خودم هم یک بار او را توی سینما دیده بودم. فیلم سنگام بود
خودم هم یک بار او را توی سینما دیده بودم. فیلم سنگام بود و مردم ریخته بودند آنجا. گمانم به خاطر راج کاپور و راجند راکومار بود. توی فیلم اسم راج کاپور سوندر و اسم راجند راکومار گوپال بود. در فیلم هردو عاشق دختری به اسم رادها میشدند که نقشاش را ویجانتی مالا بازی میکرد. از آن فیلمهای گریهدار بود. منظورم این است که از بقیه فیلمهای هندی گریه دارتر بود.
فیلم چهار پرده بود و وقتی بین دوتا از پردهها چراغها را روشن کردند، چشمم افتاد به گرجی. ردیف اول نشسته بود و داشت پپسی و ساندویچ میخورد. با اینکه زمستان بود و بیرون هوا حسابی سرد شده بود اما توی سینما از گرما داشت نفسمان بند میآمد.
بس که شلوغ بود، لامصب. توی آن جهنم گرجی پالتوش را درنیاورده بود و تنها یقه آن را پایین کشیده بود. اواخر پرده آخر بود که فهمیدم یکی از دستکش های پشمی ام را گم کردهام. منتظر بودم فیلم تمام شود تا بروم زیر صندلیها و دنبالش بگردم.
فیلم را که میدیدیم دو بار صدای بلند گریه کسی از ردیفهای جلو پیچید توی سالن. یک بار وقتی گوپال به خاطر رفیقش، سوندر، از عشق به رادها گذشت و یک بارهم وقتی او آخر فیلم خودکشی کرد.
فیلم که تمام شد و چراغها را روشن کردند رفتم زیر صندلی تا دستکشم را پیدا کنم. رفته بود زیر یکی از صندلیهای ردیف جلو و پر از خاک شده بود. گمانم هزار نفر آن را لگد کرده بودند. از زیر صندلیها که بالا آمدم هیچکس توی سینما نبود.
تنها گرجی نشسته بود روی صندلیاش و هنوز زل زده بود به پردهسفید سینما. انگار فیلم هنوز ادامه داشت و تنها او آن را میدید. صورتش خیس شدهبود. نمیدانم عرق کرده بود یا به خاطر فیلم بود.
اسی گفت جمعهها میرود باغ وحش. گفت گرجی عاشق باغ وحش است. روی سیل بند خاکی ایستاده بودیم و من و اسی و عیدی داشتیم توی رودخانه سنگ پرتاب میکردیم. آن سال باران زیادی باریده بود و آب تا نزدیکیهای روی سیل بند بالا آمدهبود. سنگها را باید طوری پرتاب میکردیم که هرچه بیشتر روی آب سُر بخورند. اسی همیشه سنگهایش را از همه ما بیشتر روی آب قِل میداد.
رسول چشمهایش را ریز کرده بود و داشت از پشت تکه شیشه سبزی به آسمان نگاه میکرد. گمانم تکه یکی از بطریهای عرق غلام سگی بود. گفت: «به نظر من خودش رو باید بذارند توی قفس.»
اسی گفت: « میگن عاشق مرغابیهاست. جمعهها، کله سحر میره باغ وحش و نون میریزه تو حوض مرغابیها.»
عیدی سنگ تیزی برداشت و پای چپش را جلو آورد. بعد یک چشمش را بست و تا جایی که میتوانست خم شد به طرف جلو. چند لحظه زل زد به رودخانه و بعد مثل کسی که گیج برود سُر خورد و نزدیک بود با صورت بیفتد توی آب اما فوری برگشت عقب و با تمام زورش سنگ را پرتاب کرد. سنگ فقط دو بار روی آب قل خورد و بعد رفت ته رودخانه.
فیلم چهار پرده بود و وقتی بین دوتا از پردهها چراغها را روشن کردند، چشمم افتاد به گرجی. ردیف اول نشسته بود و داشت پپسی و ساندویچ میخورد. با اینکه زمستان بود و بیرون هوا حسابی سرد شده بود اما توی سینما از گرما داشت نفسمان بند میآمد.
بس که شلوغ بود، لامصب. توی آن جهنم گرجی پالتوش را درنیاورده بود و تنها یقه آن را پایین کشیده بود. اواخر پرده آخر بود که فهمیدم یکی از دستکش های پشمی ام را گم کردهام. منتظر بودم فیلم تمام شود تا بروم زیر صندلیها و دنبالش بگردم.
فیلم را که میدیدیم دو بار صدای بلند گریه کسی از ردیفهای جلو پیچید توی سالن. یک بار وقتی گوپال به خاطر رفیقش، سوندر، از عشق به رادها گذشت و یک بارهم وقتی او آخر فیلم خودکشی کرد.
فیلم که تمام شد و چراغها را روشن کردند رفتم زیر صندلی تا دستکشم را پیدا کنم. رفته بود زیر یکی از صندلیهای ردیف جلو و پر از خاک شده بود. گمانم هزار نفر آن را لگد کرده بودند. از زیر صندلیها که بالا آمدم هیچکس توی سینما نبود.
تنها گرجی نشسته بود روی صندلیاش و هنوز زل زده بود به پردهسفید سینما. انگار فیلم هنوز ادامه داشت و تنها او آن را میدید. صورتش خیس شدهبود. نمیدانم عرق کرده بود یا به خاطر فیلم بود.
اسی گفت جمعهها میرود باغ وحش. گفت گرجی عاشق باغ وحش است. روی سیل بند خاکی ایستاده بودیم و من و اسی و عیدی داشتیم توی رودخانه سنگ پرتاب میکردیم. آن سال باران زیادی باریده بود و آب تا نزدیکیهای روی سیل بند بالا آمدهبود. سنگها را باید طوری پرتاب میکردیم که هرچه بیشتر روی آب سُر بخورند. اسی همیشه سنگهایش را از همه ما بیشتر روی آب قِل میداد.
رسول چشمهایش را ریز کرده بود و داشت از پشت تکه شیشه سبزی به آسمان نگاه میکرد. گمانم تکه یکی از بطریهای عرق غلام سگی بود. گفت: «به نظر من خودش رو باید بذارند توی قفس.»
اسی گفت: « میگن عاشق مرغابیهاست. جمعهها، کله سحر میره باغ وحش و نون میریزه تو حوض مرغابیها.»
عیدی سنگ تیزی برداشت و پای چپش را جلو آورد. بعد یک چشمش را بست و تا جایی که میتوانست خم شد به طرف جلو. چند لحظه زل زد به رودخانه و بعد مثل کسی که گیج برود سُر خورد و نزدیک بود با صورت بیفتد توی آب اما فوری برگشت عقب و با تمام زورش سنگ را پرتاب کرد. سنگ فقط دو بار روی آب قل خورد و بعد رفت ته رودخانه.
- ۱.۹k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط