●از روشنایی میترسی؟●پارت 7
از زبان ا/ت:
تقریبا یک هفته ای میشه که نرفتم سرکار.ممکنه اخراج بشم برای همین تمام اراده ام رو جمع کردم قرص هام رو برداشتم و لباس پوشیدم(اسلاید ۲)
صبحانه نخوردم چون میترسیدم توی راه حالت تهوع بکیرم و دوباره خون استفراغ کنم
رسیدم کمپانی به محض اینکه رسیدم مایکی رو دیدم که دوباره خوابش برده.بالای سرش رفتم و تماشاش کردم و مویی رو از روی پیشونیش کنار زدم.
مایکی کمی توی خواب تکون خورد و توی خواب زمزمه کرد
مایکی:نرو..پیشم بمون
و کمر ا/ت رو گرفت و به خودش نزدیک کرد
ا/ت کمی تعجب کرد اما یاد برادر مرده اش افتاد و مایکی رو شبیه به اون دید.اونم همچین رفتار هایی داشت.
ا/ت کمی سر مایکی رو نوازش کرد و مایکی رو توی خواب هفت پادشاهش آروم کرد.
ا/ت کم کم از مایکی جدا شد و دوباره نشست و پرونده ها رو پر کرد.
مایکی کم کم چشماش رو باز کرد با دیدن ا/ت کنارش فکر کرد که داره خواب میبینه اما پاش اشتباهی محکم به میز میخوره و جر می چیزه منظورم اینه که پاش درد میگیره و میفهمه خواب نیست
ا/ت به مایکی نگاه میکنه و لبخندی میزنه.لبخندی که در مدت نبودش برای همه لبخندی غمگین حساب میشد.
ا/ت:صبح بخیر
مایکی شوک زده میشه اما به خودش میاد ا/ت رو بغل میکنه و جوری بغلش میکنه که انگار میخواد مطمئن بشه ا/ت واقعیه.
ا/ت میخنده:واقعیم نگران نباش
مایکی میخنده و میگه:نمیخوای بری پیش..بقیه؟احتمالا مثل من شوکه میشن
ا/ت:حتما
ا/ت میره
ا/ت داشت توی شرکت که امروز به طرز عجیبی خلوت و ساکت بود راه میرفت که یهو خورد به یه چیز نامرئی.
ا/ت سرش رو بالا میگیره و شوگا رو میبینه
از زبان شوگا:
امروز مدیر یه مرخصی مخصوص به همه کارمندا داده بود ولی من و اعضای بدبخت و اون مایکی که از نبود ا/ت کشتی هاش غرق شده اینجاییم که یهو یه جسم ظریف و اشنایی به برخورد کرد.داشت می افتاد ولی گرفتمش و با دیدن ا/ت بدون تردید ا/ت رو در اغوش گرفتم.اشکام راه خودشون رو پیدا کردن.شکافی توی ظاهر معمولا سردم.داشتم بلند بلند گریه میکرد و هر لحظه ا/ت رو بیشتر در اغوش میگرفتم.صورتم و توی موهای ا/ت فرو کردم و گریه کردم.
پنج مین گریه کردم.ا/ت میخواست عقب بکشه اما من نزهشتم و محکمتر بغلش کردم
براید استایل ا/ت رو بلند کردم و روی کاناپه خصوصیم گذاشتمش و بدون هشدار شروع به بوسه های سریع به لب ا/ت کردم
ا/ت از تعجب چشماش گشاد شده بود اما عقب نکشید
دلم میخواست تمام روز ببوسمش و بغلش کنم و از تمام حالت های ا/ت عکس بگیرم و قاب کنم.
شوگا:احمق..احمق
صدام از شدت گریه گرفته بود و میلرزید
شوگا:با خودت فکر نکردی اگه مراقب خودت نباشی ممکنه همین اتفاقا بی افته؟!اگه به فکر خودت نیستی حداقل به فکر من باش
ا/ت:ببخشید یونگی
نتونستم تحمل کنم و گریه کردم
شوگا:دیگه این کار رو نکن
ا/ت مردد شده بود اما چرا؟چرا نمیتونه مراقب خودش باشه؟
ا/ت:ببخشید اما..نمیتونم بهت قول بدم
شوگا:چرا؟چرا داری اینکار و با من میکنی؟با خودت میکنی؟
ا/ت میگه:من..من باید برم
ا/ت ازم فاصله گرفت و رفت
هم ناراحت بودم هم حالم بهتره.بخاطر این حالم بهتره چون ا/ت بلاخره برگشته اما بخاطر این ناراحتم که نمیتونه از خودش مراقبت کنه..
________________________________________________
اینم از این پارت امیدوارم دوست داشته باشین🎶💜🔮
I love you BTS and ARMY
#فیک_عاشقانه
#بی_تی_اس
#غمگین
#شوگا
#درام
#تهیونگ
#جونگکوک
#جیهوپ
#جیمین
#نامجون
#جین
تقریبا یک هفته ای میشه که نرفتم سرکار.ممکنه اخراج بشم برای همین تمام اراده ام رو جمع کردم قرص هام رو برداشتم و لباس پوشیدم(اسلاید ۲)
صبحانه نخوردم چون میترسیدم توی راه حالت تهوع بکیرم و دوباره خون استفراغ کنم
رسیدم کمپانی به محض اینکه رسیدم مایکی رو دیدم که دوباره خوابش برده.بالای سرش رفتم و تماشاش کردم و مویی رو از روی پیشونیش کنار زدم.
مایکی کمی توی خواب تکون خورد و توی خواب زمزمه کرد
مایکی:نرو..پیشم بمون
و کمر ا/ت رو گرفت و به خودش نزدیک کرد
ا/ت کمی تعجب کرد اما یاد برادر مرده اش افتاد و مایکی رو شبیه به اون دید.اونم همچین رفتار هایی داشت.
ا/ت کمی سر مایکی رو نوازش کرد و مایکی رو توی خواب هفت پادشاهش آروم کرد.
ا/ت کم کم از مایکی جدا شد و دوباره نشست و پرونده ها رو پر کرد.
مایکی کم کم چشماش رو باز کرد با دیدن ا/ت کنارش فکر کرد که داره خواب میبینه اما پاش اشتباهی محکم به میز میخوره و جر می چیزه منظورم اینه که پاش درد میگیره و میفهمه خواب نیست
ا/ت به مایکی نگاه میکنه و لبخندی میزنه.لبخندی که در مدت نبودش برای همه لبخندی غمگین حساب میشد.
ا/ت:صبح بخیر
مایکی شوک زده میشه اما به خودش میاد ا/ت رو بغل میکنه و جوری بغلش میکنه که انگار میخواد مطمئن بشه ا/ت واقعیه.
ا/ت میخنده:واقعیم نگران نباش
مایکی میخنده و میگه:نمیخوای بری پیش..بقیه؟احتمالا مثل من شوکه میشن
ا/ت:حتما
ا/ت میره
ا/ت داشت توی شرکت که امروز به طرز عجیبی خلوت و ساکت بود راه میرفت که یهو خورد به یه چیز نامرئی.
ا/ت سرش رو بالا میگیره و شوگا رو میبینه
از زبان شوگا:
امروز مدیر یه مرخصی مخصوص به همه کارمندا داده بود ولی من و اعضای بدبخت و اون مایکی که از نبود ا/ت کشتی هاش غرق شده اینجاییم که یهو یه جسم ظریف و اشنایی به برخورد کرد.داشت می افتاد ولی گرفتمش و با دیدن ا/ت بدون تردید ا/ت رو در اغوش گرفتم.اشکام راه خودشون رو پیدا کردن.شکافی توی ظاهر معمولا سردم.داشتم بلند بلند گریه میکرد و هر لحظه ا/ت رو بیشتر در اغوش میگرفتم.صورتم و توی موهای ا/ت فرو کردم و گریه کردم.
پنج مین گریه کردم.ا/ت میخواست عقب بکشه اما من نزهشتم و محکمتر بغلش کردم
براید استایل ا/ت رو بلند کردم و روی کاناپه خصوصیم گذاشتمش و بدون هشدار شروع به بوسه های سریع به لب ا/ت کردم
ا/ت از تعجب چشماش گشاد شده بود اما عقب نکشید
دلم میخواست تمام روز ببوسمش و بغلش کنم و از تمام حالت های ا/ت عکس بگیرم و قاب کنم.
شوگا:احمق..احمق
صدام از شدت گریه گرفته بود و میلرزید
شوگا:با خودت فکر نکردی اگه مراقب خودت نباشی ممکنه همین اتفاقا بی افته؟!اگه به فکر خودت نیستی حداقل به فکر من باش
ا/ت:ببخشید یونگی
نتونستم تحمل کنم و گریه کردم
شوگا:دیگه این کار رو نکن
ا/ت مردد شده بود اما چرا؟چرا نمیتونه مراقب خودش باشه؟
ا/ت:ببخشید اما..نمیتونم بهت قول بدم
شوگا:چرا؟چرا داری اینکار و با من میکنی؟با خودت میکنی؟
ا/ت میگه:من..من باید برم
ا/ت ازم فاصله گرفت و رفت
هم ناراحت بودم هم حالم بهتره.بخاطر این حالم بهتره چون ا/ت بلاخره برگشته اما بخاطر این ناراحتم که نمیتونه از خودش مراقبت کنه..
________________________________________________
اینم از این پارت امیدوارم دوست داشته باشین🎶💜🔮
I love you BTS and ARMY
#فیک_عاشقانه
#بی_تی_اس
#غمگین
#شوگا
#درام
#تهیونگ
#جونگکوک
#جیهوپ
#جیمین
#نامجون
#جین
- ۷۱.۵k
- ۱۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط