{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در زد و دید انیا خوابه

در زد و دید انیا خوابه

یک هفته بعد

دامیان:انیا کو انیا انیاا جیوزززززززز
انیا:کوری کنارتم
دامیان:اها وای
انیا:نترس
دامیان:دلم واست تنگ شده بود خیلی نگرانت بودم(^.^)
انیا:منم(*^^*)اگه تو نبودی مرده بودم😭🍅
دامیان:حالا یک ماچ بده
انیا:ها🍅
دامیان:بیا کارت دارم منو نگران کردی
انیا:می یخواس فرار کنه که دیگه اره

۲ ساعت بعد

انیا:لعنت بهت
دامیان:جدی؟(*≧ω≦)
انیا:نه.نهههههه
دامیان:اصلا من قهرممv( ̄ー ̄)v
انیا دستشو گرف و بوسیدش
دامیان:هنو نمیبخشم
انیا:پس چیکا کنم؟
دامیان:ام.......
انیا:به چی فک میکنی ذهنشو خوند🍅و اره
دامیان:هیچی بیا بریم
انیا:باهام صحبت نمیکنی؟
دامیان:چرا بیا بریم
دامیان که یکم دور بود به خودش گف میخوام انیا رو اذیت کنم
رف به مانیا سر زد حالش بهتر بود
انیا:چطور بود؟
دامیان نقششو عملی کرد واکنشش رو ببینه
دامیان:ولم کن خودت برو ببین به تو چه و رف
انیا که خشکش زده بود حالش بد شد رف حیاط همون لحظه بارون اومد و رف قدم بزنه

شب.....

دامیان با کلی خوراکی برگش دید انیا نیس اول نگران شد ولی گف به کسی نگه رف همه جارو گشت نبود خیلی ترسید ولی بروی خودش نیاورد رفت تو حیاط پشتی دید خوابه بغلش کرد و گزاشت رو تخت و خوابید








..‌‌....‌.‌‌‌‌









داداش بسههههه















حرفی ندارم











لایک کننننن بجاشااشاشاشششش














✨✨
دیدگاه ها (۱)

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

P21دامیان،دامیان اروم سرشو اورد نزدیک انیا که بگه که یه دفعه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط