پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم....

پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم.... با تو رازی دارم !.. اندکی پیشتر اَی .. اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!. ... زیر چشمی به خدا می نگریست !.. محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست . نازنینم اَدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!.. یاد من باش ... که بس تنهایم !!. بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !! به خدا گفت : من به اندازه ی .... من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ...
دیدگاه ها (۱)

راز خون پارت ۱۲

پشت نقاب عشق 💗پارت دوم از هفت پارتاو نمی‌دانست همین رفتن ساد...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وششم | گناهی که مال او نبودشب...سکوت سن...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۲

اول از همه بریم سراغ معرفی شخصیت‌های اصلی این داستان جذاب: م...

چند پارتی از جیمین

🖤 OBSESSION | وسواسپارت یازدهم: بوسه‌ای برای فریببرای چند ثا...

# 🥀 ادامه: «قلبی که دیگه برای تو نمی‌تپید» — بخش دومیه هفته ...

وقتی یادت رفت مرا دوست داشتی...

007-پنهان در مه - پارت ۷۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط