« انتخاب من »

« انتخاب من »
.
.
.
یک هفته ای از شروع ترم می گذشت و نمی دانستم همکلاسی هایم با دیدن من، چه برخوردی خواهند داشت! برای واکنششان از اینکه دانشجوی ایدئولوژیستی همچون من، چنین تصمیم بزرگی را گرفته است، هم کنجکاو بودم و هم نگران.
اولین کلاسم، ساعت یازده و سی دقیقه ی صبح یکشنبه آغاز می شد.
لعنت به این ترافیک! روز اولی دیر به کلاس رسیدم. با شتاب خود را به طبقه ی سوم رساندم.عجله ی زیاد باعث شد تا هر آنچه را که از قبل برای مواجه شدن با همکلاسی هایم تمرین کرده بودم، از یاد ببرم. به محض رسیدن به در کلاس، با زدن چند تقه و گرفتن اذن استاد، وارد شدم. یکی از آقایان همکلاسی در حال پرسش از استاد بود که با دیدن من، حرفش را قطع کرد و با دستش سقلمه ای به فرد کناری زد و همچنان چشمش را با تعجب به من دوخته بود.به سرعت نگاهم را از او بریدم. اما انگار تمامی نداشت.این عمل او همچون یک بیماری مسری آنچنان سریع به همه سرایت کرد که در لحظه ای کوتاه، به همراه نگه های دوخته شده به سمت من، سکوت همه جا را فرا گرفت. دستانم به رعشه افتاده بود. عرق سردی بر پیشانی ام نشست. تا آن روز، چنین حس بدی را تجربه نکرده بودم. پس از چند ثانیه که برای من به اندازه ی چند قرن گذشت، استاد سکوت را شکست و گفت:
- شما دانشجوی همین کلاسید؟
- بله استاد!
- پس بفرمایید بنشینید.
- بله، چشم.
بعد از نشستنم روی صندلی، تازه پچ پچ ها شروع شدند؛
- واقعاً خودشه؟
- نه، پس! خواهرشه...خودشه دیگه!
- پس چرا اینجوری اومده ؟
- واقعاً! نه به اون کنفرانس های کوبندش در دفاع از فمنیزم و مدرنیتش، نه به این چادر چاقچون کردنش!
- دیوونس بابا! ولش کن!
کاسه ی صبرم لبریز شده بود. می خواستم جوابشان را بدهم که در همین حین، گوشی ام به صدا در آمد.به سرعت زیپ کیفم را باز کردم و خواستم گوشی را در حالت سکوت بگذارم که چشمم به یک پیام جدید افتاد. بازش کردم. از طرف یکی از دوستانم بود. قرار روزانه یمان را برایم فرستاده بود. نمی دانم که چه شد! تنها می دانم که با خواندنش، چنان آرامشی در وجودم شکل گرفت که از جواب دادن به همکلاسی هایم پشیمان شدم؛
قرار امروز:
یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ( آل عمران/ 200)
ای اهل ایمان! [ در برابر حوادث ] شکیبایی کنید ، و دیگران را هم به شکیبایی وادارید ، و با یکدیگر [ چه در حال آسایش چه در بلا و گرفتاری ] پیوند و ارتباط برقرار کنید و از خدا پروا نمایید تا رستگار شوید.
دیدگاه ها (۱)

برده عمارت جئون

پارت اول | «استاد کیم»صدای زنگ دانشگاه که در راهرو پیچید، با...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟸 | هم‌کلاسیِ مزاحمسه روز از شروع دانشگاه گذشته ب...

قسمت ۷

پارت: 12 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*«تو مشتریِ اینجا نیستی. تو...

پارت: 14 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**سرمای سکوهای فلزیِ ورزشگا...

زیبای کوچک فریبکار

رمان دختر خاص پارت 29ات و وونی وارد کلاس شدن. سه پسر هم پشت ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴ویو میکا_____سه روز از ...

(پارت ۷ - پارت پایانی رمان دخترخوانده)بعد از اون حرفِ سردِ م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط