تاجی در دو جهان Une couronne dans deux mondes
Part. {12}
جولیا (ات)
صدای برخورد شمشیرها با یکدیگر در تمام میدان تمرین قصر پیچیده بود.
تق...
تق...
تق...
هر بار که شمشیر به شمشیر برخورد میکرد، بیشتر احساس میکردم وارد دنیایی شدهام که هیچ شباهتی به زندگی قبلیام ندارد.
چند روز گذشته فقط یک هدف داشتم.
زنده ماندن.
نه...
بیشتر از آن.
باید تبدیل به کسی میشدم که هیچکس نتواند به او شک کند.
به ات.
اما هر روز که بیشتر درباره او یاد میگرفتم، بیشتر میفهمیدم تقلید کردن از او چقدر سخت است.
ات فقط یک شاهدخت نبود.
او قلب این خانواده بود.
دختری که همه دوستش داشتند.
و من...
دختری بودم که حتی نمیدانست چرا سرنوشت او را وارد این قصر کرده است.
شمشیر را در دستم محکمتر گرفتم.
استاد شمشیر مقابلم ایستاد.
ـ شاهدخت، امروز قرار است قدرت واقعی شما را بسنجیم.
سرم را تکان دادم.
ـ شروع کنید.
صدای آرامی از کنار میدان آمد.
ـ عجله نکن.
نگاهم به سمت صدا رفت.
جین بود.
مثل همیشه با همان چهره سرد و بیاحساس.
لباس فرماندهی سپاه ازارا بر تن داشت و نگاهش کوچکترین حرکت من را بررسی میکرد.
از روزی که وارد این قصر شده بودم، فهمیده بودم...
جین خطرناکترین فرد برای من است.
نه به خاطر قدرتش.
بلکه به خاطر شناختی که از ات داشت.
او سالها برادر بزرگتر منِ واقعی بود.
هر تغییر کوچکی را میتوانست ببیند.
استاد حمله کرد.
شمشیرش با سرعت به سمت من آمد.
بدنم قبل از اینکه فکر کنم حرکت کرد.
یک قدم کنار رفتم.
شمشیر از کنارم عبور کرد.
بعد با چرخشی سریع، ضربه را دفع کردم.
صدای تعجب چند نفر از اطراف بلند شد.
اما من فرصت فکر کردن نداشتم.
فقط حرکت میکردم.
شاید بدن ات...
چیزهایی را به یاد داشت.
یا شاید تمام این مدت، من بیشتر از چیزی که فکر میکردم آماده بودم.
چند دقیقه بعد، نوک شمشیرهایمان مقابل هم متوقف شد.
استاد کمی عقب رفت.
ـ شاهدخت...
لحظهای سکوت کرد.
ـ پیشرفت شما غیرعادی است.
نمیدانستم باید خوشحال باشم یا نگران.
چون این جمله میتوانست هم نجاتم دهد...
هم مرا نابود کند.
نگاهم به جین افتاد.
اما او هیچ واکنشی نشان نداد.
فقط آرام گفت:
ـ دوباره.
ابرویم کمی بالا رفت.
ـ دوباره؟
ـ بله.
چند قدم جلو آمد.
شمشیر خودش را برداشت.
قلبم برای لحظهای تندتر زد.
او قرار نبود فقط نظاره کند.
میخواست خودش مرا امتحان کند.
جین روبهرویم ایستاد.
ـ ات...
صدایش سرد بود.
ـ اگر واقعاً میخواهی قوی شوی، باید یاد بگیری در برابر کسی که میشناستت هم بجنگی.
این جمله ساده به نظر میرسید.
اما من معنی واقعی آن را فهمیدم.
او داشت چیزی را آزمایش میکرد.
نه قدرت شمشیرم را...
بلکه خودم را.
شمشیرهایمان برخورد کرد.
برای اولین بار، با کسی میجنگیدم که میدانست ات چگونه حرکت میکند.
هر ضربهاش یک سؤال بود.
و هر دفاع من...
یک جواب.
بعد از چند دقیقه، شمشیرم را پایین آوردم.
نفس عمیقی کشیدم.
جین به من نگاه کرد.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ قدرتت بیشتر شده.
برای یک لحظه فکر کردم متوجه شده.
اما ادامه داد:
ـ اما هنوز چیزی کم داری.
نگاهش کردم.
ـ چه چیزی؟
شمشیرش را کنار گذاشت.
ـ تجربه.
چند قدم دور شد.
ـ در میدان جنگ، فقط کسی که قویتر است زنده نمیماند.
مکث کرد.
ـ کسی زنده میماند که بتواند آدمها را بشناسد.
حرفش در ذهنم ماند.
چون احساس کردم منظورش فقط جنگ نبود.
---
شب...
تنها جلوی آینه ایستاده بودم.
دختری که در آینه نگاهم میکرد...
جولیا بود.
اما لباس ات را پوشیده بود.
زندگی ات را زندگی میکرد.
و باید جای او میایستاد.
آرام دستم را روی صورتم گذاشتم.
ـ من واقعاً دارم تبدیل به ات میشوم؟
اما جوابم را نمیدانستم.
چون هر روز بیشتر شبیه او میشدم...
و کمتر میفهمیدم خود واقعیام کجاست.
جولیا (ات)
صدای برخورد شمشیرها با یکدیگر در تمام میدان تمرین قصر پیچیده بود.
تق...
تق...
تق...
هر بار که شمشیر به شمشیر برخورد میکرد، بیشتر احساس میکردم وارد دنیایی شدهام که هیچ شباهتی به زندگی قبلیام ندارد.
چند روز گذشته فقط یک هدف داشتم.
زنده ماندن.
نه...
بیشتر از آن.
باید تبدیل به کسی میشدم که هیچکس نتواند به او شک کند.
به ات.
اما هر روز که بیشتر درباره او یاد میگرفتم، بیشتر میفهمیدم تقلید کردن از او چقدر سخت است.
ات فقط یک شاهدخت نبود.
او قلب این خانواده بود.
دختری که همه دوستش داشتند.
و من...
دختری بودم که حتی نمیدانست چرا سرنوشت او را وارد این قصر کرده است.
شمشیر را در دستم محکمتر گرفتم.
استاد شمشیر مقابلم ایستاد.
ـ شاهدخت، امروز قرار است قدرت واقعی شما را بسنجیم.
سرم را تکان دادم.
ـ شروع کنید.
صدای آرامی از کنار میدان آمد.
ـ عجله نکن.
نگاهم به سمت صدا رفت.
جین بود.
مثل همیشه با همان چهره سرد و بیاحساس.
لباس فرماندهی سپاه ازارا بر تن داشت و نگاهش کوچکترین حرکت من را بررسی میکرد.
از روزی که وارد این قصر شده بودم، فهمیده بودم...
جین خطرناکترین فرد برای من است.
نه به خاطر قدرتش.
بلکه به خاطر شناختی که از ات داشت.
او سالها برادر بزرگتر منِ واقعی بود.
هر تغییر کوچکی را میتوانست ببیند.
استاد حمله کرد.
شمشیرش با سرعت به سمت من آمد.
بدنم قبل از اینکه فکر کنم حرکت کرد.
یک قدم کنار رفتم.
شمشیر از کنارم عبور کرد.
بعد با چرخشی سریع، ضربه را دفع کردم.
صدای تعجب چند نفر از اطراف بلند شد.
اما من فرصت فکر کردن نداشتم.
فقط حرکت میکردم.
شاید بدن ات...
چیزهایی را به یاد داشت.
یا شاید تمام این مدت، من بیشتر از چیزی که فکر میکردم آماده بودم.
چند دقیقه بعد، نوک شمشیرهایمان مقابل هم متوقف شد.
استاد کمی عقب رفت.
ـ شاهدخت...
لحظهای سکوت کرد.
ـ پیشرفت شما غیرعادی است.
نمیدانستم باید خوشحال باشم یا نگران.
چون این جمله میتوانست هم نجاتم دهد...
هم مرا نابود کند.
نگاهم به جین افتاد.
اما او هیچ واکنشی نشان نداد.
فقط آرام گفت:
ـ دوباره.
ابرویم کمی بالا رفت.
ـ دوباره؟
ـ بله.
چند قدم جلو آمد.
شمشیر خودش را برداشت.
قلبم برای لحظهای تندتر زد.
او قرار نبود فقط نظاره کند.
میخواست خودش مرا امتحان کند.
جین روبهرویم ایستاد.
ـ ات...
صدایش سرد بود.
ـ اگر واقعاً میخواهی قوی شوی، باید یاد بگیری در برابر کسی که میشناستت هم بجنگی.
این جمله ساده به نظر میرسید.
اما من معنی واقعی آن را فهمیدم.
او داشت چیزی را آزمایش میکرد.
نه قدرت شمشیرم را...
بلکه خودم را.
شمشیرهایمان برخورد کرد.
برای اولین بار، با کسی میجنگیدم که میدانست ات چگونه حرکت میکند.
هر ضربهاش یک سؤال بود.
و هر دفاع من...
یک جواب.
بعد از چند دقیقه، شمشیرم را پایین آوردم.
نفس عمیقی کشیدم.
جین به من نگاه کرد.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ قدرتت بیشتر شده.
برای یک لحظه فکر کردم متوجه شده.
اما ادامه داد:
ـ اما هنوز چیزی کم داری.
نگاهش کردم.
ـ چه چیزی؟
شمشیرش را کنار گذاشت.
ـ تجربه.
چند قدم دور شد.
ـ در میدان جنگ، فقط کسی که قویتر است زنده نمیماند.
مکث کرد.
ـ کسی زنده میماند که بتواند آدمها را بشناسد.
حرفش در ذهنم ماند.
چون احساس کردم منظورش فقط جنگ نبود.
---
شب...
تنها جلوی آینه ایستاده بودم.
دختری که در آینه نگاهم میکرد...
جولیا بود.
اما لباس ات را پوشیده بود.
زندگی ات را زندگی میکرد.
و باید جای او میایستاد.
آرام دستم را روی صورتم گذاشتم.
ـ من واقعاً دارم تبدیل به ات میشوم؟
اما جوابم را نمیدانستم.
چون هر روز بیشتر شبیه او میشدم...
و کمتر میفهمیدم خود واقعیام کجاست.
- ۶.۴k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط