تولد قهرمان من. پارت هفده

پاکت رو پاره کردم و...



















یهویی یه چیز فلزی ازش افتاد رو زمین و وقتی صدایی سکه مانند خوردنش به زمین توی گوشم پیچید صفحه نمایشی ظاهر شد که باعث شد از کجا بپرم... ها؟ یه... یه موش؟
(مدیر نرو با&نشون میدم)
&" کنیچیوا موریگامی چان!*
امیدوارم بعد از اون ازمون خوب استراحت کرده باشید!"
اوه... الان یادم اومد ایشون مدیر مدرسه ی یو ای هستن...
&همون طور که میدونید نتایج ازمون یو ای اومده و این نامه و این وسیله هم دقیقا برای گفتن نتیجه شما هست، میخواستیم به اطلاعتون برسیم که...
قلبم داشت میومد تو دهنم... که مدیر نزو گفت...
&شما با سی و چهار امتیاز مبارزه و پنجاه امتیاز نجات رتبه ی سوم ازمون رو کسب کردید و توی یو ای قبول شدیدددد
امیدواریم که شمارو توی این مدرسه ببینیم و شاهد تلاش هاتون و در نهایت با شعارمون شاهد قهرمان شدنتون باشیم... سانامی نو کوعه پلاس اولتراااا!
ا... ا.. لان.. چی شد؟ من... قبول شدم؟ یهویی از خود بی خود شدم و گریان و اشک الود در حالی که سمت خونه ی ایزوکو میدویدم بدون نفس کشیدن داد میزدم:"ایزو چانننن... قبول شدمممممم... باورم نمیشههههت... من... من میرم یو اییییییییییییی میتونم قهرمان بشممممم هق هققققققق... "تا اینکه رسیدم خونه ی ایزو چان و در زدم... وقتی در رو باز کرد و صورت گریان منو دید ترسید ولی بعدش که پریدم بغلش و هق هق کنان گفتم: قبول شدممممم..." و وقتی نامه ی قبولی رو دید خودشم شوکه شد و در حالی که تو تایی هق هق میکردیم گفت: شیرو چان... منم دیشب دیدم... قبول شدمم... با هم میریم یو ای... قهرمان میشیم... "وقتی اینو شنیدم دیگه مثل رودخونه گریه میکردم... اینکو سان(مامان ایزوکوعه) که مارو دید اول رنگش پرید و دوتامونو برد تو خونه و سریع من رو چک کرد... من و ایزو چان هم داشتیم همین جوزی گریه میکردیم تا اینکه بالاخره بین هق هق هام که حتی نمیتونستم نفس بکشم گفتم دوتاییمون قبول شدیم و... یه بیست دقیقه ای سه تایی کریه میکردیم... وقتی اروم شدیم اینکو سان هنوز داشت اشک شوق میریخت و رفت و چیز میز اورد خوردیم، وقتی تموم شد من بالاخره کامل اشکامو پاک کردم تا ردی ازش نمونه و بعد به ایزوچان خیره شدم... خوشحالیش مثل بهشت بود.... چقدر موقع غذا خوردن بامزه میشد دلن میخواست همیشه همینقدر خوشحال بمونه، وقتی هم خوردنمون تموم شد خداحافظی کردیم و قول دادیم تو یو ای دوباره همو ببینیم... توی راه داشتم دعا میکردم که با ایزو چان توی یه کلاس بیوفتم... همین طور بپر بپر میکردم میرفتم خونه و برای خوشحالی یه کتاب جدید تو راه برای خودم گرفتم تا بعدا یه کم مطالعش کنم...
یه هفته بعد... روز اول شروع مدرسه...
با پس اندازم لباس و شهریه ی مدرسه رو پرداخت کرده بودم... وقتی لباس مدرسه رو پوشیدم دوباره یهویی زدم زیر گریه... انقدر گریه کردم که دیدم دیرم شدهههههههه!!!!؟؟؟؟؟؟
سریع بقیه ی کارا رو کردم و دویدم بیرون، نگاهی به اتاقی که بابام همیشه با کوزه های ساکه خودشو حبس میکنه انداختم و بعد زمزمه کردم: خداحافظ... " و از اونجا زدم بیرون...
کل مسیر رو توی حالت گرکی دویدم البته سر راه مجبور شدم بخاطر استفاده از کوسه جریمه بدم، اما وقتی رسیدم از خفن بودن مدرسه شوکه شدمممم... خیلی بزرگههههه کاکوئی!!* پنج دقیقه به مدرسه خیره شده بودم که یهو پچ وچ های دوتا از دانش اموزارو شنیدم... واییی... عین جوگیرا با موی عجیب و اشفته ی سفید وایستادم دارم مدرسه رو نگاه میکنم... سریع دور شدم و بعد رفتم داخل ساختمون مدرسه و دنبال کلاسم گشتم....
(اون اولین ستاره کنیچیوا موریگامی چان کنیچیوا میشه سلام و موریگامی فامیلی شیروها هستش
و کاکوئی همون خفن میشه)
از این به بعد روزای زوج از تولد قهرمان من و روزای فرد از راز الف زمرودی پارت میدم خوبه؟ 💚💚اینجوری زود زود پارت میدم و روزی یه پارت هم هست
دیدگاه ها (۴)

☆چند پارتی☆☆پارت: ۰۲☆☆وقتی دخترتون.....☆+ه...هیون.....ه...هی...

پنهان عشق

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

وقتی دانشجو بودم، توی خونه یه قانون داشتیم. هر جا دعوت می‌شد...

پارت ۴۲

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم )

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

وقتی میخواد بره سربازی part 1

پارت بیستم《Custom kiss》 ویو تهیونگ:+توی ...

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط