{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P1

P1
ا.ت ویو
صدای انفجار
چرخش
تاریکی....

یهو چشمام رو باز کردم
صدا گریه ها
هنوز تو شک بودم نمیدونستم اگه چشمام رو باز کنم با چه چیزی رو به رو میشوم
ولی با ترس نمی شه زندگی کرد
چشمانم را باز کردم
هنوز تار بود
شخصی به بالای سرم
تسلیت میگم
چرا! چرا تسلیت
دارین میترسونیم
مگه چی شده؟
چه اتفاقی افتاده
چرا از همه چی بی خبرمممم
توی یه اتاق تنها ی تنها بودم، چرا مامانم نیست
چرا بابام دنبالم نیومده
انقدر گریه کردم که دیگه چشمام میسوخت
یه دفعه یه دختر زیبا و همسن خودم اومد بالا سرم
رنگش کامل پریده بود لباساش سوخته شده بودن نمی دونم چرا همه اینجورین!
دختر: پدر مادر تو هم مردن؟
ا.ت :چی چی میگی اونا کی مردن!!!( شکه)
دختر: ههه هنوز نفهمیدی( خیلی ریلکس و پر از غم)
بزار حدص بزنم ، تصادف،اتش سوزی،قتل، و یا هر نوع مردن غیر طبیعی
ا.ت ویو
خیلی شکه شده بودم،من تا دیروز بقل مامانم بودم ، بابامو راضی گردم تابستون بریم هاوایی ، پس چرا الان اینجام (ا.ت فکر اینارو داره تو دلش میگه ولی داشت بلند میگفت و اون دختر فهمید)
دختر: اشکال نداره ، مامان بابای منم تو اتش سوزی مردن(یه قطره اشک از روی مژه های خیسش به پایین راهی شد)
یهو یه پسر قد بلند دستش رو روی شونه های دخترک گذاشت
دختر: اوپا
پسر: گریه نکن هیچی نشده،باشه؟
دختر: پدرو مادرت مردن میگی هیچی نشدهههه،مدام به سینه های پسر مشت میزد
یهو مادربزرگم اومد
مادربزرگ:واییی عزیزم(داشت جلوی خودشو برای گریه کردن میگرفت)
ببخشید دیر رسیدم ، بیا بغلم،نگران نباش همش میگذره
ا.ت:اووو هارمونی(مادربزرگ به کره ای)مامان بابام کجان! چرا دنبالم نیومدن؟چرا شما اینجایین(بین حرفاش گریش شروع شد و به هر کلمه بیشر شدیدتر میشد)
مادربزرگ: عزیزم اونا دارن تو رو نگاه میکنن و به اسمون اشاره کرد
بله دیگه کاملا متوجه شدم، ولی ولی قبول کردنش واقعا شده،من من نمیتونم بدون اونا(تو ذهنش میگفت)
مادربزرگ به اون دو کودک کنار تخت من نگاه کرد
مادربزرگ: شما هم پدر مادرتونو از دست دادین؟
هر دو با هم با صدای نجوا: بله
مادربزرگ : کسیرو دارین بیاد دنبالتون؟
دوباره با هم: خیر
مادربزرگ: میخواین با ما زندگی کنین؟
دختره که با چشمان قرمزش به من نگاه کرد و منتظر موافقت من بود
ا.ت: اره،بیاین با هم زندگی کنین
اون ها هم خوشحال شدن
دختر: واقعا! مرسی
برادر ان دختر: ولی براتو زحمت نمیشه؟
مادربزرگ: اگه میشد که بهتون نمیگفتم(با یه لبخند امیدوار کننده)
مادربزرگ خیلی پولدار و همچنینی زن مهربون و خوبی بود
مارو سوار یه ماشین بزرگ و شیک کرد
و به سمت عمارتشون راه افتادیم
راستی منم یه برادر ۱۱ ساله دارم
که اونم تو اون صانحه بوده
و الان کنار مادر بزرگم خوابیده بود
ماشین خیلی بزرگی نبود
برای همین اون دختر رو پای برادرش نشست و خوابش برد
کم کم رسیدیم
و همگی بیدار شدیم
من و برادم قبلا با عمارت بزرگ مامان بزرگ اشنایی داشتم
ولی اون دختر و پسر با تعجب فقط نگاش میکردن
اون دختر دیگه نای راه رفتنو نداشت برای همین توی بغل برادرش بود
نویسنده ویو
از اونجایی که همگی خسته بودن مادربزرگ یه اتاق برای همه اماده کرد و هر کدام به اتاق های خودشون رفتن
اتاق اون دختره و برادرش کنار اتاق ما بود






اگر خوشت اومد لایک کن و کامنت براز:)
کپی ممنوع
دیدگاه ها (۰)

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

پارت. ۳۱

پارت دو ماه کوچولو من ویو ات خیلی ترسید بودم اما داشت یه کار...

این عشق فیک نیست پارت 2//ویو ساعت 5//. //ویوی ا/ت //د...

P25عروس فراری ⚠️اقا یه یه بگین نوسیدنه رو عوض کنم یا نه فقط ...

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

~~~~~(عشق ممنوعه)~~~~~~ ...

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط