وقتی ازش ضربه خوردی ❦پارت𝟐𝟖❦
داشتم از کافه تریا خارج میشدم که یونگی دستم رو کشید و دوتایی باهم رفتیم بیرون و رفتیم تو سالن .
ا.ت=ی.....یونگی من معذرت میخوام راه
دیگه ای نداشتم..... بب .....
نذاشت حرفمو ادامه بدم و منو کوبید به دیوار
یه دستشو کنارم به دیوار زد و اون یکی دستش رو گذاشت پشت گردنم و شروع کرد به بوسیدنم .
تعجب کردم و همراهیش نکردم .
نفسم بند اومد و بهش زدم تا ازم جدا شه .
با چشاش زل زد به چشام و دوباره شروع کرد که با دادی که کوک زد یکه خوردم و ازش جدا شدم .
کوک=دارید چه غلطی میکنیدددددد ؟
اومد سمتم و دستمو کشید و هلم داد تو حیاط .
کوک=داشتی چه گوهی میخوردی ؟ یونگی دوست دختر داره
ا.ت=مگه تو دوست دختر نداشتی ؟ منم میخوام یه دزد مثل امی بشم
کوک سیلی ای بهم زد و گفت
کوک=درمورد امی درست حرف بزن
دستمو گذاشتم جای سیلی و گفتم
ا.ت=ببین چقدر کور شدی.....هه ای خدا مرسی که از بهترین مرد زندگیم همچین ضربه ای خوردم
اشک تو چشای کوک جمع شده بود و گفت
کوک=ب.....ب.....ببخشید
ا.ت=ببخشم ؟ مگه کاری هم کردی ؟ فقط.....فقط عاشق شدی ،وقتی ا.ت منو نمیخواد من واسه چی بخوامش.....تو خیلی بهتری
کوک=ت.....تو همشو.....تو
ا.ت=آره همشو دیدم و واسه ی خودم متاسفم
خون روی بینیم رو پاک کردم و از دانشگاه زدم بیرون
یونگی اسممو داد زد.....اهمیتی ندادم.....اون دوست دختر داره من هیچ وقت نمیتونم مثل امی باشم.....لورا بهترین دوستمه من اینکارو نمیکنم .
سریع یه تاکسی گرفتم و راه افتادم سمت خونه .
یونگی
ا.ت رو صدا زدم و رفتم سمت کوک و یه مشت زدم تو صورتش
یونگی=معلومه داری چه گوهی میخوری ؟
کوک=معلومع عاشقش شدی ،ها ها ها
یونگی=واقعا به بابات رفتی.....بعد از پونزده سال رفاقت.....واقعا.......
کوک=تو قول دادی درمورد اون موضوع حرف نزنی یونگیییی
یونگی=من گفتم همیشه پشتتم ولی خودت ولم کردی کوک.....خودت رفاقتمون رو خراب کردی.....خودت
کوک=خودت دلیلشو میدونی
یونگی=اگه اون موقع نمیتونستی تو چشام نگاه کنی امروز اصلا نباید حتی باهام حرف بزنی.....داری همون کارای پدرت رو تکرار میکنی.....داری شبیهش میشی کوک
کوک=خفه شوووووو من شبیه اون مرتیکه نیستمممم
یونگی=خودت خواستی شبیهش باشی کوک...
خودت زندگیت رو خراب کردی.....فقط بخاطر.....اه حتی دلیلم نداری
کوک=من عاشق ا.ت عم
یونگی=نه نیستی ،فقط ادای عاشق بودن رو درمیاری کوک.....تو به اعتمادش خیانت کردی
کوک اشکاش سرازیر بود
یونگی=پشیمونی دیگه خیلی دیره کوک..خیلی
ا.ت
همونطوری که گریه میکردم رفتم داخل خونه و کیفم رو پرت کردم رو زمین.....رفتم سمت حموم و تیغ رو برداشتم ..........
من.....من دیگه نمیتونم ادامه بدم.....خسته شدم.....خدا این چه زندگی مزخرفیه...من خسته شدممممممممممم .
نشستم رو زمین و هق میزدم...اینقدر این چند روز سختی کشیدم که دیگه نمیکشم
...نمیتونم...فقط میخوام راحت شم.....هق من فقط زیادی دوسش داشتم ... هق هق
تلفنم زنگ خورد .....از حموم رفتم بیرون و تلفنم رو برداشتم .....یونگی بود
ا.ت=هق الو ؟ هق
یونگی=ا.ت گریه نکن فقط بگو کجایی ؟
ا.ت=هق یونگی هق من خسته شدم...هق فقط میخوام هق راحت بشم.....دیگه نمیکشم هق خیلی تو زندگیم بدبختی کشیدم که تازه رسیدم به اینجا.....چقدر باز باید سختی بکشم ؟ هان ؟ هق هق
یونگی=ا.ت خودتو کنترل کن من کنارت میمونم
ا.ت=هه کوک هم هق همینارو میگفت
یونگی ممنونم که امروز رومو زمین ننداختی.....خدافظ و در آخر ...💔🥀
ا.ت=ی.....یونگی من معذرت میخوام راه
دیگه ای نداشتم..... بب .....
نذاشت حرفمو ادامه بدم و منو کوبید به دیوار
یه دستشو کنارم به دیوار زد و اون یکی دستش رو گذاشت پشت گردنم و شروع کرد به بوسیدنم .
تعجب کردم و همراهیش نکردم .
نفسم بند اومد و بهش زدم تا ازم جدا شه .
با چشاش زل زد به چشام و دوباره شروع کرد که با دادی که کوک زد یکه خوردم و ازش جدا شدم .
کوک=دارید چه غلطی میکنیدددددد ؟
اومد سمتم و دستمو کشید و هلم داد تو حیاط .
کوک=داشتی چه گوهی میخوردی ؟ یونگی دوست دختر داره
ا.ت=مگه تو دوست دختر نداشتی ؟ منم میخوام یه دزد مثل امی بشم
کوک سیلی ای بهم زد و گفت
کوک=درمورد امی درست حرف بزن
دستمو گذاشتم جای سیلی و گفتم
ا.ت=ببین چقدر کور شدی.....هه ای خدا مرسی که از بهترین مرد زندگیم همچین ضربه ای خوردم
اشک تو چشای کوک جمع شده بود و گفت
کوک=ب.....ب.....ببخشید
ا.ت=ببخشم ؟ مگه کاری هم کردی ؟ فقط.....فقط عاشق شدی ،وقتی ا.ت منو نمیخواد من واسه چی بخوامش.....تو خیلی بهتری
کوک=ت.....تو همشو.....تو
ا.ت=آره همشو دیدم و واسه ی خودم متاسفم
خون روی بینیم رو پاک کردم و از دانشگاه زدم بیرون
یونگی اسممو داد زد.....اهمیتی ندادم.....اون دوست دختر داره من هیچ وقت نمیتونم مثل امی باشم.....لورا بهترین دوستمه من اینکارو نمیکنم .
سریع یه تاکسی گرفتم و راه افتادم سمت خونه .
یونگی
ا.ت رو صدا زدم و رفتم سمت کوک و یه مشت زدم تو صورتش
یونگی=معلومه داری چه گوهی میخوری ؟
کوک=معلومع عاشقش شدی ،ها ها ها
یونگی=واقعا به بابات رفتی.....بعد از پونزده سال رفاقت.....واقعا.......
کوک=تو قول دادی درمورد اون موضوع حرف نزنی یونگیییی
یونگی=من گفتم همیشه پشتتم ولی خودت ولم کردی کوک.....خودت رفاقتمون رو خراب کردی.....خودت
کوک=خودت دلیلشو میدونی
یونگی=اگه اون موقع نمیتونستی تو چشام نگاه کنی امروز اصلا نباید حتی باهام حرف بزنی.....داری همون کارای پدرت رو تکرار میکنی.....داری شبیهش میشی کوک
کوک=خفه شوووووو من شبیه اون مرتیکه نیستمممم
یونگی=خودت خواستی شبیهش باشی کوک...
خودت زندگیت رو خراب کردی.....فقط بخاطر.....اه حتی دلیلم نداری
کوک=من عاشق ا.ت عم
یونگی=نه نیستی ،فقط ادای عاشق بودن رو درمیاری کوک.....تو به اعتمادش خیانت کردی
کوک اشکاش سرازیر بود
یونگی=پشیمونی دیگه خیلی دیره کوک..خیلی
ا.ت
همونطوری که گریه میکردم رفتم داخل خونه و کیفم رو پرت کردم رو زمین.....رفتم سمت حموم و تیغ رو برداشتم ..........
من.....من دیگه نمیتونم ادامه بدم.....خسته شدم.....خدا این چه زندگی مزخرفیه...من خسته شدممممممممممم .
نشستم رو زمین و هق میزدم...اینقدر این چند روز سختی کشیدم که دیگه نمیکشم
...نمیتونم...فقط میخوام راحت شم.....هق من فقط زیادی دوسش داشتم ... هق هق
تلفنم زنگ خورد .....از حموم رفتم بیرون و تلفنم رو برداشتم .....یونگی بود
ا.ت=هق الو ؟ هق
یونگی=ا.ت گریه نکن فقط بگو کجایی ؟
ا.ت=هق یونگی هق من خسته شدم...هق فقط میخوام هق راحت بشم.....دیگه نمیکشم هق خیلی تو زندگیم بدبختی کشیدم که تازه رسیدم به اینجا.....چقدر باز باید سختی بکشم ؟ هان ؟ هق هق
یونگی=ا.ت خودتو کنترل کن من کنارت میمونم
ا.ت=هه کوک هم هق همینارو میگفت
یونگی ممنونم که امروز رومو زمین ننداختی.....خدافظ و در آخر ...💔🥀
- ۱۰۱.۶k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط