رز سرخ
part 12
*امیلیا در حالی که لباسی که شاهزاده برایش فرستاده بود را پوشیده بود از پله ها پایین امد،رنگ ابی لباسش با چشمانش هماهنگ بودند ،موهایش به زیبایی بسته شده بودند و گل های لیلیوم سفید که مورد علاقه شاهزاده بودند روی موهایش قرار داشت، کفش هایی قرمز به رنگ موهایش به پا داشت، دست پدرش را گرفت و بالاخره به باغ رسیدند ، روی صندلی نشستند و متنظر خاندان سلطنتی شدند
صدای آواز پرندگان باغ را فرا گرفته بود، صدای قدم های چند نفر از دور دست به گوش میرسید، بالاخره رسیدند!
شاهزاده ای قد بلند با موهایی طلایی به زیبایی خورشید، چشمانی همانند عقیق سبز ، همان شاهزاده ای که بیشتر دختران دربار شیفته اش هستند ، در دل امیلیا غوغایی به پا شد،
فنجان چایی اش تا به دهان نرسیده پخش زمین شد و هزار تکه شد و چای قسمتی از زمین را گرفت ، به قول بعضی ها یک دل نه صد دل عاشق بود و با هر دیدار عاشق تر میشد.
خدمتکار ها با عجله امدند و از سلامت بانویشان مطمئن شدند و زمین را تمیز کردند و چای جدیدی اوردند.
مراسم صحبت کوتاه نبود،اما صحبت امیلیا با نامزد عزیزش حتی به ۵ دقیقه هم نمیرسید،گویا هر چقدر امیلیا عاشق شده بود شاهزاده متنفر شده بود.*
کتابش را بست، نه وقتی برای ادامه ی خواندن داشت نه حوصله ای، باید داستان را عوض میکرد،باید هر کاری میکرد که در زندگی قبلی انجام نداده بود...نباید عاشق میشد...
#رمان #فیک #داستان #ایران #تیک_تاک #کیپاپ #iran #طنز #شادی #غمگین #ایده #مود #my_love #music #my_baby #اکسپلور
*امیلیا در حالی که لباسی که شاهزاده برایش فرستاده بود را پوشیده بود از پله ها پایین امد،رنگ ابی لباسش با چشمانش هماهنگ بودند ،موهایش به زیبایی بسته شده بودند و گل های لیلیوم سفید که مورد علاقه شاهزاده بودند روی موهایش قرار داشت، کفش هایی قرمز به رنگ موهایش به پا داشت، دست پدرش را گرفت و بالاخره به باغ رسیدند ، روی صندلی نشستند و متنظر خاندان سلطنتی شدند
صدای آواز پرندگان باغ را فرا گرفته بود، صدای قدم های چند نفر از دور دست به گوش میرسید، بالاخره رسیدند!
شاهزاده ای قد بلند با موهایی طلایی به زیبایی خورشید، چشمانی همانند عقیق سبز ، همان شاهزاده ای که بیشتر دختران دربار شیفته اش هستند ، در دل امیلیا غوغایی به پا شد،
فنجان چایی اش تا به دهان نرسیده پخش زمین شد و هزار تکه شد و چای قسمتی از زمین را گرفت ، به قول بعضی ها یک دل نه صد دل عاشق بود و با هر دیدار عاشق تر میشد.
خدمتکار ها با عجله امدند و از سلامت بانویشان مطمئن شدند و زمین را تمیز کردند و چای جدیدی اوردند.
مراسم صحبت کوتاه نبود،اما صحبت امیلیا با نامزد عزیزش حتی به ۵ دقیقه هم نمیرسید،گویا هر چقدر امیلیا عاشق شده بود شاهزاده متنفر شده بود.*
کتابش را بست، نه وقتی برای ادامه ی خواندن داشت نه حوصله ای، باید داستان را عوض میکرد،باید هر کاری میکرد که در زندگی قبلی انجام نداده بود...نباید عاشق میشد...
#رمان #فیک #داستان #ایران #تیک_تاک #کیپاپ #iran #طنز #شادی #غمگین #ایده #مود #my_love #music #my_baby #اکسپلور
- ۸.۴k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط