dark life = 1
باد سرد پاییزی از لای شاخه های خشکیده ی درختان توی حیاط مرکز رواندرمانی "امید نو" زوزه می کشید. انگار نه انگار که اسم اینجا "امید" بود؛ سیم های خاردار روی دیوارهای بلند، نگهبان های مسلح با چهره های عبوس و سگ های نگهبانی که بی وقفه پارس می کردند، بیشتر شبیه زندانی برای هیولاها بود تا مرکزی برای درمان. و خب، راستش رو بخوای، همین بود. اینجا جای آدم های معمولی نبود. اینجا آخرین ایستگاه روح های شکسته، ذهن های پیچ خورده و قلب های سیاهی بود که هیچ جای دیگری تحمل شان را نداشت.
پارک ات با انگشت های لرزان، گیره ی موی سفیدش را محکم تر پشت موهای بلند و ابریشمی مشکی اش فرو کرد. آینه ی کوچک روی میزش، تصویر دختری را نشان می داد که چشم های بادامی درشت و قهوه ای روشنش، مملو از ترکیبی از هیجان و وحشت بود. پوست سفید و شفافش که از زیر نور فلورسنت اتاق، مثل چینی می درخشید، با رژگونه ی طبیعی روی گونه هایش، تضاد قشنگی داشت. موهای بلندش تا کمر می رسید و اندام ساعت شنی اش توی آن کت و شلوار رسمی سفید روانشناسی، وقار و در عین حال معصومیت خاصی به او بخشیده بود. او بیست و سه سالش بود؛ جوان ترین و در عین حال بهترین روانشناس این جهنم دربسته.
اما امروز، اضطراب مثل اسید توی رگ هایش می دوید. پرونده ای که دکتر هان، رئیس پیر مرکز، با اکراه و نگاهی مرموز روی میزش کوبیده بود، ضخیم تر و سنگین تر از آن بود که بشود نادیده اش گرفت. اسم روی پرونده با مُهر قرمز "فوق العاده خطرناک- ایزوله مطلق" ثبت شده بود: کیم تهیونگ.
ات زیر لب اسمش را زمزمه کرد و لرزی ناخوشایند از ستون فقراتش بالا رفت. شایعاتی که توی راهروهای مرکز، پاورچین پاورچین بین پرستارها رد و بدل می شد، بدجور توی ذهنش ریشه دوانده بود. گفته بودند که این مرد، وحشی ترین بیماری است که پا به این مرکز گذاشته. گفته بودند که نگاهش می تواند روح را خراش بدهد. گفته بودند که او نه یک بیمار، که یک شیطان در لباس انسان است؛ یک سادیسم که از درد و عذاب دیگران لذت می برد. یک روانی تمام عیار.
اما هیچکس، هیچکس درباره ی جنایات واقعی اش، درباره ی اینکه چطور خانواده اش را سلاخی کرده بود، با او حرفی نزده بود. دکتر هان فقط با لبخندی تلخ گفته بود: «یه انتقالیه از زندان فوق امنیتی. وضعیتش... وخیمه. خیلی وخیم. تو تنها کسی هستی که می تونه باهاش ارتباط بگیری، پارک. بهت اعتماد دارم. فقط... مواظب باش. این یکی، بقیه نیست.»
ات با همان لرزش، نفس عمیقی کشید. "پارک ات، تو یه حرفه ای هستی. از پسش برمیای. اون فقط یه بیماره... یه ذهن مریض که به کمک تو نیاز داره." اما ته دلش یه چیزی، یه حس غریضی زنونه، فریاد میزد که این بار ماجرا فرق داره. این بار، این اوست که قراره به کمک نیاز پیدا کنه.
او پرونده را باز کرد و عکس مردی که قرار بود به زودی ملاقاتش کند، از میان کاغذها روی میز لیز خورد. برای چند ثانیه، نفسش توی سینه حبس شد. عکس، تصویر یک خدای سقوط کرده بود. پوست گندمی روشن و صافی که زیر نور عکاسیِ بی روحِ زندان هم برق می زد، فکِ زاویه دار و محکم که اراده ای آهنین را نشان می داد، ابروهای پرپشت و مشکی که روی چشمانی تیره و عمیق سایه انداخته بودند. اما چشم ها... چشم ها خالی نبودند. آنها گودال هایی بی انتها از تاریکی و سکوتی مرگبار بودند که مستقیم به دوربین، مستقیم به او خیره شده بودند. انگار از توی کاغذ، روحش را نشانه گرفته باشد. و لب هایی که به جای لبخند، خطی صاف و بی روح بودند، ظلمی را نوید می دادند که در کلمات نمی گنجید.
یهو بوق تلفن روی میزش، ات را از جا پراند. صدای لرزان پرستار جون از پشت خط پیچید: «دکتر پارک... بیمار کیم تهیونگ برای جلسه ی معارفه، به اتاق مصاحبه ی A1 منتقل شدن. با... با احتیاط تشریف ببرید. همراهش چهارتا نگهبان مسلح اومدن و... و هنوز دستبند و پابندش باز نشده. میگن تا زمانی که شما دستور ندادید، بازش نمی کنن.»
ات گلوی خشکش را با بلعیدن بزاقش مرطوب کرد و گوشی را گذاشت. قلبش داشت آنقدر بلند می زد که مطمئن بود از پشت در اتاق هم صدایش می آید. «آروم باش... آروم باش... این یه آزمونه. فقط یه آزمون.»
پارک ات با انگشت های لرزان، گیره ی موی سفیدش را محکم تر پشت موهای بلند و ابریشمی مشکی اش فرو کرد. آینه ی کوچک روی میزش، تصویر دختری را نشان می داد که چشم های بادامی درشت و قهوه ای روشنش، مملو از ترکیبی از هیجان و وحشت بود. پوست سفید و شفافش که از زیر نور فلورسنت اتاق، مثل چینی می درخشید، با رژگونه ی طبیعی روی گونه هایش، تضاد قشنگی داشت. موهای بلندش تا کمر می رسید و اندام ساعت شنی اش توی آن کت و شلوار رسمی سفید روانشناسی، وقار و در عین حال معصومیت خاصی به او بخشیده بود. او بیست و سه سالش بود؛ جوان ترین و در عین حال بهترین روانشناس این جهنم دربسته.
اما امروز، اضطراب مثل اسید توی رگ هایش می دوید. پرونده ای که دکتر هان، رئیس پیر مرکز، با اکراه و نگاهی مرموز روی میزش کوبیده بود، ضخیم تر و سنگین تر از آن بود که بشود نادیده اش گرفت. اسم روی پرونده با مُهر قرمز "فوق العاده خطرناک- ایزوله مطلق" ثبت شده بود: کیم تهیونگ.
ات زیر لب اسمش را زمزمه کرد و لرزی ناخوشایند از ستون فقراتش بالا رفت. شایعاتی که توی راهروهای مرکز، پاورچین پاورچین بین پرستارها رد و بدل می شد، بدجور توی ذهنش ریشه دوانده بود. گفته بودند که این مرد، وحشی ترین بیماری است که پا به این مرکز گذاشته. گفته بودند که نگاهش می تواند روح را خراش بدهد. گفته بودند که او نه یک بیمار، که یک شیطان در لباس انسان است؛ یک سادیسم که از درد و عذاب دیگران لذت می برد. یک روانی تمام عیار.
اما هیچکس، هیچکس درباره ی جنایات واقعی اش، درباره ی اینکه چطور خانواده اش را سلاخی کرده بود، با او حرفی نزده بود. دکتر هان فقط با لبخندی تلخ گفته بود: «یه انتقالیه از زندان فوق امنیتی. وضعیتش... وخیمه. خیلی وخیم. تو تنها کسی هستی که می تونه باهاش ارتباط بگیری، پارک. بهت اعتماد دارم. فقط... مواظب باش. این یکی، بقیه نیست.»
ات با همان لرزش، نفس عمیقی کشید. "پارک ات، تو یه حرفه ای هستی. از پسش برمیای. اون فقط یه بیماره... یه ذهن مریض که به کمک تو نیاز داره." اما ته دلش یه چیزی، یه حس غریضی زنونه، فریاد میزد که این بار ماجرا فرق داره. این بار، این اوست که قراره به کمک نیاز پیدا کنه.
او پرونده را باز کرد و عکس مردی که قرار بود به زودی ملاقاتش کند، از میان کاغذها روی میز لیز خورد. برای چند ثانیه، نفسش توی سینه حبس شد. عکس، تصویر یک خدای سقوط کرده بود. پوست گندمی روشن و صافی که زیر نور عکاسیِ بی روحِ زندان هم برق می زد، فکِ زاویه دار و محکم که اراده ای آهنین را نشان می داد، ابروهای پرپشت و مشکی که روی چشمانی تیره و عمیق سایه انداخته بودند. اما چشم ها... چشم ها خالی نبودند. آنها گودال هایی بی انتها از تاریکی و سکوتی مرگبار بودند که مستقیم به دوربین، مستقیم به او خیره شده بودند. انگار از توی کاغذ، روحش را نشانه گرفته باشد. و لب هایی که به جای لبخند، خطی صاف و بی روح بودند، ظلمی را نوید می دادند که در کلمات نمی گنجید.
یهو بوق تلفن روی میزش، ات را از جا پراند. صدای لرزان پرستار جون از پشت خط پیچید: «دکتر پارک... بیمار کیم تهیونگ برای جلسه ی معارفه، به اتاق مصاحبه ی A1 منتقل شدن. با... با احتیاط تشریف ببرید. همراهش چهارتا نگهبان مسلح اومدن و... و هنوز دستبند و پابندش باز نشده. میگن تا زمانی که شما دستور ندادید، بازش نمی کنن.»
ات گلوی خشکش را با بلعیدن بزاقش مرطوب کرد و گوشی را گذاشت. قلبش داشت آنقدر بلند می زد که مطمئن بود از پشت در اتاق هم صدایش می آید. «آروم باش... آروم باش... این یه آزمونه. فقط یه آزمون.»
- ۱۲.۵k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط