{Neglect......} P2
{بی توجهی.....}
{Neglect......}
P2
^_________^^_________^
``دختر قشنگم نمیخواد بیدار شه؟
دخترک صدای مادرش را شنیده بود.در خواب هم کمی تکان میخورد ولی قصد بیدار شدن را ندارد.
مادر هم دوباره خندی ی صدا دار میکند و میگوید:
``بسه دیگه چقدر میخوای بخوابی...نمیخوای ببینی چی واست خریدم!؟
دخترک هم بعد شنیدن کلمه ی خریدم کنجکاو میشود و همین باعث میشود از تخت چوبی اش روی مامانش بپرد و با خوشحالی و کمی بی حوصلگی جواب میدهد:
+مامانننن چی واسم خریدی هووم؟؟.....
``اول باید بلند شی بریم غذا بخوریم وگرنه خبری از جایزه نیست
دخترک دست کوچولوش را روی شکم خودش میزارد و اعتراض میکند:
+مامانییی ولی من الان گشنم نیست چون.......
صدای زدن در باعث نصف و نیمه موندن حرفای دخترک شود.
مادر اول به در خیره میشود تا اینکه دختر کوچولوش سوال میپرسد:
+مامان کسی قرار بود بیاد؟
``نه عزیزم من کسی رو دعوت نکردم....بابات هم که چند روزه کاناداست
من....میرم در رو باز میکنم پس همینجا بمون دخترم
دخترک با سر تایید میکند و دوباره تصمیم میگیرد که کمی بخوابد تا مامانش بیاید.
خودش را ...............با چیزی که معلمش بهش یاد داده سرگرم میکند
شروع میکند به شمارش دقیقه ها و ثانیه ها.......
تا الان:
(۱ دقیقه)
(۲دقیقه)
(۳ دقیقه )
(۴دقیقه)
(۵دقیقه)
همیشه عادت داشت دقیقایش را بشمارد؛
مخصوصا زمانی که احساس نگرانی کند.
الان ۱۰ دقیقه است و هیچ خبری از مادر نیست
برای یک کوچولوی ۷ ساله همین مقدار زمان برایش ساعت هاست
تصمیم میگیرد به دنبال مادرش برود.
اول سعی میکند صدایش بزند:
+مامان! مامان...
(۱۱دقیقه)
هیچ صدایی نیست نه خبری از مادرش نه خبری از کسی که پشت در بود
فقط آرام آرام با استرس میشمارد...
+۱۱ دقیقه و ۹ ثانیه
و...(.بنگ)
صدای تیر باعث شد دخترک بترسد کمی بعد که سرش را بالا میگیرد
با چیزی روبه رو میشود که درجا کشکش زد......
حالا مادر روی زمین خوابیده است و فردی که بالا سرش بود میخندد و بعد چند مین از در خارج میشود
تنها کاری که دختر ۷ هفت ساله میتوانست بکند این است که فقط به مادرش نگاه کند.
حالا هم به خاطر دارد
مرگ خانم لارا ایمودی(مادر):
{11 دقیقه9 ثانیه}
(پایان فلش بک)
بگذریم........
من در مدرسه ای به نام°kimon° درس میخوانم
و ازش راضی هستم تنها چیز هایی که واسم مهم است اینکه درس استاد خوب باشد
و خوشبختانه همینطوره
من زیادی از بقیه دور هستم ولی استادم به خوبی درکم میکند
یکی از روز نشستم و واسش داستانمو تعریف کردم
انگاری که اون هم زندگیه مشابهی دارد
متاسفانه کمی هم مشکلاتی دارد و بعضی از چیزا هارا زود یادش میرود.
مثل دیروز امد و دوباره اسمم رو ازم پرسید منم با خنده جواب میدادم:
+آقای لی من دانش آموز ممتازتونم
منو از خواطر نبرید
اسم من مثل اسم همسر خدابیامرزتونه
بزارید خودمو معرفی کنم اسم من.....................
نیلاست
Morning.....ادامه دارد
{Neglect......}
P2
^_________^^_________^
``دختر قشنگم نمیخواد بیدار شه؟
دخترک صدای مادرش را شنیده بود.در خواب هم کمی تکان میخورد ولی قصد بیدار شدن را ندارد.
مادر هم دوباره خندی ی صدا دار میکند و میگوید:
``بسه دیگه چقدر میخوای بخوابی...نمیخوای ببینی چی واست خریدم!؟
دخترک هم بعد شنیدن کلمه ی خریدم کنجکاو میشود و همین باعث میشود از تخت چوبی اش روی مامانش بپرد و با خوشحالی و کمی بی حوصلگی جواب میدهد:
+مامانننن چی واسم خریدی هووم؟؟.....
``اول باید بلند شی بریم غذا بخوریم وگرنه خبری از جایزه نیست
دخترک دست کوچولوش را روی شکم خودش میزارد و اعتراض میکند:
+مامانییی ولی من الان گشنم نیست چون.......
صدای زدن در باعث نصف و نیمه موندن حرفای دخترک شود.
مادر اول به در خیره میشود تا اینکه دختر کوچولوش سوال میپرسد:
+مامان کسی قرار بود بیاد؟
``نه عزیزم من کسی رو دعوت نکردم....بابات هم که چند روزه کاناداست
من....میرم در رو باز میکنم پس همینجا بمون دخترم
دخترک با سر تایید میکند و دوباره تصمیم میگیرد که کمی بخوابد تا مامانش بیاید.
خودش را ...............با چیزی که معلمش بهش یاد داده سرگرم میکند
شروع میکند به شمارش دقیقه ها و ثانیه ها.......
تا الان:
(۱ دقیقه)
(۲دقیقه)
(۳ دقیقه )
(۴دقیقه)
(۵دقیقه)
همیشه عادت داشت دقیقایش را بشمارد؛
مخصوصا زمانی که احساس نگرانی کند.
الان ۱۰ دقیقه است و هیچ خبری از مادر نیست
برای یک کوچولوی ۷ ساله همین مقدار زمان برایش ساعت هاست
تصمیم میگیرد به دنبال مادرش برود.
اول سعی میکند صدایش بزند:
+مامان! مامان...
(۱۱دقیقه)
هیچ صدایی نیست نه خبری از مادرش نه خبری از کسی که پشت در بود
فقط آرام آرام با استرس میشمارد...
+۱۱ دقیقه و ۹ ثانیه
و...(.بنگ)
صدای تیر باعث شد دخترک بترسد کمی بعد که سرش را بالا میگیرد
با چیزی روبه رو میشود که درجا کشکش زد......
حالا مادر روی زمین خوابیده است و فردی که بالا سرش بود میخندد و بعد چند مین از در خارج میشود
تنها کاری که دختر ۷ هفت ساله میتوانست بکند این است که فقط به مادرش نگاه کند.
حالا هم به خاطر دارد
مرگ خانم لارا ایمودی(مادر):
{11 دقیقه9 ثانیه}
(پایان فلش بک)
بگذریم........
من در مدرسه ای به نام°kimon° درس میخوانم
و ازش راضی هستم تنها چیز هایی که واسم مهم است اینکه درس استاد خوب باشد
و خوشبختانه همینطوره
من زیادی از بقیه دور هستم ولی استادم به خوبی درکم میکند
یکی از روز نشستم و واسش داستانمو تعریف کردم
انگاری که اون هم زندگیه مشابهی دارد
متاسفانه کمی هم مشکلاتی دارد و بعضی از چیزا هارا زود یادش میرود.
مثل دیروز امد و دوباره اسمم رو ازم پرسید منم با خنده جواب میدادم:
+آقای لی من دانش آموز ممتازتونم
منو از خواطر نبرید
اسم من مثل اسم همسر خدابیامرزتونه
بزارید خودمو معرفی کنم اسم من.....................
نیلاست
Morning.....ادامه دارد
- ۵.۴k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط