خانواده جاسوس و یک کوچولو عشق... فصل ۲... پارت۱۵

از زبان آنیسا:
امروز هم یه روز عادیه. مثل همیشه!
آنیا الان توی مدرسه است« در واقع الان داره با قدرت ذهن خوانیش سعی میکنه جلوی سر آشپز مدرسه که غذای تقلبی میفروشه رو بگیره»
مامان هم سر کاره «در واقع الان توی خون غرقه!»
بابا هم الان حتما در حال مشاوره دادن به بیماراش هست.«تازگیا نقاشی مونالیزا دزدیده شده و اون برای پس گرفتنش از یه دزد اسپانیایی، باید از از سویس تا آمریکای جنوبی با جت پک بره!»
دایی هم سر کاره«در حال خنثی کردن یه بمب!»
کارن،نامزد دایی هم که همکارشه حتما داره کار خودشو میکنه«در حال برسی روی یک پرونده کاراگاهی که توش صد و بیست نفر کشته شدن!»
آره خب... خانوادمون مثل بقیه خانواده ها روزشو میگذرونه....
من؟!
خب من یه مامورت نینجایی خفن دارم! امروز ماموریتم توی مرکز شهره... مثل اینکه باید یه گروه خلافکار رو تنهایی گیر بندازم! خدارو شکر خیلی سخت نیست...

توی ماموریت.

آنیسا:«مثل همیشه. هیچ صحبتی با دشمنام نمیکنم تا نفهمن من یه زنم»
دشمنا: بهبه! کابوس سایه! ها مشتاق دیدار بودیم...

اومد حرفشو تموم کنه که یهو آنیسا مثل برق بیهوششون کرد! بعد با یه حرکت پرید روی طبقه سوم یه ساختمان!«عین ابر قهرمانا!»
بعد با یه بمب، کارشو پاک سازی کرد. و بوم! پایان ماموریت.

آنیسا: ای وایییییی! چقدر دودی شدم! اینطوری که نمیتونم به قرارم با دیمیتریوس برم! میرم خونه، دوش میگریم و بعد میرم به رستورانی که گفته بود.

*نیم ساعت بعد در رستوران*

آنیسا: سلام دیمیتریوس!
دیمیتریوس: سلام آنیسا!

سفارش میدن و در حال غذا خوردن هستن

دیمیتریوس: میگم آنیسا! از کارا چه خبر؟! به عنوان یک ناظر مالی خیلی بهتر از قبلیایی! همه ی افراد شرکت ازت خوششون اومده!
آنیسا: اوهوم یه پسری هم هست که به من شماره تلفنش رو بهم....
دیمیتریوس یه نگاه ترسناک به آنیسا میندازه: کیه....
آنیسا: دیمیتریوس! لازم نیست که دیگه...
دیمیتریوس: گفتم کیه!....
آنیسا: ام... خب... فلانی(نمیخاستم که شخصیت جدید بیارم دیگه!🥲)
دیمیتریوس: فردا یه صحبت حسابی با ایشون دارم!...
آنیسا که سرخ شده بود: دیمیتریوس! لازم نیست که دیگه انقدر مراقبم باشی !«راستش من ده برابر از اون میتونم مراقب خودش باشم!»
دیمیتریوس دستای آنیسا رو میگیره: فقط میخوام بدونی..... که چقدر، دوست دارم!
آنیسا که سرخ شده بود و میخواست بحثو عوض کنه: امم..... اره.... راستی! از برادرت چه خبر؟!
دیمیتریوس: ام... خوب! خواهر تو چطوره؟!
آنیسا: میگم، فردا مراسم رقصشونه... من فردا میام دنبال آنیا تا ببرمش. تو ام میای؟!
دیمیتریوس: اوهوم! منم میام دنبال دامیان! پس... فردا همو میبینیم؟!
آنیسا: اوهوم!
دیمیتریوس: عالیه!.....

همان شب در خانه دزموند ها*

مثل همیشه یه خانواده سرد و بی احساس....
داناوان و دیمیتریوس باز راجب نامزدی های اجباری بحث میکنن و دامیان و ملیندا هم در سکوت غذاشونو میخورن.

یهو دیمیتریوس بلند میشه و میگه:.......


خماریـــــــــــــــــــــــــــی😅😅😅😅
دیدگاه ها (۵)

عشقی حقیقی

آوای شب پارت ۳۱ویو نویسنده (انیا روش پشت دامیان بود)انیا تا ...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

P18انیا:نه بابا هوا گرمه فقط🍅دامیان:خوب ما الان نامزدیم دیگه...

Anya x Damian پارت۶۰

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۵چند لحظه سکوت بین آنیا ...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۵****آنچه گذشت؛**ایلا با نقش کشیدن خود...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط