چند پارتی از تهیونگ

چند پارتی از تهیونگ
وقتی میاد ایران و تو میبریش خونه بابا بزرگت و گیر میده
که باید برای بچه فامیل ها رامن درست کنیم
درخواستی
پارت2
ات: می.... دون... م
تهیونگ: خوبه که میدونی
ات کیسه رو از جلوی دهانش برد و با دستای ظریفش دستمال کاغذی را برداشت و دهانش رو پاک کرد
2ساعت بعد
صدا: هواپیما بعد2دقیقه فرود میاید لطفا وسایل هایتان را بردارید و اماده باشید
تهیونگ: تو اینجا بشین الان میام
ات: باشه عزیزم
وقتی تهیونگ دور شد ات خوابش برد و وقتی بیدار شد تهیونگ کنارش بود و رو تختی بود
ات: من کجام
تهیونگ: تو هتلیم
تهیونگ بلند شد و بعد چند دقیقه غذا اورد و به ات داد و ات همه ی غذا رو همراه تهیونگ تمام کرد و تهیونگ لباس خودش را پوشید و ات هم پاشد و لباس رو پوشید و با هم به سمت خونه پدر بزرگ ات راه افتادند
خونه پدر بزرگ:
از ماشین پیاده شدند و راه افتادند به سمت عمارت
عمارت بزرگی بود (اسلاید سوم و چهارم هر کدوم میخواید تصور کنید)
نگهبان: سلام خانم و اقا ی کیم بفرماید ارباب و بقیه منتظرتون هستند
ات: ممنون
و راه افتادند
م. ات: سلام دخترم
ب. ات: سلام فرشته بابا
ات: 🥰
تهیونگ: سلام مادر زن. پدر زن
ب. ات م. ات: سلام پسرم(همزمان)
زن عمه: سلام بفرمایید
که یه جسم بزرگ در بغل ات جا باز کرد
(هانا 25ساله و تک فرزند خانواده مجرد دختر عمه ات)
هانا: سلام دختر خاله
ات: سلام هانا جون
رفتیم تو و بله لینا و سوناو لونا رو هم دیدم
( لینا و سونا و لونا خواهرن و دختر دایی هانا میشن)
ات: سلام بچه ها.....
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۴)

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 27مینهو با شنیدن حرف‌های سونگ‌چول، ...

مربی موتور سوار

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

╭─────────────── 🎂 ───────────────╮✦ پارت ۶۳ | این بار ته طر...

عقد با رئیس مافیا 𝒫𝒶𝓇𝓉 21تهیونگ چند ثانیه هیچ حرفی نزد.حرف د...

#تپش.قلب.منPart 11یهو تهیونگ اومد تو اتاقتهیونگ:امشب میریم ب...

تک پارتی✨عصر جمعه بود و هوا حسابی خوب و دلپذیر بود.ات دست دخ...

پارت ۴۴ آن شب تهیونگ با چند تا از دوست‌هاش بیرون رفته بود.قر...

عمارت مافیا قسمت ⁶ رفتم پایین تا صبحونه بخورم هنوز تو شک بود...

My dady پارت④①«ویو ۳ روز بعد تهیونگ» همینطور که با جیمین صحب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط