درامای مرموز ایرانی (واقعی)
چند سال پیش کارمند بابام عاشقش شده بود، خانومه متاهل هم بود، هی پیام و گل و کادو، بابامم برای مامانم تعریف کرده بود که مامانم بدونه خبری نیست.
ماجرا بالا گرفت تا مامانم شک کرد اینا باهمن، شبانه روزش شده بود گریه، بابامم هی قسم که ما باهم نیستیم.
چند وقت گذشت، خانومی هی پیام میداد به مامانم که ما باهمیم و من خونهاتون اومدم و شروع کرد شرح خونهامون، از دم در، دستشویی کجاست، فرش چه شکلیه، تابلوها چجوریه، راهرو، حمام، دستشویی، بعد یه جاهایی رو با جزئیاتی میگفت که خب مشخص بود طرف اومده خونهامون
ترتیب اتاقای ما تو راهرو اینجوری بود که اول اتاق مامان اینا، بعد حمام، بعد اتاق من، انتها هم اتاق خواهرم.
اتاق مامانم اینا رو توصیف میکرد تو پیام، تابلو کجاست، تردمیل کجاست جزئیات نمیگفت، بعد اتاق من با جزئیات کامل، گیتار کجاست، کمد، لوازم روی میز آرایشو…
من مدرسهای بودم اون تایم، اخر سر مامانم بهم گفت که بابات گردن نمیگیره ولی این زنیکه حتی خونمون اومده، هزار بار پیامهاش و از اول تا آخر خوندم، صد بار وایسادم وسط راهرو و نگاه کردم که چجوری وسیلههارو دیده که داره میگه
چیزی که جلب توجه میکرد این بود که فقط اتاق من و با تمااااااااااام جزئیات توصیف میکرد، مثلا تلویزیون اتاق مامان اینا از دم در مشخص نبود، نفهمیده بود ما دوتا پیسی داریم تو خونه، فقط میدونست یکی تو اتاق منه و میدونست رو میز من چه عطریه ولی نگفته بود رو میز آرایش مامان چیاست
ما به شدت کم رفتوآمد بودیم، پس کارگاه مارپلتون متوجه شد یکی آمار و عکس خونهرو داده بهش، کی میتونست باشه که فقط تو اتاق من رفت و آمد داشته و تو سالن، همونی که میومد کامپیوتر من و تعمیر میکرد و بازی روش نصب میکرد و ماهواره رو درست میکرد
دوستپسرش بود اون پسره، درست یادم باشه باردار هم بود ازش، تصمیم گرفته بودن با این حرفا بندازن گردن بابای من و پول بگیرن ازش و زندگیش و بهم بزنن، در آخر بابام اون یارو رو پاره کرد، به شوهر این زنه هم گفت و پرتش کرد بیرون از سرکار.
ماجرا بالا گرفت تا مامانم شک کرد اینا باهمن، شبانه روزش شده بود گریه، بابامم هی قسم که ما باهم نیستیم.
چند وقت گذشت، خانومی هی پیام میداد به مامانم که ما باهمیم و من خونهاتون اومدم و شروع کرد شرح خونهامون، از دم در، دستشویی کجاست، فرش چه شکلیه، تابلوها چجوریه، راهرو، حمام، دستشویی، بعد یه جاهایی رو با جزئیاتی میگفت که خب مشخص بود طرف اومده خونهامون
ترتیب اتاقای ما تو راهرو اینجوری بود که اول اتاق مامان اینا، بعد حمام، بعد اتاق من، انتها هم اتاق خواهرم.
اتاق مامانم اینا رو توصیف میکرد تو پیام، تابلو کجاست، تردمیل کجاست جزئیات نمیگفت، بعد اتاق من با جزئیات کامل، گیتار کجاست، کمد، لوازم روی میز آرایشو…
من مدرسهای بودم اون تایم، اخر سر مامانم بهم گفت که بابات گردن نمیگیره ولی این زنیکه حتی خونمون اومده، هزار بار پیامهاش و از اول تا آخر خوندم، صد بار وایسادم وسط راهرو و نگاه کردم که چجوری وسیلههارو دیده که داره میگه
چیزی که جلب توجه میکرد این بود که فقط اتاق من و با تمااااااااااام جزئیات توصیف میکرد، مثلا تلویزیون اتاق مامان اینا از دم در مشخص نبود، نفهمیده بود ما دوتا پیسی داریم تو خونه، فقط میدونست یکی تو اتاق منه و میدونست رو میز من چه عطریه ولی نگفته بود رو میز آرایش مامان چیاست
ما به شدت کم رفتوآمد بودیم، پس کارگاه مارپلتون متوجه شد یکی آمار و عکس خونهرو داده بهش، کی میتونست باشه که فقط تو اتاق من رفت و آمد داشته و تو سالن، همونی که میومد کامپیوتر من و تعمیر میکرد و بازی روش نصب میکرد و ماهواره رو درست میکرد
دوستپسرش بود اون پسره، درست یادم باشه باردار هم بود ازش، تصمیم گرفته بودن با این حرفا بندازن گردن بابای من و پول بگیرن ازش و زندگیش و بهم بزنن، در آخر بابام اون یارو رو پاره کرد، به شوهر این زنه هم گفت و پرتش کرد بیرون از سرکار.
- ۱.۵k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط