مافیای عاشق. پارت ۱۰

ویو تهیونگ.

یعنی چه شرطی میزارن.

چان: خب اول شرط ها اگه من بردم پارتنرت مال من جئون ☺️😏(منظورش تهیونگه)

چی اونا الان سر من شرط بستن نههه😳 جونگکوک بگو نههه 😥🥺

جونگکوک:(تو ذهنش: به هر حال من برنده ام 😏😌)

جونگکوک نگاهی به تهیونگ که تو بغلش بود کرد .

جونگکوک: باشه (سرد) 😏

یعنی چی 😳باشه ولش به هر حال قراره بمیرم (نویسنده: خدا نکنه مگه من میزارم)

چان: خب تو شرط تو بزار. 😉

جونگکوک: چطوره اگه من بردم (سرش و نزدیک چان کرد) تو رو بکشم نظرت (سرد، ریلکس) 😏

یعنی می خواد بکشتش خدایا چرا منو وارد بازی اینا کردی 🥺😞.

چان: چی 😳 به هر حال من می برم جئون باشه.

جونگکوک:(پوزخند) باشه (سرد)

وااااا یعنی چی باشههه منم ادمم هااا 🥺(ای ننه بچم بغض کرد من بگردم 😭)

پرش زمانی بعد از قمار.

دور اول چان برد. 🫣

دور دوم جونگکوک برد 🙂

دور سوم یهنی دور اخر هم جونگکوک برد. 😏
(هووو دست بخاطر برد پسرم 🤗🙌🏻.)

اخیش کوک برد خیالم راحت شد وایسا نکنه کوک جدی می خواد بکشتش. 😳

جونگکوک:(همونطوری ریلکس که تهیونگ نشوند صندلی بغلی پاهاش گذاشت رو میز گفت) خب اماده ای برای اون دنیا.(سرد و نیشخند)

چان: اوووو (شروع کرد به دست زدن) بارکلا جئون ولی به نظرت دیر نشده 😏

جونگکوک: منظورت چیه (سرد).

ویو نویسنده:

که صدای تیراندازی از توی عمارت بلند شد.

جئون عصبی به چان نگاه کرد که چان و جونگکوک همزمان رو هم اصلحه کشیدن.

جونگکوک: عوضی (سرد و عصبی 😡)

چان: سوپرایزجئون می خواستم غافلگیرت کنم. الان همتون می رید اون دنیا 😉😏

جونگکوک: اعههه اگه اینجوریه قراره با هم بریم اون دنیا نظرت؟(سرد و نیشخند). 😏

اون ها اول بادیگارد های همو کشتن بعد اسلحه ها روبه روی هم قرار دادند.

چان: بای جئون 🙂.

هردو شلیک کردند اونجا تنها کسی که پشت جونگکوک قرار داشت تهیونگ بود که داشت می لرزید و بغض کرده بود و روی گوشاشو گرفته بود. تهیونگ نگاه کرد تیر تو مغز چان خورده بود. بعد دید جونگکوک داره میفته سریعی گرفتش تو قفسه سینش تیر خورده
بود.

تهیونگ: ارباب (با صدای لرزون و بغض و ترس) شما تیر خوردید.

جونگکوک: فقط از در پشتی فرار کن برو (با صدای دردمند. سرد)

تهیونگ فکر کرد، اون ادمی نبود که کسی که تیر خورده بود را رها کنه.

تهیونگ: نه ارباب من نمی تونم شما را اینجا تنها بزارم (با بغض)

جونگکوک:(تعجب کرده بود) برو همین که گفتم این یه دستوره (سرد).(داد)

تهیونگ، به جونگکوکی که سرش داد می زد توجه نکرد چون قبلا یه چیزایی از پزشکی سرش می شد شروع کرد. یک تیکه پارچه لباسشو پاره کرد محکم بست به زخم جونگکوک، تا خون ریزی بند بیاد.
و جونگکوکی که تعجب کرده بود اون الان فکر میکرد این بچه مثل بقیه ولش کنه بره ولی اینطور نبود انقد که محو تماشای صورت پسر شد کاملا درد قفسه سینش یادش رفت.

که یهو یه بادیگارد دشمن از در امد تو اصلحه کشید روشون و گفت.

بادیگارد دشمن: تو رییسمون و کشتی.

می خواست بکشتشون کهه جونگکوک چشاشو بست نه این که بیهوش بشه
فکر می کرد این اخر راهه تا اینکه صدای گلوله شنید چشماشو باز کرد با چیزی که دید دهنش هفت متر باز موند. اون تهیونگ بود که با اصلحه بادیگارد دشمنو کشت.

تهیونگ ترسیده اصلحه رو انداخت رفت سمت جونگکوک از زیر بغلش گرفت کمک کرد برن بیرون از در پشتی رفتن بیرون که با کلی جنازه روبه رو شدن یهو صدای بیسیم جونگکوک امد. جونگکوک دادش تهیونگ گفت.

جونگکوک: بگیر جواب بده (سرد و درد)

تهیونگ: الو بله (مگه تلفنه میگی الو 🤣)(بغض)

شوگا:(پشت خط) شما خوبین اسیب ندیدین؟

تهیونگ: من خوبم ولی ارباب زخمی شده (بغض سگی).

شوگا: چیی جونگکوک زخمی شده ببین ما تا اینا رو بکشیم کارمون طول میکشه. رانندگی بلدی؟

تهیونگ: ارههه چرا؟(بغض)

شوگا: یکی ار ماشین های توی محوطه را بردار جونگکوک ببر عمارت تا ما برسیم زود برو فهمیدی؟

تهیونگ: باشه اما........... ..........





بیا پایین





















پایین تر
















یکم بیشتر
















چیه برو خونتون دیگه بقیش برای بعد.

ولی بنظرتون چی میشه؟

تهیونگ به شوگا چی گفت؟

بنظرتون جونگکوک میمیره؟

💞🖐🏻😶‍🌫️💋😘بای تا بعد. نظرتون و تو کامنتا بگید.

☺️🤧❤
دیدگاه ها (۶)

پارت ۲۸

پارت ۵۰

ʙᴇᴀᴜᴛɪꜰᴜʟ ᴍɪꜱᴛᴀᴋᴇᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ | ɪᴀɴᴘᴀʀᴛ:⁰³تهیونگ سعی می‌کرد شن...

🖤 فیک: اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...پارت سوم: مهمان ناخوانده...

مافیای من

هم اتاقی من

شاگرد لوس من

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

پارت هفتم: نامی روی تیغه. صبح هنوز نرسیده بود که جونگکوک روی...

عشقی حقیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط