مدتی است سربازم...
مدتی است سربازم...
با نگاهت همهی گذشتهام
که رؤیایی است در اوان رود
همهی لحظههایش با پرنده... دلواپس
با درخت
و چهچه میکند غمهایم... دور از کوی تو
که خستهی امروز من است
از نگاهات ای خاتون من! گذر کنم فردا؟
از گذشتهات به آغاز کدام زمان برگردم؟
کدام تن؟
کدام کران
که حجاب تنهایی باشد و
مرز آتش با گزمهای گلآلود و کدر؟
در خوابهایم
در اوان آبادانی خونام
کوچه به کوچه... جاده به جاده
پنجرهها را آباد کن ای دختر هراس!
تا زلال شوم من به افق دریا
تا دوباره سربردارم به شکل موجی... بیسرزمین
سرخِ سرخ... سرخ که نه... چون عمر شعله
که تلخیصی است از غصههایم...
از اینجا که سنگرها برای عشق تو گرم است
نبرد برای بلندیهای بالای بلندت که میهن من است
نبرد برای بیمرزی نگاهات
که سیاهترین گناه من است
با واژه... با جملههای بیجانب
فردایم اگر در چشمانات سرنوشتی تاریک است
با نگاهات همهی گذشتهام را بخوان
اینجا جنگ است به افق غرب... که در راه است
و غرب همواره فرصتی دیر است خاتون!
تا آنزمان پیامی
به همراه پژواک گلولههایی
که رو به سوی مرز عشق تو دارند... در خوابهایم
در سنگر نه به یاد میهن و بلندیهایش
به یاد پیامی از صفحهی خون
و وعدهگاهی در آنسوی خطهای سرخ
دستی به تابوتام بزن... تا رود تو باشم
و نگاهی به جنازهام...
من مدتی است در پی پروازم... بی پرنده!
با نگاهت همهی گذشتهام
که رؤیایی است در اوان رود
همهی لحظههایش با پرنده... دلواپس
با درخت
و چهچه میکند غمهایم... دور از کوی تو
که خستهی امروز من است
از نگاهات ای خاتون من! گذر کنم فردا؟
از گذشتهات به آغاز کدام زمان برگردم؟
کدام تن؟
کدام کران
که حجاب تنهایی باشد و
مرز آتش با گزمهای گلآلود و کدر؟
در خوابهایم
در اوان آبادانی خونام
کوچه به کوچه... جاده به جاده
پنجرهها را آباد کن ای دختر هراس!
تا زلال شوم من به افق دریا
تا دوباره سربردارم به شکل موجی... بیسرزمین
سرخِ سرخ... سرخ که نه... چون عمر شعله
که تلخیصی است از غصههایم...
از اینجا که سنگرها برای عشق تو گرم است
نبرد برای بلندیهای بالای بلندت که میهن من است
نبرد برای بیمرزی نگاهات
که سیاهترین گناه من است
با واژه... با جملههای بیجانب
فردایم اگر در چشمانات سرنوشتی تاریک است
با نگاهات همهی گذشتهام را بخوان
اینجا جنگ است به افق غرب... که در راه است
و غرب همواره فرصتی دیر است خاتون!
تا آنزمان پیامی
به همراه پژواک گلولههایی
که رو به سوی مرز عشق تو دارند... در خوابهایم
در سنگر نه به یاد میهن و بلندیهایش
به یاد پیامی از صفحهی خون
و وعدهگاهی در آنسوی خطهای سرخ
دستی به تابوتام بزن... تا رود تو باشم
و نگاهی به جنازهام...
من مدتی است در پی پروازم... بی پرنده!
- ۴۱۵
- ۱۹ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط