ادامه چند پارتی درخواستی
Part ²
اون یونا بود...صمیمی ترین دوستم که فقط اونو داشتم...اون داشت....جونگکوک رو...میبوسید
+ ج.جونگکوک
_ ا/ت..من دیگه تورو دوست ندارم..دیگه هم نمیخوام ببینمت(عصبی)اصلا به چه جرعتی بدون اجازه اومدی تو دفتر من هاااا(داد و عصبی)
+ م.من فقط...ی.یونا(بغض)..ت.تو دیگه چرا(گریه اروم)
_ برو گمشوووو(داد)
-----------------------------------------
وقتی دیدم دوست پسرم و بهترین دوستم بهم خیانت کردن احساس کردم دیگه باید از این دنیا محو بشم...دیگه کسیو ندارم واسه چی باید زنده بمونم...فکر نمیکردم یونا اینجوری بهم ضربه بزنه..فکر نمیکردم پسری که همیشه بهم میگفت هیچ وقت بهم خیانت نمیکنه و من مال اونم این جوری قلبمو بشکونه
سرمو بالا اوردم و دیدم هوا ابریه..ههه..اسمونم مثل من دلش گرفته..باید برم خونه وسایلمو جمع کنم..اما کجا برم...کیو دارم که برم پیشش
رسیدم خونه ، وارد اسانسور شدم و دکمه ی طبقه ی دوم رو فشار دادم...رمزو زدم و وارد خونه شدم یهو اعضا رو به جز کوک دیدم
همه : تولدت مبااارک(دست زدن)
لبخند غمگینی زدم و از همشون تشکر کردم و سعی کردم خودمو ناراحت نشون ندم ولی ناموفق بودم
نامجون : ا/ت..حالت خوبه؟
+ ا.اره خوبم(یکم بغض)
جیمین : ولی این طور به نظر نمیرسه...اگه اتفاقی افتاده بهمون بگو ما باید به هم گروهیمون کمک کنیم(فک کنم گفته بودم که ا/ت عضو هشتمه)
تهیونگ : ا/ت جونگکوک کاری کرده؟
+ خبب...راستش...جونگکوک..عا..ولش کنین چیز مهمی نیست
شوگا : ا/ت چیشده؟(جدی)
+ کوک بهم خیانت کرده...امروز..وقتی رفتم شرکتش در دفترشو باز کردم که دیدم ...(گریه) دیدم اونو هق بهترین دوستم یونا هق دارن همو میبوسن...منم اومدم خونه تا وسایلم رو جمع کنم تا دیگه پیشش نباشم هق
تهیونگ ا/ت رو بغل میکنه و :
هی هی گریه نکن..اروم باش
+ ولی من دوسش داشتم اخه چرااا(گریه شدید)
همه ی اعضا شوکه شده بودن که چطور کوک دلش اومده به ا/ت خیانت کنه و دل یه فرشته ای مثل ا/ت رو بشکونه.......
--------------------------------------------------------------------------------
چطور بود؟
اون یونا بود...صمیمی ترین دوستم که فقط اونو داشتم...اون داشت....جونگکوک رو...میبوسید
+ ج.جونگکوک
_ ا/ت..من دیگه تورو دوست ندارم..دیگه هم نمیخوام ببینمت(عصبی)اصلا به چه جرعتی بدون اجازه اومدی تو دفتر من هاااا(داد و عصبی)
+ م.من فقط...ی.یونا(بغض)..ت.تو دیگه چرا(گریه اروم)
_ برو گمشوووو(داد)
-----------------------------------------
وقتی دیدم دوست پسرم و بهترین دوستم بهم خیانت کردن احساس کردم دیگه باید از این دنیا محو بشم...دیگه کسیو ندارم واسه چی باید زنده بمونم...فکر نمیکردم یونا اینجوری بهم ضربه بزنه..فکر نمیکردم پسری که همیشه بهم میگفت هیچ وقت بهم خیانت نمیکنه و من مال اونم این جوری قلبمو بشکونه
سرمو بالا اوردم و دیدم هوا ابریه..ههه..اسمونم مثل من دلش گرفته..باید برم خونه وسایلمو جمع کنم..اما کجا برم...کیو دارم که برم پیشش
رسیدم خونه ، وارد اسانسور شدم و دکمه ی طبقه ی دوم رو فشار دادم...رمزو زدم و وارد خونه شدم یهو اعضا رو به جز کوک دیدم
همه : تولدت مبااارک(دست زدن)
لبخند غمگینی زدم و از همشون تشکر کردم و سعی کردم خودمو ناراحت نشون ندم ولی ناموفق بودم
نامجون : ا/ت..حالت خوبه؟
+ ا.اره خوبم(یکم بغض)
جیمین : ولی این طور به نظر نمیرسه...اگه اتفاقی افتاده بهمون بگو ما باید به هم گروهیمون کمک کنیم(فک کنم گفته بودم که ا/ت عضو هشتمه)
تهیونگ : ا/ت جونگکوک کاری کرده؟
+ خبب...راستش...جونگکوک..عا..ولش کنین چیز مهمی نیست
شوگا : ا/ت چیشده؟(جدی)
+ کوک بهم خیانت کرده...امروز..وقتی رفتم شرکتش در دفترشو باز کردم که دیدم ...(گریه) دیدم اونو هق بهترین دوستم یونا هق دارن همو میبوسن...منم اومدم خونه تا وسایلم رو جمع کنم تا دیگه پیشش نباشم هق
تهیونگ ا/ت رو بغل میکنه و :
هی هی گریه نکن..اروم باش
+ ولی من دوسش داشتم اخه چرااا(گریه شدید)
همه ی اعضا شوکه شده بودن که چطور کوک دلش اومده به ا/ت خیانت کنه و دل یه فرشته ای مثل ا/ت رو بشکونه.......
--------------------------------------------------------------------------------
چطور بود؟
- ۱۰۳.۳k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط