این پارت آخر و پایان اسمات و کل رمانه...
𝓜𝔂 𝓣𝓪𝓽𝓽𝓸 𝓐𝓻𝓽𝓲𝓼𝓽 ²[𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹⁵]
*کوک ویو*
چند ضربهی زدم و داخلش کام کردم، اما متوقف نشدم و حدودا چند بار دیگر هم داخلش کوبیدم و سعی کردم ارگاسمش رو طولانی تر کنم. ناله هاش همچنان ادامه داشت.
+آهههه... کوک... آههه..
-برای ددی بیشتر ناله کن (هارو: احساس میکنم خیلی چندشه-)
بیرون کشیدم و بعدش دوباره دیکم رو داخلش کوبیدم و حدودا پنج راند دیگه هم ادامه دادم. بالاخره ازش کامل بیرون کشیدم و رشتهای از کامم از پوصیش بیرون ریخت. به مکصی قرمزش نگاه کردم
+این دختر خوب منه... آفرین... خوب تنبیهتو پذیرفتی... پرنسس کوچولو!
کنارش دراز کشیدم و ا/ت رو توی بغلم کشیدم، یه دستم رو زیر گردنش گذاشتم و سرش رو روی سینم گذاشتم. انگشتام رو بین تارهای موهاش کشیدم و موهاش رو با ملایمت خاصی نوازش کردم که با رفتار خشن چند دقیقه پیشم کاملا در تضاد بود. هردومون زیر ملحفه دراز کشیده بودیم، کاملا راضی و عرق کرده. میتونستم خرناس های آرومش رو روی سینم حس کنم. منم چشمام رو کم کم بستم و بالاخره به خواب رفتم.
*ا/ت ویو*
صبح با درد بین پاهام و کمی سردرد از خواب بیدار شدم. در حالی که به پهلو دراز کشیده بودم، میتونستم گرمای بدن کسی رو پشتم ک دستای کشی رو دور شکمم حس کنم سرم رو چرخوندم و به اتاق نگاه کردم. یاد اتفاقات دیشب افتادم. سرم رو به عقب چرخوندم و به سختی تونستم چهرهی آروم و خوابیدهی کوک رو ببینم. سعی کردم کامل با بدن بچرخم که این کارم باعث بیشتر شدن دردم و ناله کردن و همچنین بیدار شدن کوک شد.
-همم؟
در حالی چشماش به سختی باز میشد، با تعجب زمزمه کرد.
-چیشده؟
+درد دارم...
با شنیدن حرفم، سریع چشماش رو باز کرد و با نگرانی بهم نگاه کرد.
-کجا؟ کمات درد میکنه؟
وقتی به پوصیم اشاره کردم، حالت چهرهاش از نگرانی به کمی خودشیفتگی و مغروری تبدیل شد.
-این چیزی که دخترای بد دچارش میشن!
+الان... یعنی من... دختر بدی بودم؟
-بنظرت صحبت کردن با یه مرد غریبه تو رو دختر خوبی نگه میداره؟
+ولی اون؟
بسه پرنسس کوچولو! الان مهم اینه که درس عبرت گرفتی و دختر خوبی شدی... مگه نه؟
+عااام...
-اگه بگی نه... کار که دیشب کردم رو تکرار میکنم و کاری میکنم دردت انقد زیاد بشه که طلب بخشش کنی.
+...
-خب... نظرت چیه؟ الان دختر خوبی شدی... درسته؟
+آ... آره... آره.
-خوبه... پرنسس کوچولوی من همیشه دختر خوبیه!
علاوه بر اینکه ار رفتار الان و دیشبش ناراحت یا عصبانی نشدم، بلکه خوشحال و کمی ذوق زده شدم. دستش رو بین پاهام احساس کردم، با انگشت گرمش شروع کرد به مالیدن کلیتوریسم. این کارش باعث نالهام اکمتر شدن دردم کرد. مشخصه که من براش دختر خوبی میشم.
به هر حال روز ها گذشت، اونقدر زود که نفهمیدم چطور دو سال با کوک توی رابطه بودم، انگار همین دیروز بود که برای اولین بار کوک رو توی کافه دیدم و جذبش شدم. نفهمیدم کی اما خود یادمه کجا. کنار یه دریاچه، در حالی که دو تا قو توی دریاچه شنا میکردم، جونگکوک با اون قیافهی جذابش جلوم زانو زده بود و توی دستش جعبهی حلقه بود و ازم خواستگاری کرد. اون لحظه انگار پروانه های توی دلم، اونقدر زیاد شدن که هر لحظه ممکن بود از دهنم بیرون بیان. بدون هیچ تردیدی اما با ذوق فراوان جواب مثبت دادم. کوک برام عروسی باشکوهی گرفت. مامانم توی عروسی فقط داشت گریه میکرد و همش بهم میگفت. "چقدر زودی بزرگ شدی، دختر کوچولوم."
اگه بابام اینجا بود، قطعا خیلی خوشحال میشد. پدر و مادر کوک هم توی عروسی، بخاطر انتخاب من، تحسینش میکردن. چهار ماه بعد از عروسی، متوجه حاملگیم شدم. دوران سختی بود اما کوک مثل همیشه ازم به شدت مراقبت میکرد. بالاخره بعد از گذروندن اون دوره جهنمی، یه پسر به دنیا آوردم و اسمش رو گذاشتیم سئوجون. زندگیم خیلی خوب بود. یه شوهر بی نظیر، یه پسر به سدت بامزه و دوست داشتنی.
به قول آرمیا: "من خوشبخت ترین زن دنیام~"
اینم از پایان خوش داستان ما... امیدوارم که خوشتون بیاد... و باید بهتون بگم از فردا شروع میکنم به نوشتن یه رمان جدید... پس منتظر باشید... عاشقتونم... ماچ به یَک یَکتون💋
تا فردااا🫡
*کوک ویو*
چند ضربهی زدم و داخلش کام کردم، اما متوقف نشدم و حدودا چند بار دیگر هم داخلش کوبیدم و سعی کردم ارگاسمش رو طولانی تر کنم. ناله هاش همچنان ادامه داشت.
+آهههه... کوک... آههه..
-برای ددی بیشتر ناله کن (هارو: احساس میکنم خیلی چندشه-)
بیرون کشیدم و بعدش دوباره دیکم رو داخلش کوبیدم و حدودا پنج راند دیگه هم ادامه دادم. بالاخره ازش کامل بیرون کشیدم و رشتهای از کامم از پوصیش بیرون ریخت. به مکصی قرمزش نگاه کردم
+این دختر خوب منه... آفرین... خوب تنبیهتو پذیرفتی... پرنسس کوچولو!
کنارش دراز کشیدم و ا/ت رو توی بغلم کشیدم، یه دستم رو زیر گردنش گذاشتم و سرش رو روی سینم گذاشتم. انگشتام رو بین تارهای موهاش کشیدم و موهاش رو با ملایمت خاصی نوازش کردم که با رفتار خشن چند دقیقه پیشم کاملا در تضاد بود. هردومون زیر ملحفه دراز کشیده بودیم، کاملا راضی و عرق کرده. میتونستم خرناس های آرومش رو روی سینم حس کنم. منم چشمام رو کم کم بستم و بالاخره به خواب رفتم.
*ا/ت ویو*
صبح با درد بین پاهام و کمی سردرد از خواب بیدار شدم. در حالی که به پهلو دراز کشیده بودم، میتونستم گرمای بدن کسی رو پشتم ک دستای کشی رو دور شکمم حس کنم سرم رو چرخوندم و به اتاق نگاه کردم. یاد اتفاقات دیشب افتادم. سرم رو به عقب چرخوندم و به سختی تونستم چهرهی آروم و خوابیدهی کوک رو ببینم. سعی کردم کامل با بدن بچرخم که این کارم باعث بیشتر شدن دردم و ناله کردن و همچنین بیدار شدن کوک شد.
-همم؟
در حالی چشماش به سختی باز میشد، با تعجب زمزمه کرد.
-چیشده؟
+درد دارم...
با شنیدن حرفم، سریع چشماش رو باز کرد و با نگرانی بهم نگاه کرد.
-کجا؟ کمات درد میکنه؟
وقتی به پوصیم اشاره کردم، حالت چهرهاش از نگرانی به کمی خودشیفتگی و مغروری تبدیل شد.
-این چیزی که دخترای بد دچارش میشن!
+الان... یعنی من... دختر بدی بودم؟
-بنظرت صحبت کردن با یه مرد غریبه تو رو دختر خوبی نگه میداره؟
+ولی اون؟
بسه پرنسس کوچولو! الان مهم اینه که درس عبرت گرفتی و دختر خوبی شدی... مگه نه؟
+عااام...
-اگه بگی نه... کار که دیشب کردم رو تکرار میکنم و کاری میکنم دردت انقد زیاد بشه که طلب بخشش کنی.
+...
-خب... نظرت چیه؟ الان دختر خوبی شدی... درسته؟
+آ... آره... آره.
-خوبه... پرنسس کوچولوی من همیشه دختر خوبیه!
علاوه بر اینکه ار رفتار الان و دیشبش ناراحت یا عصبانی نشدم، بلکه خوشحال و کمی ذوق زده شدم. دستش رو بین پاهام احساس کردم، با انگشت گرمش شروع کرد به مالیدن کلیتوریسم. این کارش باعث نالهام اکمتر شدن دردم کرد. مشخصه که من براش دختر خوبی میشم.
به هر حال روز ها گذشت، اونقدر زود که نفهمیدم چطور دو سال با کوک توی رابطه بودم، انگار همین دیروز بود که برای اولین بار کوک رو توی کافه دیدم و جذبش شدم. نفهمیدم کی اما خود یادمه کجا. کنار یه دریاچه، در حالی که دو تا قو توی دریاچه شنا میکردم، جونگکوک با اون قیافهی جذابش جلوم زانو زده بود و توی دستش جعبهی حلقه بود و ازم خواستگاری کرد. اون لحظه انگار پروانه های توی دلم، اونقدر زیاد شدن که هر لحظه ممکن بود از دهنم بیرون بیان. بدون هیچ تردیدی اما با ذوق فراوان جواب مثبت دادم. کوک برام عروسی باشکوهی گرفت. مامانم توی عروسی فقط داشت گریه میکرد و همش بهم میگفت. "چقدر زودی بزرگ شدی، دختر کوچولوم."
اگه بابام اینجا بود، قطعا خیلی خوشحال میشد. پدر و مادر کوک هم توی عروسی، بخاطر انتخاب من، تحسینش میکردن. چهار ماه بعد از عروسی، متوجه حاملگیم شدم. دوران سختی بود اما کوک مثل همیشه ازم به شدت مراقبت میکرد. بالاخره بعد از گذروندن اون دوره جهنمی، یه پسر به دنیا آوردم و اسمش رو گذاشتیم سئوجون. زندگیم خیلی خوب بود. یه شوهر بی نظیر، یه پسر به سدت بامزه و دوست داشتنی.
به قول آرمیا: "من خوشبخت ترین زن دنیام~"
اینم از پایان خوش داستان ما... امیدوارم که خوشتون بیاد... و باید بهتون بگم از فردا شروع میکنم به نوشتن یه رمان جدید... پس منتظر باشید... عاشقتونم... ماچ به یَک یَکتون💋
تا فردااا🫡
- ۱۲۷.۸k
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط