بازی مرگ ]

بازی مرگ ]
پارت 41

هری : یه گلدون به اندازه وزن من پول میخواد
جونگ کوک صدایش را کمی تغییر داد و نگاهش رو ازش گرفت بلافاصله لب زد جونگ کوک : واسم چای جنسینگ درست کن
هری : چرا من درست کنم نمی‌ترسی شاید توش یه چیزی ریختم
جونگ کوک :‌ جرعتش رو نداری حالا هم برو تو آشپزخانه
هری عصبی پشت کرد در حین راه رفتن از قصد پاشنه بلند کفش هایش را به زمین کوبید از قبل همه عمارت را به خوبی نگاه کرده بود خیلی خوب می‌تونست آشپزخانه را پیدا کنه همینکه وارده آشپزخانه شد دو یون را درحال ظرف شستن دید بلافاصله به طرفه کابینت ها رفت
با عصبانیت بازشون کرد دو یون که کارش تمام شده بود پیش بندش را باز نمود دو یون : دنبال چیزی میگردی
هری : آره دارم برای اون روانی چای جنسینگ درست میکنم
دو یون : چیز های لازم تو اون کابینت سومیه
هری : ممنونم ازت
دو یون : کمک بکنم
هری : ممنون میشم آخه تا حالا درست نکردم
درحال کشیدن همان طراحی اش بود ویبر گوشی اش باعث شکسته شدن تمرکز اش بر آن طراحی که تا به حال هیچکس ندیده بود مداد را گذاشته بجایش گوشی مشکی رنگش را برداشت دیدن اسم مادرش باعث توهم رفتن اخم هایش شد بعد از لمس کردن صفحه گوشی صدای مادرش پخش شد
دا سام : سلام پسرم حال چطوره
جونگ کوک با لحن سرد اش جوابش را داد جونگ کوک : خوبم مادر برای وی تماس گرفتین
دا سام : پسرم این چه حرفیه من تنها دو پسرامو خیلی دوست دارم و الان دقیقا برای همین تماس گرفتم برادرت جی یون اصلا ازش خبری ندارم خیلی آدم فرستادم دنبالش اما پیداش نکردن برو دنبال برادرت بگرد من نگرانشم
جونگ کوک عصبی نفسش را بیرون فرستاد به شدت از برادرش متنفر بود اما نمی تونست روی مادرش را زمین بزنه جونگ کوک : باشه پیداش کردم خبر میدم
دا سام : امشب شام عمارت من بیاید تو نامزادت و پسرم جی یون رو هم بیار
جونگ کوک متعجب از این شد که چقدر زود باز خبر به گوشش رسید فقط با رفتن به رستوران سانگ بوم همه خبر شدن دقیقا میخواست همینطوری همه بفهمند اما من مادرش
کلافه نجوا کرد جونگ کوک : میدونی که من از شوهرت خوشم نمیاد
دا سام : بخاطر مادرت بیا دیگه نمی‌خواهی که من ناراحت بشم
جونگ کوک : باشه شب ساعت هست اونجاییم
دا سام :, خدانگهدار مراقب خودت باش پسرم
بلافاصله گوشی را قطع کرد عصبی گوشی را در جیب شلوارش گذاشت حتا چشم تو چشم شدن با اون مرد هم برایش غیر قابل قبول بود
وسایل طراحی اش را جمع کرد تخته اش را برداشت و به طرفه اتاقش قدم برداشت
دیدگاه ها (۵)

Heir of Light and Darknesspart : 7به سمت حمام رفت، وان آب و ...

پارت ۱ | اولین روز کاریساعت هشت صبح بود.شرکت «JK Group» مثل ...

رمان انتقام ازدواج کامل

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

فیک تهکوک «وارثِ زار»پارت سوم | پشت دردستگیره هنوز تکان می‌خ...

۴۳part جونگکوک همان‌طور که نگاهش به موبایلش بود لب زد: «ساعت...

چند پارتی بازیچه

🖤 OBSESSION | وسواس پارت ششم: کلیدجونگ‌کوک دوباره به الارا ن...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۳۰ | «حقیقتی که پنهان مانده...

پارت ششم: سایه‌ای در خیابانوقتی از کافه بیرون آمدند، باران ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط