{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

undefined سایه عشق مرگبار undefined

undefined سایه عشق مرگبار undefined
من اتم، یه دختر معمولی که فکر می‌کردم می‌تونم یه زندگی ساده و شاد داشته باشم. اما انگار از همون لحظه‌ای که به دنیا اومدم، یه سایه تاریک دنبالم بود. یه نفرین که نمی‌ذاشت قلبم برای کسی بتپه. هر وقت با یه پسر صمیمی می‌شدم، هر وقت حس می‌کردم عشق داره تو وجودم ریشه می‌زنه، اون پسر به طرز عجیبی می‌مرد. نه تصادف، نه بیماری، فقط مرگ‌های بی‌دلیل که هیچکس نمی‌تونست توضیحش بده. دکترها همیشه می‌گفتن: undefinedعلت نامعلوم. شاید یه مشکل قلبی ناشناخته.undefined ولی من می‌دونستم این حرفا فقط بهانه‌ست. این مرگ‌ها تصادفی نبودن. انگار یکی داشت منو تنبیه می‌کرد، انگار قلبم نفرین شده بود.

اولین بار با جونگ‌مین بود. همکلاسیم تو دانشگاه، با چشمای قهوه‌ای گرم و لبخندی که دلمو می‌لرزوند. چند ماه باهم بودیم، تو کافه‌های سئول قهوه می‌خوردیم، زیر درختای پارک نامسان قدم می‌زدیم و دستامون تو دست هم بود. یه شب، بعد از یه قرار طولانی که تا دیروقت تو یه رستوران دنج حرف زده بودیم، جونگ‌مین بهم پیام داد که رسیده خونه. صبح روز بعد، مادرش زنگ زد، صداش از گریه میلرزید. گفت جونگ‌مین تو خواب مرده. قلبش وایستاده بود،
بدون هیچ سابقه‌ای. من فقط گریه کردم. شب‌ها کابوس می‌دیدم، فکر می‌کردم یه اتفاق بد بوده، یه بدشانسی. سعی کردم فراموش کنم، ولی نمی‌تونستم.

دومی، ته‌یونگ. دوستم از دوران دبیرستان. بعد از سال‌ها تو یه مهمونی دوستانه دوباره دیدمش. موهای آشفتش و شوخی‌هاش منو می‌خندوندن، انگار می‌تونست غم دنیا رو از دلم پاک کنه. کم‌کم صمیمی شدیم. یه روز زیر بارون، وقتی هردومون خیس آب بودیم، منو بوسید. قلبم داشت از سینه‌ام می‌زد بیرون. اما دو روز بعد، ته‌یونگ هم مرد. تو خواب، درست مثل جونگ‌مین. بازم هیچ دلیلی پیدا نکردن. شروع کردم به خودم شک کردن. شب‌ها بیدار می‌موندم، به دیوارای اتاقم زل می‌زدم و فکر می‌کردم: undefinedچرا من؟ چرا هرکی بهم نزدیک می‌شه، می‌میره؟undefined دوستم سوجین می‌گفت فقط بدشانسیه، ولی من می‌دونستم این بدشانسی نیست. یه چیزی بود، یه تاریکی که منو تعقیب می‌کرد.
سومی، مین‌جون. تو یه کتابفروشی کوچیک تو هونگده باهم آشنا شدیم. عاشق کتابای فانتزی بود، درست مثل من. صداش گرم بود، انگار می‌تونست همه دردامو بشوره ببره. این بار خیلی محتاط بودم، به خودم گفتم نباید دوباره عاشق بشم، نباید بذارم کسی بهم نزدیک بشه.
ولی عشق راه خودشو پیدا کرد. یه هفته بعد از اولین بوسه‌مون، مین‌جون تو خیابون افتاد و مرد. بازم همون داستان: قلبش وایستاده بود، بدون هیچ توضیحی. حالا دیگه مطمئن بودم. من نفرین شده بودم. یه قاتل ناخواسته. شب‌ها گریه می‌کردم، تو آینه به خودم نگاه می‌کردم و فریاد می‌زدم: undefinedچرا نمی‌تونم عاشق شم؟ چرا همه می‌میرن؟undefined مامان و بابام نگرانم بودن، منو پیش روانشناس بردن، ولی هیچی فرق نکرد. از همه فاصله گرفتم، حتی از سوجین. زندگیم شده بود یه زندان سرد و تاریک.

نمی‌دونستم همه اینا کار یه نفره. نمی‌دونستم که یکی داره از دور منو تماشا می‌کنه. کوک، فرشته مرگ. اسمش و بعدا فهمیدم.

اون شب، مامان و بابام به مسافرت رفته بودن. یه سفر کوتاه به بوسان. خونه خالی بود، فقط من و سکوت شب. روی کاناپه نشسته بودم، یه فنجان چای داغ تو دستم بود و به عکسای قدیمی تو گوشیم نگاه می‌کردم. اشکام بی‌صدا می‌ریختن، یاد جونگ‌مین، ته‌یونگ و مین‌جون مثل خنجر تو قلبم فرو می‌رفت. یهو هوا سرد شد. انگار یه نسیم یخ‌زده از پنجره بسته اومد تو. چراغای خونه لرزیدن، و یه سایه تو گوشه اتاق شکل گرفت. قلبم تندتر زد. فکر کردم خیالاتی شدم
دیدگاه ها (۱۴)

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : two ویوی جونگ کوک :(بک آپ به پنج...

قسمت ده

پارت ۱۷∆ اینکه توئم دوسم داری × آره ولی نمیشه .. داداشم ∆ خب...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.9 (روایت از زبان ا...

پارت ۲۹

محو زیبایی او پارت ۵۲ویو رزا بهوش اومدم توی خونه بودم خونههه...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟡: ساختمان قدیمیساعت پنج و پنجاه و پنج دقیق...

رمان :(مان تا وقتی که عاشقت شدم )

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط