بورام بعد از اینکه بالاخره یونا تکالیفش را تمام کرد و با

بورام بعد از اینکه بالاخره یونا تکالیفش را تمام کرد و با خیال راحت به اتاق خودش رفت، دفتر و کتاب‌ها را جمع کرد و روی میز گذاشت. بدنش سنگین‌تر از همیشه بود.

با قدم‌های آرام به سمت حمام رفت. آب گرم روی شانه‌هایش می‌ریخت و خستگی روز را اندکی از تنش بیرون می‌برد. کف‌های صابون روی بازوها و دست‌هایش می‌لغزیدند، اما جای خراش‌های کوچک روی انگشتانش، یادگار خارهای گل، هنوز می‌سوختند.

نگاهی به آینه‌ی بخار گرفته انداخت. چشم راستش مثل آسمان صبحگاهی آبی بود و چشم چپش سبز روشن، مثل برگ‌های خیس از باران. لبخند کجی زد.
– کاش می‌شد اینا رو کسی فقط زیبا ببینه… نه عجیب.

بعد از حمام، موهای نیمه‌خشک و قهوه‌ای‌تیره‌اش را شانه نکرده رها کرد. حتی حال درست کردن شام هم نداشت. به سمت تخت رفت، پتوی سبک را روی خودش کشید و در دل زمزمه کرد:
– فردا دوباره همون روز تکراری…

چشم‌هایش سنگین شد و خیلی زود، بی‌آنکه حتی شام بخورد، در خوابی عمیق فرو رفت. تنها صدای آرام باران که هنوز از پشت پنجره شنیده می‌شد، همدم او بود.

در خواب، برای لحظه‌ای کوتاه تصویر دسته‌گلی از آفتابگردان جلوی چشمانش ظاهر شد… و نگاه مشکی و مهربانی که باعث شد قلبش لرزیده بود.
صبح زود، نور کم‌رنگ خورشید از لابه‌لای پرده‌های نازک خانه گذشت. بورام با صدای زنگ ساعت بیدار شد. هنوز خستگی شب قبل در تنش بود، اما باید روز را شروع می‌کرد.

او به آشپزخانه رفت، نان را برش زد، تخم‌مرغی نیمرو کرد و لیوان شیر را جلوی یونا گذاشت. یونا با موهای آشفته پشت میز نشست و با دهان پر گفت:
– آنی، امروز بعد از مدرسه باید زود بیای دنبالم، امتحان داریم.

بورام لبخند خسته‌ای زد و سری تکان داد.
– باشه، ولی من باید اول مغازه رو ببندم.

بعد از صبحانه، کیف یونا را مرتب کرد و او را تا دم در بدرقه کرد. وقتی دخترک در کوچه ناپدید شد، بورام نفس عمیقی کشید و چتر قرمزش را برداشت، هرچند باران امروز قطع شده بود.

کوچه هنوز بوی نم و خاک خیس می‌داد. او کلید مغازه را از جیبش بیرون آورد و قفل را باز کرد. همان مغازه‌ی کوچک پر از رنگ و عطر، همان نظم همیشگی.

گل‌ها مثل همیشه منتظر بودند. او آستین‌هایش را بالا زد، ظرف‌های آب را عوض کرد، برگ‌های زرد را جدا کرد و گل‌های تازه را روی قفسه‌ها چید. صدای زنگ کوچک بالای در هر بار که مشتری وارد می‌شد، سکوت صبحگاهی را می‌شکست.

همه‌چیز عادی و تکراری بود… درست مثل روزهای قبل.
اما ته دل بورام حس عجیبی داشت، انگار چیزی قرار بود اتفاق بیفتد.

او بی‌آنکه خودش بداند، هر بار نگاه کوتاهی به در می‌انداخت… شاید منتظر کسی بود.
دیدگاه ها (۴)

......پارت. دوازدهم......

.....پارت هفدهم.....

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

روحش به پاییز تعلق داشت؛به خش خش برگ ها و هواى مه آلود، به ن...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت سیزدهمصدای انفجار همه‌جا پیچید!ی...

تکپارتی | جونگکوک

🌿 قسمت پنجم وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...فاطمه هنوز جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط