بوسه ی اجبار پارت دوم

دازای: نه...صدات می‌لرزید ، اصلا خوشم نیومد.اگه ببینم تا سه هفته ی آینده چیزی خوردی...
دازای یقه ی چویا رو گرفت و نزدیک صورتش کرد.
دازای:کاری میکنم که آرزوی مرگ کنی...
چویا آب دهنش رو قورت داد ، داشت از ترس می‌لرزید
دازای ولش کرد.
دازای:حالا هم برو لباس هام‌ رو بشور با آب سرد..و اگه ببینم ذره ای لکه رو لباسام مونده یکی از دستات رو می‌شکنم!
چویا ادای احترام کرد و بعد هم رفت که لباسا رو بشوره.
آب سرد بود،دستاش یخ زد.اول دستاش سفید شد و بعد قرمز.بعد هم بی حس.
اما چاره ای نداشت. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چویا هر روز ساعت ۷:۰۵ بیدار می‌شد و بعد باید کلی کار میکرد.
گاهی خدمتکار های دیگه کار های خودشون رو میدادن به چویا و اذیتش می کردن و به کار های چویا اضافه میکردن.
چویا اونقدر خسته میشد که شب از زور خستگی نمی خوابید ، بی هوش میشد.
هر روز،کار ، گرسنگی ، تشنگی و خستگی.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چویا خیلی خسته بود ؛ دو هفته بود که نه غذا میخورد و نه آب.فقط کار میکرد.
یه شب اونقدر کار کرد که دلش میخواست بشینه و گریه کنه.
دازای پشت سر چویا نشسته بود روی تخت و چویا هم داشت قفسه ها کتاب رو مرتب میکرد.
یک دفعه چشماش سیاهی رفت ، پاهاش سست شد و صداهای اطراف کم کم محو شد.
ناگهان بی هوش شد ، داشت می افتاد.دازای دید و با سرعت دوید سمتش و گرفتش.چویا افتاد تو بغل دازای.
دازای دستش رو گذاشت روی پیشونی چویا ، داغ بود؛تب داشت.
به صورت معصوم و آرومِ زیبای چویا نگا کرد،اون لب های کوچیک که غنچه شده بودن.اون چشمای اقیانوسی که بسه شده بود.اون مژه های بلند نارنجی که روی گونه هاش سایه انداخته بود.
ناگهان قلب دازای شروع کرد به تند تپیدن . دازای دستش رو گذاشت روی قلبش.اما قلبش آروم نمیشد.
دازای آروم چویا رو پرنسسی بغل کرد و گذاشت روی تخت.
آروم دکمه های لباس چویا رو باز کرد.
شونه هاش و قسمتی از س‍.ی‍.ن‍.ه هاش پیدا شد.
دازای سرخ شد ولی آروم موهای چویا رو باز کرد.
یکم دستمال رو با آب خنک خیس کرد و روی پیشونی و س‍.‍ی‍.‍ن‍.‍ه های چویا کشید.


ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۴)

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

بهار بدون تو

part 180دو روز از وقتی که چویا از اون چهار دیواری خلاص شده ب...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

پارت ۱۹۵

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳دست‌های جونگکوک هم...

ابلیس

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۵۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط