برده عمارت جئون
پارت ¹³⁶
سری تکون داد و نگاه بدی به لباسای کهنه و داغونم انداخت.
میدونستم دردش چیه.
قبل از اینکه از پرستیژ خانوادگی حرف بزنه صدای خشدار و ناله مانند یونا بود که ما رو به خودمون آورد:
-ات...بیا پیش ما...یه چیزی بخور...
به خاطر من...اینجوری شدی...
عذاب وجدان دارم...من و ببخش...
وقتی پتو رو روی صورتش کشید و صدای گریه هاش بلند شد جونگکوک نچ کلافه ای کشید و به طرفش رفت:
-تقصیر تو نبود عزیزم
اتفاقه پیش میاد
لنا که از پله ها پایین میاومد لبخندی به روم زد و گفت:
-وای تو هم مرخص شدی؟
بیا پیش ما یه چیزی بخوریم...
-نه...من...
-بیا مادر...بیا غریبی نکن...
نگرانت بودم خوبه که حالت بهتره
لنا بازوم رو گرفت و بدون اینکه خودم راضی باشم من رو داخل سالن هدایت کرد.
اما ات داشت از حسادت میمرد.
جونگکوک پتو رو کنار زد و به آرومی صورتش رو با دستمال کاغذی پاک کرد و گفت:
-اگه قول بدی گریه نکنی آخر هفته میبرمت همون کنسرتی که دوست داری
چشمام از حسادت لب به لب پر شده بود.
حسادتی که خنجرش رو توی قلبم فرو میکرد.
کسی حواسش به من نبود و با نقش بازی کردن های یونا دورش جمع شده و نازش رو میخریدن.
من بلد نبودم.
ات مثل یه بچه سر راهی یه گوشه کز کرده و برای تنهایی خودش غصه میخورد.
نگاهم به خوراکی هایی بود که براش آماده کرده بودن.
وقتی کسی حواسش بهم نبود از جام بلند شدم و بی سر و صدا به اتاق خودم برگشتم.
به پناهگاهم.
لباسام رو در آوردم و پشت میز مشغول نوشتن جزوه ها شدم.
من لوس بازی بلد نبودم.
اگه بلد بودمم نازکش نداشتم.
باید کار می کردم والا کفش نداشتم تا برم دانشگاه.
کتاب و هزار چیز دیگه که بهش احتیاج داشتم رو نمیتونستم بخرم.
جزوه ی امیلی رو که تموم کردم شماره اش رو گرفتم و سریع جواب داد:
-چطوری ات؟
خیلی نگرانت بودیم...بهت زنگ زدم جواب ندادی
-خوبم،حتما متوجه نشدم
میگم من جزوه هات و تموم کردم میشه بقیه پولم و بزنی
راستش خیلی احتیاج دارم هر کار دیگه ای هم بخوای انجام میدم
صدای باز شدن در اومد:
-با کی حرف میزنی ؟
سری تکون داد و نگاه بدی به لباسای کهنه و داغونم انداخت.
میدونستم دردش چیه.
قبل از اینکه از پرستیژ خانوادگی حرف بزنه صدای خشدار و ناله مانند یونا بود که ما رو به خودمون آورد:
-ات...بیا پیش ما...یه چیزی بخور...
به خاطر من...اینجوری شدی...
عذاب وجدان دارم...من و ببخش...
وقتی پتو رو روی صورتش کشید و صدای گریه هاش بلند شد جونگکوک نچ کلافه ای کشید و به طرفش رفت:
-تقصیر تو نبود عزیزم
اتفاقه پیش میاد
لنا که از پله ها پایین میاومد لبخندی به روم زد و گفت:
-وای تو هم مرخص شدی؟
بیا پیش ما یه چیزی بخوریم...
-نه...من...
-بیا مادر...بیا غریبی نکن...
نگرانت بودم خوبه که حالت بهتره
لنا بازوم رو گرفت و بدون اینکه خودم راضی باشم من رو داخل سالن هدایت کرد.
اما ات داشت از حسادت میمرد.
جونگکوک پتو رو کنار زد و به آرومی صورتش رو با دستمال کاغذی پاک کرد و گفت:
-اگه قول بدی گریه نکنی آخر هفته میبرمت همون کنسرتی که دوست داری
چشمام از حسادت لب به لب پر شده بود.
حسادتی که خنجرش رو توی قلبم فرو میکرد.
کسی حواسش به من نبود و با نقش بازی کردن های یونا دورش جمع شده و نازش رو میخریدن.
من بلد نبودم.
ات مثل یه بچه سر راهی یه گوشه کز کرده و برای تنهایی خودش غصه میخورد.
نگاهم به خوراکی هایی بود که براش آماده کرده بودن.
وقتی کسی حواسش بهم نبود از جام بلند شدم و بی سر و صدا به اتاق خودم برگشتم.
به پناهگاهم.
لباسام رو در آوردم و پشت میز مشغول نوشتن جزوه ها شدم.
من لوس بازی بلد نبودم.
اگه بلد بودمم نازکش نداشتم.
باید کار می کردم والا کفش نداشتم تا برم دانشگاه.
کتاب و هزار چیز دیگه که بهش احتیاج داشتم رو نمیتونستم بخرم.
جزوه ی امیلی رو که تموم کردم شماره اش رو گرفتم و سریع جواب داد:
-چطوری ات؟
خیلی نگرانت بودیم...بهت زنگ زدم جواب ندادی
-خوبم،حتما متوجه نشدم
میگم من جزوه هات و تموم کردم میشه بقیه پولم و بزنی
راستش خیلی احتیاج دارم هر کار دیگه ای هم بخوای انجام میدم
صدای باز شدن در اومد:
-با کی حرف میزنی ؟
- ۳۷.۱k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط