.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 .. ←پارت۳30→
شاید ماه توی آسمون تنهاباشه ولی ارسلان تنهانیست!!تاوقتی دیاناهست،ارسلان تنهانیست.
نگاهم وازماه گرفتم ودوباره خیره شدم به ارسلان...
ارسلان توتنهانیستی...باورکن!
نفس عمیقی کشید... نفس عمیقش تو هوای سرد شب،بخاری ایجاد کرد...نگاهش هنوزم روی ماه ثابت بود...
زیرلب گفت:مگه نگفتم برو؟پس چرا نرفتی؟!
بالحنی که بی اختیاربوی دلخوری می داد،گفتم:نرفتم چون قول داده بودم نرم.من قول داده بودم توبدترین شرایط کنارت بمونم...ارسلان مابه هم قول دادیم...
چیزی نگفت...هیچی!فقط سکوت کرد...
درسکوت،ازجعبه سیگار توی دستش،سیگاری بیرون کشید...سیگاروروشن کرد وبه سمت لبش برد...به من نگاه نمی کرد ونگاه خیره اش به آسمون بود...پک سنگینی از سیگار گرفت وبعد،پرحرص دودش و بیرون داد...دوباره یه پک دیگه...دوباره...
از دستش کلافه شده بودم...
سیگار کشیدن هیچی رو درست نمیکنه...برای چی سیگار میکشه؟
دستم وبه سمت سیگار توی دستش دراز کردم...سیگارو ازدستش بیرون کشیدم...بااین حرکتم،نگاه خیره اش وازماه گرفت...متعجب خیره شدبه من...
نگاهم واز نگاه متعجبش گرفتم وسیگار توی دستم واز بالکن به پایین پرت کردم...بدون اینکه به ارسلان نگاهی بندازم،زیرلب گفتم:نمیذارم بکشی...سیگار کشیدن توهیچ چی رو درست نمیکنه.نمیذارم سیگار بکشی.
ارسلان اماسکوت کرد وچیزی نگفت...
نگاهم توی آسمون تیره شب چرخید وروی ماه ثابت موند...
ماه...ماه...ماه...حالم از این مزاحم به هم می خوره!!مزاحمی که ارسلان اون وبه من ترجیح میده...مزاحمی که تمام دردودلای ارسلان وگوش میده...مزاحمی که ارسلان بهش اعتماد داره...حالم از ماه به هم می خوره!...
من نرفتم تاارسلان تنهانباشه...من اینجاموندم تاارسلان احساس تنهایی نکنه...من رفتن وانتخاب نکردم تا ارسلان حداقل این یه بار روتوی تنهاییاش به ماه خیره نشه...تاباماه دردودل نکنه.من اینجام تا ارسلان تنهانباشه...اما ارسلان...ارسلان توجهی به من نمیکنه.انگار بودونبود من فرقی به حالش نمیکنه. چه باشم وچه نباشم سیگار به دست می گیره ودودش وحواله ریه هاش می کنه.مگراینکه خودم به زور سیگارواز دستش بیرون بکشم!چه باشم وچه نباشم خیره میشه به ماه توی آسمون وبا اون دردودل می کنه...
اشک توچشمام جمع شده بود!
اشک؟واسه چی داری گریه می کنی دیانا؟!
نمی دونم...نمی دونم...به خاطر بدبختیای خودم،به خاطر تنهاییم،به خاطر دلتنگیم،به خاطر رادوین،به خاطر اینکه ماه وبه من ترجیح میده...به خاطر اینکه به جای اینکه حرفاش وبه من بزنه باماه دردودل می کنه!
نگاهم واز ماه گرفتم وخیره شدم به ارسلان...هرچندکه تصویرش ازپشت پرده اشکم تاربود...
نگاهم وازماه گرفتم ودوباره خیره شدم به ارسلان...
ارسلان توتنهانیستی...باورکن!
نفس عمیقی کشید... نفس عمیقش تو هوای سرد شب،بخاری ایجاد کرد...نگاهش هنوزم روی ماه ثابت بود...
زیرلب گفت:مگه نگفتم برو؟پس چرا نرفتی؟!
بالحنی که بی اختیاربوی دلخوری می داد،گفتم:نرفتم چون قول داده بودم نرم.من قول داده بودم توبدترین شرایط کنارت بمونم...ارسلان مابه هم قول دادیم...
چیزی نگفت...هیچی!فقط سکوت کرد...
درسکوت،ازجعبه سیگار توی دستش،سیگاری بیرون کشید...سیگاروروشن کرد وبه سمت لبش برد...به من نگاه نمی کرد ونگاه خیره اش به آسمون بود...پک سنگینی از سیگار گرفت وبعد،پرحرص دودش و بیرون داد...دوباره یه پک دیگه...دوباره...
از دستش کلافه شده بودم...
سیگار کشیدن هیچی رو درست نمیکنه...برای چی سیگار میکشه؟
دستم وبه سمت سیگار توی دستش دراز کردم...سیگارو ازدستش بیرون کشیدم...بااین حرکتم،نگاه خیره اش وازماه گرفت...متعجب خیره شدبه من...
نگاهم واز نگاه متعجبش گرفتم وسیگار توی دستم واز بالکن به پایین پرت کردم...بدون اینکه به ارسلان نگاهی بندازم،زیرلب گفتم:نمیذارم بکشی...سیگار کشیدن توهیچ چی رو درست نمیکنه.نمیذارم سیگار بکشی.
ارسلان اماسکوت کرد وچیزی نگفت...
نگاهم توی آسمون تیره شب چرخید وروی ماه ثابت موند...
ماه...ماه...ماه...حالم از این مزاحم به هم می خوره!!مزاحمی که ارسلان اون وبه من ترجیح میده...مزاحمی که تمام دردودلای ارسلان وگوش میده...مزاحمی که ارسلان بهش اعتماد داره...حالم از ماه به هم می خوره!...
من نرفتم تاارسلان تنهانباشه...من اینجاموندم تاارسلان احساس تنهایی نکنه...من رفتن وانتخاب نکردم تا ارسلان حداقل این یه بار روتوی تنهاییاش به ماه خیره نشه...تاباماه دردودل نکنه.من اینجام تا ارسلان تنهانباشه...اما ارسلان...ارسلان توجهی به من نمیکنه.انگار بودونبود من فرقی به حالش نمیکنه. چه باشم وچه نباشم سیگار به دست می گیره ودودش وحواله ریه هاش می کنه.مگراینکه خودم به زور سیگارواز دستش بیرون بکشم!چه باشم وچه نباشم خیره میشه به ماه توی آسمون وبا اون دردودل می کنه...
اشک توچشمام جمع شده بود!
اشک؟واسه چی داری گریه می کنی دیانا؟!
نمی دونم...نمی دونم...به خاطر بدبختیای خودم،به خاطر تنهاییم،به خاطر دلتنگیم،به خاطر رادوین،به خاطر اینکه ماه وبه من ترجیح میده...به خاطر اینکه به جای اینکه حرفاش وبه من بزنه باماه دردودل می کنه!
نگاهم واز ماه گرفتم وخیره شدم به ارسلان...هرچندکه تصویرش ازپشت پرده اشکم تاربود...
- ۶۶.۷k
- ۰۶ دی ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط