فصل ۲ پارت ۷ Stealing under the pretext of love

یه چشم غره ای بهش رفتم که از نگاه مادر جانگکوک دور نموند و یهو گفت=همین امشب باید یه صیغه محرمیت بینتون خونده بشه که اگه با هم برخوردی داشته باشید اشکالی نداشته باشه
مایا=نه مادر جون دیگه هر وقت خواستیم عروسی کنیم میریم عقد دائم میخونیم
سولی=نه مادر... میدونم معذبی...بهتره یه صیغه بینتون خونده بشه که اگه یه وقت بغلت کرد یا... ولش کلا اشکالی نداشته باشه
خلاصه اون شب صیغه رو برامون خوندن و خیلی عصبی بودم و نمیتونستم چیزی بگم که بالاخره خداحافظی کردن و رفتن هر چقدر هم بهشون اصرار کردیم بمونن گفتم خونه ی خودشون راحت ترن بعد از رفتنشون یه نفس راحت کشیدم و خودمو روی مبل ولو کردم که جانگکوک کنارم نشست و گفت=فکر نمیکردم بتونی مخ مامانمو بزنی
مایا=من مخ کسی رو نزدم هر چی که فکر میکردم درسته رو گفتم
جانگکوک=بابام در نگاه اول ازت خوشش اومد مامانمم بعد از چند دقیقه...مامان من خیلی سخت گیره خصوصا در این مورد...اما الکی الکی زنم شدی هاااا
مایا=هوی خیال خام به سرت نزنه ها...ایتا همش معامله اس اینقدر هم زنم زنم نکن
جانگکوک=از خدات هم باشه...بقیه دخترا آرزوشونه یه نگاه بهشون بندازم
مایا=تو برو کنار همونا
جانگکوک=لیا خانم چطوره بیاد اینجا پیش داداش
مایا=چی چی؟ نفهمیدم چیشد...داداش؟
جانگکوک=آره دیگه حالا که فهمیدی چرا اینقدر لیا رو دوست دارم چون مثل خواهرمه
مایا=پس با این حساب منم خواهرت محسوب میشم دیگه؟
سرشو اورد جلو و زیر گوشم گفت=میدونی تو چی محسوب میشی برای من؟
کنجکاو شدم بدونم چی میگه گفتم=چی؟
جانگکوک=تو نهایتش کُلفَت خونه ام محسوب میشی کبریت بی خطر
اخمام تو هم رفت و با دست هلش دادم عقب با عصبانیت بهش گفتم=برو گمشو...منو داشتن لیاقت میخواد
قهقهه ای سر داد که تحمل نکردم و به سمت آسانسور حرکت کردم وقتی وارد اتاق شدم خودمو روی تخت انداختم نمیدونم چرا احساس میکردم ناراحت شدم ته قلبم یکم درد میکرد ضربانم از عصبانیت تند شده بود انگار دلم میخواست گریه کنم...چرا ما فقیرا اینقدر بد بختیم اگه من یه دختر پولدار بودم بازم این حرفو میزد؟...ولش بابا گور باباش...نه باباش چه گناهی کرده؟ مرد به این خوبی...از همچین مادر و پدری همچین پسری بعیده...لیاقت نداره پسره اسکل بیخیالش...اونقدر خوابم میومد که با همون لباسا گرفتم خوابیدم هنوز چند دقیقه نگذشته بود که جانگکوک در حالی که لیا بغلش بود وارد اتاق شد و کنارم خوابوند خودمو به خواب زده بودم که احساس کردم روی تخت کنارم نشست...و دستش به سمت گردنم رفت...وا میخواد چیکار کنه؟ نکنه میخواد منو بکشه؟ اما در کمال تعجب مشغول باز کردن دکمه ی لباسم شد که..........................
دیدگاه ها (۱۶)

part 7

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

اجبار به بدبختی پارت ۳۴

یه مرد توی تهران بعداز یک سال پنهانکاری به قتل همسرش اعتراف ...

____[The Forbidden Crossing]____

پدر خوانده فصل دو

p7☆فاجعه ای به نام ما☆ویو لونادلم شکست پارک جیمینی که سال ها...

True Love①④تهیونگا/ت رفت دستم رو گذاشتم روی لبم ا/ت هرروز من...

#برادر ناتنی من

سناریو ایزانا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط