خودکشی؟نه با وجود اون!
روی تختت نشسته بودی و سرتو روی زانوهات گذاشته بودی و با صدای بلندی گریه میکردی با مادرت دعوا کرده بودی و اون بهت یه حرف خیلی سنگین زده بود خیلی خیلی سنگین جوری که فکر خودکشی تو سرت میچرخید اون تو چشمات زل زد و گفت"از خودم متنفرم که همچین دختری به دنیا آوردم کاش هیچ وقت نبودی ا.ت" و تو اجازه نداده بودی که حرف دیگهای بهت بزنه و بیشتر خوردت کنه و به اتاقت پناه برده بودی صدای باز شدن در رو شنیدی ولی سرتو بالا نیاوردی و سعی کردی با گذاشتن دستت جلوی دهنت صدای گریهتو خفه کنی ولی نتونستی اون حرفو هر کی هم جای تو بود نمیتونست هضمش کنه با حس نشستن کسی کنارت بیشتر تو خودت جمع شدی که دستی لای موهات کشیده شد و نوازشت کرد
-آروم باش عزیزم منظور مامانت اون نبود زندگیم آروم باش خب؟ بیا بغلم دختر کوچولوم گریه نکن عزیزکم
سرتو از روی زانوهات برداشت و تو بغلش کشیدتت و تو زود بغلش کردی و سرتو روی شونهش گذاشتی و دوباره صدای گریه کردنت اوج گرفت یکی از دستاش روی کمرت بود و آروم نوازشت میکرد و اون یکی بین موهات بود و سعی میکرد آرومت کنه ولی مگه میشه اون حرفا رو مامانت بیرحمانه به صورتت کوبید و فراموش کنی و آروم بشی؟!
کمکم داشتی هوشیاریتو از دست میدادی و مطمئنا اون هم متوجه شل شدن دستات از دور بدنش شده بود
-ا.ت؟عزیزمم؟ا.ت!
سرتو از روی شونهش برداشت و صورتتو قاب کرد و با زدن چند ضربه آروم به صورتت باعث شد هوشیارتر بشی
-خوبی دورت بگردم؟
+......
-میخوای برگردیم خونه؟از اول هم اومدنمون به اینجا اشتباه بود عزیزم
+نمیخوام واسه....من ناراحت بشی تنهام بزا.... تا یکم خودمو جمع کنم
-من جایی نمیرم زندگیم من کنارتم
+من...نمیخوام خب؟....لطفا برو
+ا.ت عزیزم من تا آخر کنارتم پس بس کن من مکان امنتم نه؟
+وقتی کسی که فک میکردم....بیشتر از همه دوسم داره بهم چنین حرفی بزنه اعتمادی.....به بقیه باقی میمونه؟ (نفس عمیق و اشک)من تنها بچه اونم و اون به خاطر اینکه دستورش برای ازدواجمو زیر پا گذاشتم بهم همچین حرفی زد!....هر چقدر هم به هم علاقه داشته باشیم تو هم بالاخره به روز بهم همچین حرفی میزنی نه؟پس ترجیح میدم....ترجبح میدم از دنیا محو بشم
-عزیزکم کافیه دیگه اینا چه فکرین تو میکنی؟تو همه دنیای منی
+مامانمم یه روزایی میگفت من همه دار و ندارشم(لبخند تلخ)
-میدونم توجیهی واسه حرفش نیست ولی اون فقط عصبی شد خب؟
+میشه بری برام آب بیاری؟
-البته عزیزم زود برمیگردم
روی تختت گذاشتت و بلند شد و از اتاق خارج شد نفس عمیقی کشیدیو لیوان کنار تختتو آروم روی زمین انداختی ولی با صدای بدی شکست ولی اهمیتی ندادی و آستین لباس سفید رنگتو بالا دادی و یه تیکهشو برداشتی ولی به نظر میومد جراتشو نداشتی داشتی؟!ولی زندگی کردن به عنوان بار اضافه برای بقیه ارزششو داشت؟نه نداشت!قطعا هیچکس نمیخواد پیش کسایی باشه که دارن تظاهر میکنن دوسش دارن نه؟شیشه رو آروم آروم نزدیک رگ دستت کردی و همزمان با این کارات اشکات شدید میریختن جوری که دقیق نمیدیدی تیزی شیشه رو روی مچت حس کردی و تا خواستی فشارش بدی در باز شد که از ترس صدای در سرتو بالا آوردی و دوست پسرت و مامانتو دیدی که با حالت پریشونی با دیدن شیشه تو دستت خشکشون زد ولی دریکو زود خودشو جمع کرد و بلند گفت:داری چه غلطی میکنی -ا.ت؟اونو بزار زمین دورت بگردم بزارش زمین
+نه!من دلیلی واسه زندگی کردن ندارم
-عزیزم!من دیوونتم فقط اون لعنتی رو بزار کنار ا.ت خواهش میکنم زندگیم بزارش کنار تو که منو اینجا ول نمیکنی؟مامانت ا.ت ببینش رنگش پریده مگه همه دنیات نبود؟
+بود هنوزم هست ولی من دیگه نسبتی باهاش ندارم میتونه فک کنه از اول وجود نداشتم همونطور که(قورت دادن بغض)همون طور که میخواست نمیخوام از خودش متنفر باشه متاسفم دریکو ولی من متعلق به این دنیا نیستم
تا خواستی شیشه رو روی رگت بکشی از دستت شدید کشیده شد و انگشتتو برید سرتو بالا آوردی و دریکو رو دیدی که شیشه رو کنار انداخت و بغلت کرد خیلی محکم قفلت کرده بود و نگاه تو هم قفل مادرت بود که الان روی زانوهاش افتاده بود
-دختره لعنتی فکر نکردی قراره چی به سرم بیاد؟!خوبه میدونی روانیتم چه غلطی میخواستی بکنی دختر؟!خودکشی؟اونم جلوی چشمای مادرت و نامزدت؟!چی فکر کردی ا.ت؟جدی ترک کردن ما برات اینقدر راحته؟!جواب بده ا.ت!ترک کردنم برات انقدر راحته؟!
+وقتی کسی منو نمیخواد نمیتونم بیشتر از این بار اضافه باشم ولم کن دریکو بزار خودمو خلاص کنم
'ادامه در کامنتها'
-آروم باش عزیزم منظور مامانت اون نبود زندگیم آروم باش خب؟ بیا بغلم دختر کوچولوم گریه نکن عزیزکم
سرتو از روی زانوهات برداشت و تو بغلش کشیدتت و تو زود بغلش کردی و سرتو روی شونهش گذاشتی و دوباره صدای گریه کردنت اوج گرفت یکی از دستاش روی کمرت بود و آروم نوازشت میکرد و اون یکی بین موهات بود و سعی میکرد آرومت کنه ولی مگه میشه اون حرفا رو مامانت بیرحمانه به صورتت کوبید و فراموش کنی و آروم بشی؟!
کمکم داشتی هوشیاریتو از دست میدادی و مطمئنا اون هم متوجه شل شدن دستات از دور بدنش شده بود
-ا.ت؟عزیزمم؟ا.ت!
سرتو از روی شونهش برداشت و صورتتو قاب کرد و با زدن چند ضربه آروم به صورتت باعث شد هوشیارتر بشی
-خوبی دورت بگردم؟
+......
-میخوای برگردیم خونه؟از اول هم اومدنمون به اینجا اشتباه بود عزیزم
+نمیخوام واسه....من ناراحت بشی تنهام بزا.... تا یکم خودمو جمع کنم
-من جایی نمیرم زندگیم من کنارتم
+من...نمیخوام خب؟....لطفا برو
+ا.ت عزیزم من تا آخر کنارتم پس بس کن من مکان امنتم نه؟
+وقتی کسی که فک میکردم....بیشتر از همه دوسم داره بهم چنین حرفی بزنه اعتمادی.....به بقیه باقی میمونه؟ (نفس عمیق و اشک)من تنها بچه اونم و اون به خاطر اینکه دستورش برای ازدواجمو زیر پا گذاشتم بهم همچین حرفی زد!....هر چقدر هم به هم علاقه داشته باشیم تو هم بالاخره به روز بهم همچین حرفی میزنی نه؟پس ترجیح میدم....ترجبح میدم از دنیا محو بشم
-عزیزکم کافیه دیگه اینا چه فکرین تو میکنی؟تو همه دنیای منی
+مامانمم یه روزایی میگفت من همه دار و ندارشم(لبخند تلخ)
-میدونم توجیهی واسه حرفش نیست ولی اون فقط عصبی شد خب؟
+میشه بری برام آب بیاری؟
-البته عزیزم زود برمیگردم
روی تختت گذاشتت و بلند شد و از اتاق خارج شد نفس عمیقی کشیدیو لیوان کنار تختتو آروم روی زمین انداختی ولی با صدای بدی شکست ولی اهمیتی ندادی و آستین لباس سفید رنگتو بالا دادی و یه تیکهشو برداشتی ولی به نظر میومد جراتشو نداشتی داشتی؟!ولی زندگی کردن به عنوان بار اضافه برای بقیه ارزششو داشت؟نه نداشت!قطعا هیچکس نمیخواد پیش کسایی باشه که دارن تظاهر میکنن دوسش دارن نه؟شیشه رو آروم آروم نزدیک رگ دستت کردی و همزمان با این کارات اشکات شدید میریختن جوری که دقیق نمیدیدی تیزی شیشه رو روی مچت حس کردی و تا خواستی فشارش بدی در باز شد که از ترس صدای در سرتو بالا آوردی و دوست پسرت و مامانتو دیدی که با حالت پریشونی با دیدن شیشه تو دستت خشکشون زد ولی دریکو زود خودشو جمع کرد و بلند گفت:داری چه غلطی میکنی -ا.ت؟اونو بزار زمین دورت بگردم بزارش زمین
+نه!من دلیلی واسه زندگی کردن ندارم
-عزیزم!من دیوونتم فقط اون لعنتی رو بزار کنار ا.ت خواهش میکنم زندگیم بزارش کنار تو که منو اینجا ول نمیکنی؟مامانت ا.ت ببینش رنگش پریده مگه همه دنیات نبود؟
+بود هنوزم هست ولی من دیگه نسبتی باهاش ندارم میتونه فک کنه از اول وجود نداشتم همونطور که(قورت دادن بغض)همون طور که میخواست نمیخوام از خودش متنفر باشه متاسفم دریکو ولی من متعلق به این دنیا نیستم
تا خواستی شیشه رو روی رگت بکشی از دستت شدید کشیده شد و انگشتتو برید سرتو بالا آوردی و دریکو رو دیدی که شیشه رو کنار انداخت و بغلت کرد خیلی محکم قفلت کرده بود و نگاه تو هم قفل مادرت بود که الان روی زانوهاش افتاده بود
-دختره لعنتی فکر نکردی قراره چی به سرم بیاد؟!خوبه میدونی روانیتم چه غلطی میخواستی بکنی دختر؟!خودکشی؟اونم جلوی چشمای مادرت و نامزدت؟!چی فکر کردی ا.ت؟جدی ترک کردن ما برات اینقدر راحته؟!جواب بده ا.ت!ترک کردنم برات انقدر راحته؟!
+وقتی کسی منو نمیخواد نمیتونم بیشتر از این بار اضافه باشم ولم کن دریکو بزار خودمو خلاص کنم
'ادامه در کامنتها'
- ۵۲.۷k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط