پارت4#
پارت4#
-برام مهم نیست نمیتونم اینجاروتحمل کنم،یامیرم یامیمیرم خلاص.
-چی بگم والا بازم سعی کن عموروراضی کنی.
-اگه میخواست راضی بشه تاحالاشده بود،هرکاری برای راضی کردنش انجام دادم ازمعدل بیست گرفته تاپسرخوب وحرف گوش کن،تالج بازی وخراب کاری.اما نمیخوادراضی بشه .
قهوموتموم کردموبعدم،بانفس عمیق چندتاتراول گذاشتم رومیزوبلندشدم.
-فعلا .
احسان هم بلندشد.
-باشه مواظب خودت باش ،سلام هم به خانواده برسون.
سری تکون دادمورفتم سمت موتورم وسوارشدموراه افتادم سمت خونه.
وقتی رسیدم همه ناهارشونوخورده بودن.ورفته بودن پی کارخودشون مامان برام غذاگرم کردوبرام گذاشت روی میز،خیلی گرسنه بودم باولع شروع کردم به خوردن قرمهسبزی،مامان درحین دستمال گشیدن روی گاز،بامن صحبت میکرد.پسرخوبی باش آدرین،انقدرحرف رفتنونزن .این فکروازسرت بیرون کن.حرفای همیشگی که هرروزبرام دیکته میکنه.مامان خیلی مهربونه ،ولی حیف که روی حرف باباحرف نمیزنه.کاری نمیکنه باباروراضی کنه تامن برم.منم نمیتونم باهاش بدرفتاری کنم.خیلی دل نازکوشکننده است. وقتی خشونت منومیبینه خیلی وحشدزده میشه ورنگش میپره،بدنش شروع میکنه لرزیدن اماسعی میکنه به خودش مسلط باشه.بعضی وقتاتواون موقعیت ها متوجه حالتای مامانومیبینم!ازخودم متنفرمیشم.فکرمیکنم یک هیولام.براهمین سعی میکنم،باحبس کردن خودم تواتاقم وبامشت زدن به کیسه بوکس خودموآروم کنم.یه روزآزاده برام ازحالت عصبی شدم تعریف کرد:
-داداش وقتی عصبانی میشی!مثل گاوهای وحشی نفس میکشی،صورتتم کلاقرمزمیشه.دستاتوچنان مشت میکنی که سفیدمیشن،وقتی به مشتات نگاه میکنم احساس میکنم الانه روصورت من پیادش کنی.بعدشم مثل کسانی که جنون میگیرن،دادمیزنیومشتتومدام میزنی تودیوار.خلاصه همه بجای این که بگیرنت ازترس فرارمیکنیم.فقط مامانه که نمیترسه وجلومیادوبغلت میکنه.مثل آب روآتیش خاموشت میکنه،وریلکس میشی.وسط فکرکردن یهوصدای مامانوشنیدم که بلند صدام میزنه.
-آدرین.آدرین.گوشت بامنه؟
به صورت مهربونوسفیدش وچشمای روشنو سبزش رنگش،که آراز وآزاده ازش به ارث رسیده خیره میشم.دوباره میگه:
-چراماتت برده بازم غذامیخوای برات بکشم؟
-نه ممنون.
-پس حرفاموشنیدی چی گفتم.قبول.
-نمیدونم درموردچی حرف میزنی.الانم حوصله ندارم میشه بعدا حرف بزنیم.
هنگام ایستادن ایناروبهش میگفتم.بایه پوووف کشیدن.گفت:
- باشه.پسرم برواستراحت کن.خسته ای.
سمت اتاقم راه افتادم.که دوباره صدام زدبرگشتم سمتش که گفت:
-آدرین مامان سروصداراه ننداز باکیسه بوکست آراز درس داره.
-برام مهم نیست نمیتونم اینجاروتحمل کنم،یامیرم یامیمیرم خلاص.
-چی بگم والا بازم سعی کن عموروراضی کنی.
-اگه میخواست راضی بشه تاحالاشده بود،هرکاری برای راضی کردنش انجام دادم ازمعدل بیست گرفته تاپسرخوب وحرف گوش کن،تالج بازی وخراب کاری.اما نمیخوادراضی بشه .
قهوموتموم کردموبعدم،بانفس عمیق چندتاتراول گذاشتم رومیزوبلندشدم.
-فعلا .
احسان هم بلندشد.
-باشه مواظب خودت باش ،سلام هم به خانواده برسون.
سری تکون دادمورفتم سمت موتورم وسوارشدموراه افتادم سمت خونه.
وقتی رسیدم همه ناهارشونوخورده بودن.ورفته بودن پی کارخودشون مامان برام غذاگرم کردوبرام گذاشت روی میز،خیلی گرسنه بودم باولع شروع کردم به خوردن قرمهسبزی،مامان درحین دستمال گشیدن روی گاز،بامن صحبت میکرد.پسرخوبی باش آدرین،انقدرحرف رفتنونزن .این فکروازسرت بیرون کن.حرفای همیشگی که هرروزبرام دیکته میکنه.مامان خیلی مهربونه ،ولی حیف که روی حرف باباحرف نمیزنه.کاری نمیکنه باباروراضی کنه تامن برم.منم نمیتونم باهاش بدرفتاری کنم.خیلی دل نازکوشکننده است. وقتی خشونت منومیبینه خیلی وحشدزده میشه ورنگش میپره،بدنش شروع میکنه لرزیدن اماسعی میکنه به خودش مسلط باشه.بعضی وقتاتواون موقعیت ها متوجه حالتای مامانومیبینم!ازخودم متنفرمیشم.فکرمیکنم یک هیولام.براهمین سعی میکنم،باحبس کردن خودم تواتاقم وبامشت زدن به کیسه بوکس خودموآروم کنم.یه روزآزاده برام ازحالت عصبی شدم تعریف کرد:
-داداش وقتی عصبانی میشی!مثل گاوهای وحشی نفس میکشی،صورتتم کلاقرمزمیشه.دستاتوچنان مشت میکنی که سفیدمیشن،وقتی به مشتات نگاه میکنم احساس میکنم الانه روصورت من پیادش کنی.بعدشم مثل کسانی که جنون میگیرن،دادمیزنیومشتتومدام میزنی تودیوار.خلاصه همه بجای این که بگیرنت ازترس فرارمیکنیم.فقط مامانه که نمیترسه وجلومیادوبغلت میکنه.مثل آب روآتیش خاموشت میکنه،وریلکس میشی.وسط فکرکردن یهوصدای مامانوشنیدم که بلند صدام میزنه.
-آدرین.آدرین.گوشت بامنه؟
به صورت مهربونوسفیدش وچشمای روشنو سبزش رنگش،که آراز وآزاده ازش به ارث رسیده خیره میشم.دوباره میگه:
-چراماتت برده بازم غذامیخوای برات بکشم؟
-نه ممنون.
-پس حرفاموشنیدی چی گفتم.قبول.
-نمیدونم درموردچی حرف میزنی.الانم حوصله ندارم میشه بعدا حرف بزنیم.
هنگام ایستادن ایناروبهش میگفتم.بایه پوووف کشیدن.گفت:
- باشه.پسرم برواستراحت کن.خسته ای.
سمت اتاقم راه افتادم.که دوباره صدام زدبرگشتم سمتش که گفت:
-آدرین مامان سروصداراه ننداز باکیسه بوکست آراز درس داره.
- ۱.۶k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط