{ love } part 3

ا.ت pov
با رسیدن به یه عمارت بزرگ بعد از ساعت ها پیاده روی اون فقط به خاطر یک آگهی ، تو روحت آرومی به خودم گفتم
از پایین ترین منطقه ممکن بیای همچین جای باکلاسی فقط به امید کار ، یکم همچین دیوونگی حساب میشه ولی خب اون منطقه‌ی سمت خودمون ، داخل خونه هاش امنیت نداشت
چیزی برای از دست دادن جز احساساتم نداشتم که بیخیال این موضوع باشم
رفتم داخل عمارت به اون بزرگی ، البته با اجازه گرفتن توضیح شجره نامم به اون غول جلوی در
خودم رو به بادیگارده مورد اعتماد صاحب اینجا رسوندم و اونم اطلاعات لازم رو ازم گرفت و بهم گفتن که خبر میده قبول میشه یا نه

"مشکلی نیست من تا اومدن آقای کیم اینجا بمونم آقای الکس؟ ۰آروم۰ ۰بغض۰"

"فک میکنم بتونی دختر جون ، داخل عمارت باید یکی از دوستای آقای کیم باشه که پیش خانومه جوانه ، برو پسش آجوما منم میرم ببینم قبولی یا چی "

"خیلی ازتون ممنونم ۰لبخند۰"


تهیونگ pov
"یکم بی احیاطی کردی که گذاشتی بره داخل الکس "

"قربان باور کنید امکان نداره بتونه بد ذات باشه ، کلا متفاوت بود از همه نظر . شما بیا این پرونده رو بخون "

"بریم توی ماشین بعدش تا برسیم میخونم ، بیا بریم "


شروع به خوندن اون معرفی نامه کردم ، خیلی ساده و مظلوم به نظر میومد امیدوار بودم واقعا همینطور باشه تو همین افکار بودم که رسیدیم به عمارت و با صدای خنده‌ی کایلی با تعجب به راهم ادامه دادم ، توی سالن پذیرایی کایلی روی مبل رو به تلوزیون دراز کشیده بود و کارتون میدید و اون دختر تازه وارد با شیطونی روی پیشونی و دلش دستمال های آب خنک میزاشت

" دیگه تب نداری فسقلی ، دیدی بددن درد سر و خیلی راحت هم میتونی میکروبای بدجنس رو بیرون کنی؟ "

" ممنونم خانوم لی...هییین سلام آپاته! "

"پس پرنسس تصمیم گرفتن بعد از چندین ساعت کشتن آپا ته از نگرانی دوباره به ورژن پدر درار دلبرشون برگردن "

سرمو سمت اون خانوم چرخوندم
"خوش اومدین خانوم لی ، پنج دقیقه دیگه داخل اتاقم حرف بزنیم ؟"

"هر جور شما بخواید آقای کیم"
ن

لباس راحت تری پوشیدم و منتظر موندم تا بیاد که صدای در اومد

"بفرمایید "

دیدم مثل یه فنچ ریزه میزه اومد داخل . اصلا وقت نکرده بودم چقدر زیباست...رنگ چشماش که آبی خاکستری بود و موهاش که طوسی رنگ پوستش بود و پوست خیلی سفید ، چقدر بهم وایب ماه میده ، الهه ماه که میگن همینه دیگه

"خانوم لی من سوابق کاری و به حدودی شرایط زندگی تونو خوندم ، به نظرم مناسبه و امروز چند دقیقه بدون سر و صدا نگاه کردم چطور با دخترم رفتار میکنید ، دیدم که چطور حتی مراقبین گوشه دستمال به مژه هاش نخوره ، دختر من بی سرپرست نیست که الان اینجاست، بد سرپرست بوده و اون والدین احمقش هنوز باعث اذیت و آزارش میشن و به زودی شر شون کم میشه اما اینارو گفتم که بدونین به صورت کلی اونا آدمای بی حد و مرزی هستن و کم به روح و روانش آسیب نزدن ، من براش پرستار گرفتم ولی گفت که تنبیه‌ش می‌کرده و نیشگون میگرفتتش"

نفسی تازه کردم

"کاری با اون پرسنار کردم که تا سه نسل بعدش جرئت نکنن نفس اضافه بکشن پس حواستون به خودتون جمع کنین"

آقای کیم من از هیچی هم ندونم از والد بد سر پرست خیلی خوب آگاهم و میدونم چطور میتونن به فرزندشون آسیب برسونن بهتون قول میدم کز من همچین چیزهایی نمیبینید فقط....هفته‌ای پنج هزار دلار برای این کار زیاده آقای کیم ا..اگه آقای الکس ،فتن که شرایطم چجوریه و دلتون سوخته لطفا... "

"خانوم لی از دخترم مثل چشمات مراقبت کن ، من کل داراییمو به پات میریزم ، پنج هزار تا در برابر یه قطره اشک کایلی برای من هیچه و ببخشید که اینو میگم اما رنگ موها و چشم هاتون رو درست کنید لطفا ، کمی براز سنش زوده که به فکر تغییر ظاهر بیفته "

"حق دارین آقای کیم..."

گوشیمو از کوله پشتیم در آوردم و عکس بچگیم رو نشون دادم

" همه فکر میکنن رنگ و لنزه اما اینجوری نیست"

" پس اعتراف ميکنم انقدر زیبا هستین که فک می‌کردم طبیعی نیست"

"نظر لطفتونه آقای کیم ۰لبخند کوچولو۰
چون شبانه روزی اینجا هستم فک میکنم باید داخل سالن بمونم درسته؟"

" خیر ، اتاقتون بعد از سمت چپ اتاق منه ، و کایلی سمت راسته "

"این خیلی لطف بزرگیه ممنونم
فقط میشه یه سوال بپرسم ؟"

" البته "

"مم..منو کایلی ، اجازه داریم همه جا بریم یا فقط اتاق خودش "

"البته که میتونین همه جا برین ، اما مراقب از باغ و تراس ها باشین ، پاییز های کره خودتون میدونید چه مدلیه "

"ممنونم با اجازه ۰لبخند۰"



حالا سوال اینه که چجوری مخ میزنن؟ یا بهتر بگم چجوری باید دل خانومی مثل اونو برد ؟
دیدگاه ها (۳)

رمان :«پسر عموی جذابم»part:2ویو «سلین»از پله ها اومدم پایین ...

《اسیر یک قرارداد》پارت ۸مین‌جو: تو اینجا چیکار می‌کنی؟سومیاو ...

#برادر ناتنی من

My life star 🌟 Part:¹``ویو لیلی `` قلنج گردنم رو شکوندم به ب...

《نوری در دنیای مرده ها》پارت ²ویو تهیونگ که رفتم سمت در.دست گ...

پارت ۲ الکس : همینی که گفتم یوری : باااشهههالکس : قشنگم بیا ...

رویایی واقعی اما مانند دروغ

در جست و جوی خاطرات پارت ۲۰

«𝓴𝓪𝓯𝓮𝓱 𝓪𝓻𝓪𝓷 𝓮𝓼𝓵𝓸»« پارت : ۲ » بالاخره وقت تعطیلی کافه رسید و...

Sixteen steps to sin, one step to love.(part 5)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط