چند پارتی
پارت ۱۰
ساعت ۸ صبح ـ سیرک ماه سیاه
با صدای کوبیدهشدن در از خواب پریدم.
ـ بلند شو، کوچولو!
پتو را روی سرم کشیدم.
ـ برو گمشو!
در باز شد.
ـ چی گفتی؟
با دیدن جونگکوک که هنوز آرایش دلقکی داشت، تقریباً از تخت پرت شدم.
ـ گفتم صبح بخیر! چه دلقک خوشقیافهای!
لبخند زد.
ـ دروغگویی هم بلدی؟
ـ از تو یاد گرفتم!
سینی صبحانه را روی میز گذاشت.
ـ امروز قراره با هم بریم بیرون.
با وحشت گفتم:
ـ کجا؟!
ـ پارک.
ـ برای چی؟!
ـ چون دلم میخواد.
ـ من نمیام!
جونگکوک آرام خم شد و همسطح چشمهایم قرار گرفت.
ـ ا.ت، اگه قول بدم بهت آسیبی نرسونم، میای؟
برای اولین بار لحنش جدی بود.
با تردید نگاهش کردم.
ـ قولت رو باور ندارم.
چند ثانیه ساکت ماند. بعد صاف ایستاد.
ـ باشه. مجبور نیستی.
از شنیدن جوابش تعجب کردم.
اما وقتی به سمت در رفت، برگشت و اضافه کرد:
ـ ولی صبحانهات رو بخور. نمیخوام وسط پارک از گرسنگی غش کنی و مجبور بشم بغلت کنم!
بالش را طرفش پرت کردم.
ـ از گرسنگی بمیرم، نمیذارم بغلم کنی!
جونگکوک خندید.
ـ چه حیف. من از قبل تمرین کرده بودم!
ظهر ـ پارکی نزدیک سئول
بالاخره با اصرار خودم، جونگکوک آرایش دلقکیاش را پاک کرد و لباس معمولی پوشید.
هنوز هم از او میترسیدم؛ مخصوصاً وقتی بیصدا نگاهم میکرد.
کنار غرفهی بستنی ایستادم.
ـ من بستنی میخوام.
جونگکوک پولش را پرداخت و بستنی را به دستم داد.
ـ بفرما.
با شک نگاهش کردم.
ـ مسموم نیست؟
آهی کشید.
ـ ا.ت، اگه همینطوری ادامه بدی، یه روز بستنی رو خودم میخورم تا خیالت راحت بشه!
ـ خب بخور!
واقعاً یک قاشق از بستنیام برداشت!
ـ هییی! دزد!
برای اولین بار صدای خندهی واقعیام بلند شد.
جونگکوک دست از شوخی کشید و نگاهم کرد.
لبخندش آرام شد.
ـ چه قشنگ میخندی...
خندهام قطع شد.
ـ چی؟
نگاهش را دزدید.
ـ هیچی. بستنیات آب شد.
برای چند لحظه ساکت ماندیم.
بعد مرد جوانی که از کنارمان رد میشد، رو به من گفت:
ـ خانم، میتونم آیدیتون رو داشته باشم؟
قبل از اینکه جواب بدهم، جونگکوک کنارم ایستاد.
ـ نه.
مرد متعجب شد.
ـ با شما نبودم!
جونگکوک لبخند زد؛ همان لبخند ترسناکش.
ـ ولی جواب من همونه.
مرد سریع دور شد.
با عصبانیت برگشتم سمت جونگکوک.
ـ تو دیگه چه مرگته؟!
ـ ازش خوشم نیومد.
ـ به تو چه ربطی داره؟!
چند لحظه نگاهم کرد.
ـ نمیدونم.
صدایش آرامتر شد.
ـ فقط وقتی بهت نزدیک شد، عصبانی شدم.
قلبم تند زد؛ اما هنوز نمیتوانستم به او اعتماد کنم.
ـ این مشکل خودته. من مال کسی نیستم!
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
ـ میدونم.
بعد فاصله گرفت تا کنارم راه برود، بدون اینکه به من دست بزند.
و برای اولین بار، حس کردم شاید این مرد خطرناک بتواند چیزی را یاد بگیرد که هیچوقت بلد نبوده است: دوستداشتن، بدون ترساندن کسی که دوستش دارد.
ساعت ۸ صبح ـ سیرک ماه سیاه
با صدای کوبیدهشدن در از خواب پریدم.
ـ بلند شو، کوچولو!
پتو را روی سرم کشیدم.
ـ برو گمشو!
در باز شد.
ـ چی گفتی؟
با دیدن جونگکوک که هنوز آرایش دلقکی داشت، تقریباً از تخت پرت شدم.
ـ گفتم صبح بخیر! چه دلقک خوشقیافهای!
لبخند زد.
ـ دروغگویی هم بلدی؟
ـ از تو یاد گرفتم!
سینی صبحانه را روی میز گذاشت.
ـ امروز قراره با هم بریم بیرون.
با وحشت گفتم:
ـ کجا؟!
ـ پارک.
ـ برای چی؟!
ـ چون دلم میخواد.
ـ من نمیام!
جونگکوک آرام خم شد و همسطح چشمهایم قرار گرفت.
ـ ا.ت، اگه قول بدم بهت آسیبی نرسونم، میای؟
برای اولین بار لحنش جدی بود.
با تردید نگاهش کردم.
ـ قولت رو باور ندارم.
چند ثانیه ساکت ماند. بعد صاف ایستاد.
ـ باشه. مجبور نیستی.
از شنیدن جوابش تعجب کردم.
اما وقتی به سمت در رفت، برگشت و اضافه کرد:
ـ ولی صبحانهات رو بخور. نمیخوام وسط پارک از گرسنگی غش کنی و مجبور بشم بغلت کنم!
بالش را طرفش پرت کردم.
ـ از گرسنگی بمیرم، نمیذارم بغلم کنی!
جونگکوک خندید.
ـ چه حیف. من از قبل تمرین کرده بودم!
ظهر ـ پارکی نزدیک سئول
بالاخره با اصرار خودم، جونگکوک آرایش دلقکیاش را پاک کرد و لباس معمولی پوشید.
هنوز هم از او میترسیدم؛ مخصوصاً وقتی بیصدا نگاهم میکرد.
کنار غرفهی بستنی ایستادم.
ـ من بستنی میخوام.
جونگکوک پولش را پرداخت و بستنی را به دستم داد.
ـ بفرما.
با شک نگاهش کردم.
ـ مسموم نیست؟
آهی کشید.
ـ ا.ت، اگه همینطوری ادامه بدی، یه روز بستنی رو خودم میخورم تا خیالت راحت بشه!
ـ خب بخور!
واقعاً یک قاشق از بستنیام برداشت!
ـ هییی! دزد!
برای اولین بار صدای خندهی واقعیام بلند شد.
جونگکوک دست از شوخی کشید و نگاهم کرد.
لبخندش آرام شد.
ـ چه قشنگ میخندی...
خندهام قطع شد.
ـ چی؟
نگاهش را دزدید.
ـ هیچی. بستنیات آب شد.
برای چند لحظه ساکت ماندیم.
بعد مرد جوانی که از کنارمان رد میشد، رو به من گفت:
ـ خانم، میتونم آیدیتون رو داشته باشم؟
قبل از اینکه جواب بدهم، جونگکوک کنارم ایستاد.
ـ نه.
مرد متعجب شد.
ـ با شما نبودم!
جونگکوک لبخند زد؛ همان لبخند ترسناکش.
ـ ولی جواب من همونه.
مرد سریع دور شد.
با عصبانیت برگشتم سمت جونگکوک.
ـ تو دیگه چه مرگته؟!
ـ ازش خوشم نیومد.
ـ به تو چه ربطی داره؟!
چند لحظه نگاهم کرد.
ـ نمیدونم.
صدایش آرامتر شد.
ـ فقط وقتی بهت نزدیک شد، عصبانی شدم.
قلبم تند زد؛ اما هنوز نمیتوانستم به او اعتماد کنم.
ـ این مشکل خودته. من مال کسی نیستم!
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
ـ میدونم.
بعد فاصله گرفت تا کنارم راه برود، بدون اینکه به من دست بزند.
و برای اولین بار، حس کردم شاید این مرد خطرناک بتواند چیزی را یاد بگیرد که هیچوقت بلد نبوده است: دوستداشتن، بدون ترساندن کسی که دوستش دارد.
- ۷.۳k
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط