدانست حداقل ۲۰ میسکال از جیسونگ دارد.
قصد نداشت از جایش تکان بخورد، در این چند روز روی هم رفته نهایتا دو وعده غذا خورده بود. جمله های آخر هیونجین مدام در گوشش تکرار میشد، برایش سوال شده بود که آیا واقعا هیونجین مرگ او را میخواست، یا بدون او دوام نمیاورد؟
در همین افکار غرق بود که با صدای زنگ در به خودش آمد.
حوصله ی هیچکس را نداشت، فقط دلش هیونجین را میخواست، دلش میخواست او نوازشش کند، اما هیونجین نبود، تازه معنی عشق را فهمیده بود، تازه فهمیده بود که عشق یعنی«تمنا برای داشتن کسی که سهم تو نیست.»
تلو تلو زنان به سمت در رفت و در را باز کرد، با باز شدن در، چهره ی نگران و آشفته ی جیسونگ را دید که با نگاهی تند به فلیکس نگاه میکرد، جیسونگ از فلیکس عصبانی بود و فلیکس هم به او بابت این عصبانیت حق میداد.
فلیکس تعارفی سرسری کرد و گفت: چرا نمیای تو؟
جیسونگ با لحنی جدی گفت: فقط میخواستم ببینم یه وقت نمرده باشی، ببینم تو اصلا رفاقت حالیت میشه؟ میدونی چقد نگرانت شدم؟
فلیکس حرفی برای گفتن نداشت، حتی نمیخواست مثل قبل بی دلیل عذرخواهی کند، فقط با نگاهی سرد به جیسونگ زل زده بود.
جیسونگ گفت: هی رفیق، شایعه ها حقیقت دارن؟ تو و هیونجین واقعا....
فلیکس نگذاشت جیسونگ حرفش را کامل کند، با لحنی تند فریاد کشید: من و هیونجین چــی؟ اصلا اگه بگم آره میخواین چی بگین؟ شماها هیچی نمیدونین، هیچـی، اگه ام اومدی اطلاعات بگیری همین الان بزن به چاک.
جیسونگ که از ورژن جدید فلیکس متعجب بود، سری تکان داد و فقط گفت: مراقب خودت باش.» و رفت.
فلیکس که انتظار داشت جیسونگ هم مانند همه ترکش کند، سرش را به دیوار پشتش تکیه داد و در همین حالت دیگر نتوانست بغضش را نگه دارد، گریه کرد، کاری جز گریه از دستش بر نمی آمد.
~~~
لایک و کامنت؟؟ ما اینجا زحمت میکشیم هاا💔✨😔
شرکت را تا مدتی نامعلوم بست.
نمیدانست با چه آبرویی در چشم آن همه کارمند مزاحم نگاه کند.
اما حالا دیگر این ها برایش اهمیتی نداشتند، تمام فکرش پیش فلیکس بود.
حالا خوب حال فلیکس را میفهمید، دلیل آن لحظاتی که دستانش میلرزید و به لکنت می افتاد را حالا به خوبی درک میکرد.
شب و روز به فلیکس می اندیشید. مدام برایش سوال میشد: الان کجاست؟ چه میخورد؟ چه میپوشد؟ کجا کار میکند؟ حالش چطور است؟...
مدام به خودش لعنت میفرستاد، عذاب وجدان فریاد هایی که سر فلیکس زد داشت ذره ذره نابودش میکرد، نمیدانست به چه جرعتی به آن فرشته گفته بود «بمیر».
نه غذای درست و حسابی میخورد و نه خواب درست و درمانی داشت.
زانو هایش را بغل گرفته بود و به همین سوالات تکراری می اندیشید که صدای مسیج تلفن همراهش تبدیل به امیدی شد که شاید فلیکس باشد، با عجله قفل گوشی اش را باز کرد و وارد پیام های جدیدش شد.
از شماره ای ناشناس پیام آمده بود:« سلام پسرم. حالت چطوره؟ بهت پیام دادم تا بگم شنبه ی هفته ی آینده یه مهمونی خانوادگی در پیش داریم، قراره با گلوریا آدام، دختر یکی از دوستانم آشنا بشی، لوکیشن رو برات میفرستم، امیدوارم راس ساعت ۸ به این جمع بپیوندی.»
با دیدن این پیام اوضاع از قبل هم بدتر شد.
هیونجین پسر «شی اون هوانگ»، عضو خانواده ی سلطنتی هوانگ بود، از این خانواده حالش به هم میخورد، وقتی بچه بود پدرش، سختگیری های عجیب و غریبی داشت، همیشه مادر هیونجین را کتک میزد و سر هیونجین فریاد میکشید.
مادرش یک روز به علت فشار روحی روانی خودکشی کرد و چند روز بعد هیونجین از پدرش جدا شد و تصمیم گرفت زندگی مستقل خود را بسازد، او فقط ۱۹ سال داشت وقتی که این اتفاقات را تحمل میکرد.
با خواندن پیام عصبی شد، عصبی از اینکه مجبور بود با یک دختر از دماغ فیل افتاده کنار بیاید وقتی قلبش جای دیگری گیر است.
نمیتوانست به این مهمانی نفرین شده نرود، چون مطمئن بود پدرش راننده میفرستد تا به زور هم که شده او را راهی این مجلس اجباری کند.
با حقیقت کنار آمد و با خودش گفت: باشه میرم. ولی قسم میخورم نوک انگشتمم به دختره نمیخوره.»
از این زندگی متنفر بود، در دلش آرزو میکرد که بمیرد، مگر اینکه دوباره بتواند فلیکس را ملاقات کند.
~~~
«فلیکس»
گوشه ای کز کرده بود و زانو هایش را بغل گرفته بود، آنقدر پوست لبش را کنده بود، لب هایش پر از زخم و خون شده بود.
دیگر نگاه هایش مثل قبل پر از احساس و نشاط نبودند، بلکه حتی کوچکترین احساسی در آنها پیدا نمیشد.
انگار خود واقعی اش را در آن شرکت، پیش هیونجین جا گذاشته بود و در قالب یک جسم بی حس از آنجا خارج شده بود.
این چند روز حتی به تلفن همراهش نگاه هم نینداخته بود، میدانست حداقل ۲۰ میسکال از جیسونگ دارد.
قصد نداشت از جایش تکان بخورد، در این چند روز روی هم رفته نهایتا دو وعده غذا خورده بود. جمله های آخر هیونجین مدام در گوشش تکرار میشد، برایش سوال شده بود که آیا واقعا هیونجین مرگ او را میخواست، یا بدون او دوام نمیاورد؟
در همین افکار غرق بود که با صدای زنگ در به خودش آمد.
حوصله ی هیچکس را نداشت، فقط دلش هیونجین را میخواست، دلش میخواست او نوازشش کند، اما هیونجین نبود، تازه معنی عشق را فهمیده بود، تازه فهمیده بود که عشق یعنی«تمنا برای داشتن کسی که سهم تو نیست.»
تلو تلو زنان به سمت در رفت و در را باز کرد، با باز شدن در، چهره ی نگران و آشفته ی جیسونگ را دید که با نگاهی تند به فلیکس نگاه میکرد، جیسونگ از فلیکس عصبانی بود و فلیکس هم به او بابت این عصبانیت حق میداد.
فلیکس تعارفی سرسری کرد و گفت: چرا نمیای تو؟
جیسونگ با لحنی جدی گفت: فقط میخواستم ببینم یه وقت نمرده باشی، ببینم تو اصلا رفاقت حالیت میشه؟ میدونی چقد نگرانت شدم؟
فلیکس حرفی برای گفتن نداشت، حتی نمیخواست مثل قبل بی دلیل عذرخواهی کند، فقط با نگاهی سرد به جیسونگ زل زده بود.
جیسونگ گفت: هی رفیق، شایعه ها حقیقت دارن؟ تو و هیونجین واقعا....
فلیکس نگذاشت جیسونگ حرفش را کامل کند، با لحنی تند فریاد کشید: من و هیونجین چــی؟ اصلا اگه بگم آره میخواین چی بگین؟ شماها هیچی نمیدونین، هیچـی، اگه ام اومدی اطلاعات بگیری همین الان بزن به چاک.
جیسونگ که از ورژن جدید فلیکس متعجب بود، سری تکان داد و فقط گفت: مراقب خودت باش.» و رفت.
فلیکس که انتظار داشت جیسونگ هم مانند همه ترکش کند، سرش را به دیوار پشتش تکیه داد و در همین حالت دیگر نتوانست بغضش را نگه دارد، گریه کرد، کاری جز گریه از دستش بر نمی آمد.
~~~
لایک و کامنت؟؟ ما اینجا زحمت میکشیم هاا💔✨😔
- ۸.۳k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط