دانشگاه مرگ پارت دوم
گوشه ای نشستم و بعد پسرک نشست کنارم گفت:《بابت چند دقه پیش معذرت میخوام.. فقط نگران بودم بلایی سرت بیاد. 》
بازوهام درد میکنه بدون گرم کردن بهش فشار زیادی اوردم بازوی راستم رو ماساژ دادم و گفتم:《مشکلی نداره.. مین سو عم..》
گفت:《جانگ کوکم》
دستش رو دراز کرد و باهاش دست دادم..
به گروهی که کنارمون بودن اشاره کرد و گفت:《ببخشید شما تو ازمایشگاه حضور داشتین؟》
همشون زخمی بودن و بهم ریخته یکی از مسن ترین هاشون گفت:《بله ما بودیم》
جونگ کوک گفت:《میشه بگید این موجود چیه؟ 》
زن گفت:《از طرف دولت دستور گرفتیم..اونو بسازیم قرار بود دارویی بشه که بیماران روانی تا اون ها رو نجات بده.. ولی یه خطا.. یه خطایی که معلوم نیست چیه باعث شه اون یه دفعه از نمونه های ازمایشگاه رشد کنه و بشه این.. اما یه چیزی که واضحه و میدونم اینکه از مغز انسان تغذیه میکنه.. چون دیدم.. چطور سر.. همکارام رو پاره کرد و مغزشون رو..( بغض) 》
حس کردم الانه بالا بیارم.. خودم ور نگه داشتم.. نباید بالا بیارم
برادر جونگ کوک بالا سرمون وایساد گفت:《پس..بابد از دولت کمک بخوایم.. 》
جونگ کوک سر تکون داد و صدا بلند کرد:《اینجا تلفن داره؟ 》
سرفه ای کردم و گفتم:《یکی پشت کابینت کنار یخچاله》
جونگ کوک:《تو از کجا.. 》
مین سو:《نقشه ی دانشگاه رو خوندم بجنب. 》
جونگ کوک بلند شد رفت
از زن مسن پرسیدم:《ببخشید خانم.. کم وقتی شروع کردم به گیتار زدن.. و نواختن یه نون گوش خراش اون حساسیت نشون داد.. چرا؟》
زن گفت:《اون به چیزهایی که مغز انسان حساسه حساسه.. اینطور که تو میگی بابد به هرچیزی که انسان حساسه، حساس باشه.. ولی قطعی نمیگم 》
برادر جونگ کوک گفت:《اینطوری نمیشه.. اینجا غذا تا یه ماه بیشتر نیست.. پتو و یا وسایل مورد نیاز رو نداریم.. حالا باید چیکار کنیم؟ 》
صدای جونگ کوک از توی اشپزخونه بلند شد عصبی بود :《یعنی چی که ما باید اینجا بااین موجود حبس باشیم؟ چرا درهای دانشگاه رو دارید فقل میکنید؟ ما ادمیم همین الان کلی کشته دادیم! 》
نه نه اگر اینجا حبس بشیم زندگیمون پایان پیدا میکنه دوییدم سمت پنجره ی غذا خوری
راست میگفت ارتش مسلح داره درهای دانشگاه رو با فولاد میبنده.. برادر جونگ کوک پشتم ظاهر شد اخمش تو هم رفت و گفت :《اونا امادن تا حتی اگر لازم شد این ادم هارو بفرستن رو هوا.. دارن بمب میذارن》
دقیق تر که نگاه کردم دیدم بله ما کاملا از سمت دولت ردیم! دارن دور تا دور دانشگاه رو بمب میذارن
صدای جونگ کوک بلند شد اسمی رو صدا زد "جونگ هیون! "برادرش از پشتم برگشت پس اسمش جونگ هیونه. این وضعیت عین کیش و مات توی شطرنجه!
رفتم سمت دوتا برادر دوقلو به زحمت دارم تشخیصشون میدم
جونگ کوک:«اونا میگن ما بابا این موجود رو همینجا سرکوب کنیم ارتش بهمون مهمات و یا اب وغذا میده و نمیذاره از اینجا خارج شیم.. چون میگن.. نمیدونن چه قابلیت هایی داره ونمیتونن ریسک کنن و اونو از دانشگاه خارج کنن مشکل اینجاست باید بریم این چیز هارو از پشت بوم تحویل برگیریم. برای این کار.. سه ماه وقت داریم و گرنه اگر تا اون موقع نمرده بودیم کل دانشگاه رو منفجر میکنن.»
جونگ هیون دستی به موهای کوتاهش کشید منم فکر کردم
مین سو:«زن میگه اون ممکنه به هرچیزی که مغز انسان حساسه حساس باشه.. باید بفهمیم راه های جنگیدن باهاش چیه؟.. یه راهش نوت ناهنجاره..» جونگ هیون حرفم رو قطع کرد
«:نمیتونیم ریسک کنیم مین سو.. بعدم کدوم ادمی حاضره بفهمه اون به چی واکنش نشون میده؟ »
جونگ کوک به برادرش گفت :«جفتشون حق دارید ولی بدونید اگر نخوایم ریسک کنیم اخرش یا تیکه تیکه میشیم یا منفجر میشیم!»
یکی از دانشجو ها گفت:میخواین چیکار کنید؟
نمیدونم چرا ولی بی اختیار گردنم به سمت جونگ کوک چرخید برادرش هم هیمن طور
اون حس رهبر هارو داره جونگ کوک بعد از مکثی زبون وا کرد
گفت:«هرکی که نمیترسه و خطر مرگ رو به جون میخره.. بیاد بریم به جنگ با اون موجود پیدا کردن یه اتاق امن که از دسترس اون موجود خارج باهش پیدا کردن اب و غذا کافی و یکم پتو و پیداکردن یه راه که بتونیم بریم پشت بوم اگرم همه میترسین میتوانید اینجا بمونید ما سه نفر میریم»
مین سو:«تو که گفتی من دخترم و چنین قدرتی ندارم» جونگ کوک:«نظرم عوض شد.»
رو به جمعیت کردم وگفتم :«اون موجود به موسیقی حساسه.. من دیدم حدودا ده تا گیتار اوردین.. اگر احساس خطر کردین اول ورودی هارو ببندید و بعد شروع کنید به نواختن بدترین نوتی که میتونید و بعد از اینکه همه از اینجا خارج شدن دست از نواختن بردارید و فرار کنید.» جونگ کوک:«خب.. کیا میان؟»
سه تا پسر اومدن جلو هیکلی و قد بلند بودن
جونگ هیون:«خب بریم؟»
مین سو:«صبر کن.»
بازوهام درد میکنه بدون گرم کردن بهش فشار زیادی اوردم بازوی راستم رو ماساژ دادم و گفتم:《مشکلی نداره.. مین سو عم..》
گفت:《جانگ کوکم》
دستش رو دراز کرد و باهاش دست دادم..
به گروهی که کنارمون بودن اشاره کرد و گفت:《ببخشید شما تو ازمایشگاه حضور داشتین؟》
همشون زخمی بودن و بهم ریخته یکی از مسن ترین هاشون گفت:《بله ما بودیم》
جونگ کوک گفت:《میشه بگید این موجود چیه؟ 》
زن گفت:《از طرف دولت دستور گرفتیم..اونو بسازیم قرار بود دارویی بشه که بیماران روانی تا اون ها رو نجات بده.. ولی یه خطا.. یه خطایی که معلوم نیست چیه باعث شه اون یه دفعه از نمونه های ازمایشگاه رشد کنه و بشه این.. اما یه چیزی که واضحه و میدونم اینکه از مغز انسان تغذیه میکنه.. چون دیدم.. چطور سر.. همکارام رو پاره کرد و مغزشون رو..( بغض) 》
حس کردم الانه بالا بیارم.. خودم ور نگه داشتم.. نباید بالا بیارم
برادر جونگ کوک بالا سرمون وایساد گفت:《پس..بابد از دولت کمک بخوایم.. 》
جونگ کوک سر تکون داد و صدا بلند کرد:《اینجا تلفن داره؟ 》
سرفه ای کردم و گفتم:《یکی پشت کابینت کنار یخچاله》
جونگ کوک:《تو از کجا.. 》
مین سو:《نقشه ی دانشگاه رو خوندم بجنب. 》
جونگ کوک بلند شد رفت
از زن مسن پرسیدم:《ببخشید خانم.. کم وقتی شروع کردم به گیتار زدن.. و نواختن یه نون گوش خراش اون حساسیت نشون داد.. چرا؟》
زن گفت:《اون به چیزهایی که مغز انسان حساسه حساسه.. اینطور که تو میگی بابد به هرچیزی که انسان حساسه، حساس باشه.. ولی قطعی نمیگم 》
برادر جونگ کوک گفت:《اینطوری نمیشه.. اینجا غذا تا یه ماه بیشتر نیست.. پتو و یا وسایل مورد نیاز رو نداریم.. حالا باید چیکار کنیم؟ 》
صدای جونگ کوک از توی اشپزخونه بلند شد عصبی بود :《یعنی چی که ما باید اینجا بااین موجود حبس باشیم؟ چرا درهای دانشگاه رو دارید فقل میکنید؟ ما ادمیم همین الان کلی کشته دادیم! 》
نه نه اگر اینجا حبس بشیم زندگیمون پایان پیدا میکنه دوییدم سمت پنجره ی غذا خوری
راست میگفت ارتش مسلح داره درهای دانشگاه رو با فولاد میبنده.. برادر جونگ کوک پشتم ظاهر شد اخمش تو هم رفت و گفت :《اونا امادن تا حتی اگر لازم شد این ادم هارو بفرستن رو هوا.. دارن بمب میذارن》
دقیق تر که نگاه کردم دیدم بله ما کاملا از سمت دولت ردیم! دارن دور تا دور دانشگاه رو بمب میذارن
صدای جونگ کوک بلند شد اسمی رو صدا زد "جونگ هیون! "برادرش از پشتم برگشت پس اسمش جونگ هیونه. این وضعیت عین کیش و مات توی شطرنجه!
رفتم سمت دوتا برادر دوقلو به زحمت دارم تشخیصشون میدم
جونگ کوک:«اونا میگن ما بابا این موجود رو همینجا سرکوب کنیم ارتش بهمون مهمات و یا اب وغذا میده و نمیذاره از اینجا خارج شیم.. چون میگن.. نمیدونن چه قابلیت هایی داره ونمیتونن ریسک کنن و اونو از دانشگاه خارج کنن مشکل اینجاست باید بریم این چیز هارو از پشت بوم تحویل برگیریم. برای این کار.. سه ماه وقت داریم و گرنه اگر تا اون موقع نمرده بودیم کل دانشگاه رو منفجر میکنن.»
جونگ هیون دستی به موهای کوتاهش کشید منم فکر کردم
مین سو:«زن میگه اون ممکنه به هرچیزی که مغز انسان حساسه حساس باشه.. باید بفهمیم راه های جنگیدن باهاش چیه؟.. یه راهش نوت ناهنجاره..» جونگ هیون حرفم رو قطع کرد
«:نمیتونیم ریسک کنیم مین سو.. بعدم کدوم ادمی حاضره بفهمه اون به چی واکنش نشون میده؟ »
جونگ کوک به برادرش گفت :«جفتشون حق دارید ولی بدونید اگر نخوایم ریسک کنیم اخرش یا تیکه تیکه میشیم یا منفجر میشیم!»
یکی از دانشجو ها گفت:میخواین چیکار کنید؟
نمیدونم چرا ولی بی اختیار گردنم به سمت جونگ کوک چرخید برادرش هم هیمن طور
اون حس رهبر هارو داره جونگ کوک بعد از مکثی زبون وا کرد
گفت:«هرکی که نمیترسه و خطر مرگ رو به جون میخره.. بیاد بریم به جنگ با اون موجود پیدا کردن یه اتاق امن که از دسترس اون موجود خارج باهش پیدا کردن اب و غذا کافی و یکم پتو و پیداکردن یه راه که بتونیم بریم پشت بوم اگرم همه میترسین میتوانید اینجا بمونید ما سه نفر میریم»
مین سو:«تو که گفتی من دخترم و چنین قدرتی ندارم» جونگ کوک:«نظرم عوض شد.»
رو به جمعیت کردم وگفتم :«اون موجود به موسیقی حساسه.. من دیدم حدودا ده تا گیتار اوردین.. اگر احساس خطر کردین اول ورودی هارو ببندید و بعد شروع کنید به نواختن بدترین نوتی که میتونید و بعد از اینکه همه از اینجا خارج شدن دست از نواختن بردارید و فرار کنید.» جونگ کوک:«خب.. کیا میان؟»
سه تا پسر اومدن جلو هیکلی و قد بلند بودن
جونگ هیون:«خب بریم؟»
مین سو:«صبر کن.»
- ۸.۸k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط