پارت۲۵"انتقام"

"انتقام"
پارت ۲۵

/از زبان ا.ت
بعد شام از سر میز پاشدم و پرونده هارو برداشتم
_خیلی ممنون بابت امشب..من باید برم پرونده هارو تحویل پدرم بدم با اجازه(لبخند)
اونم از سرجاش پاشد و ایستاد و بهم خیره شد
کای:خیلی خوشحال شدم که امشب دیدمتون..مراقب خودتون باشید.
با این حرفش سری تکون دادم و با یه لبخند از اونجا رفتم و سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونه پدرم..از اون موقعه ای که با جیمین ازدواج کردم دیگه ندیدمشون مخصوصا مادرم نمیدونم الان که رفتم اونجا باید چه واکنشی داشته باشم ،برم ببینم مامانم بدون من که الان از اونجا رفتم خوشحاله یا ن اونی که اینقدر اصرار بر رفتنم داشت.
رسیدم و از ماشین پیاده شدم و رفتم دم خونه اومدم در بزنم که یهو لرز قلبمو گرفت جرعت همچی کاری رو انگار داشتم..ولی خودمو نباختم یه نفس عمیق کشیدم و دادم بیرون و بلاخره درو زدم..در باز شد که خدمتکار با دیدنم یه لبخند زد
"سلام خانم خوش اومدین..دلم براتون تنگ شده بود
بغلش کردم و تو گوشش گفتم: منم همینطور
_پدر کجاست؟
"داخل اتاق کارشون هستند میخواین خبر بدم بهشون؟
_نه لازم نیست عزیزم خودم میرم
سری تکون داد که داخل سالن شدم داشتم به سمت اتاق کار میرفتم که چشمم به مادرم خورد پاهام قفل شد و سر جام ایستادم و بهش خیره شدم که اونم همینطوری داشت نگام میکرد که یهو چشاش یه حالت غمگینی گرفت و اشک تو چشاش حلقه زد‌‌..دیدم داره میاد سمتم تا فهمیدم زود راهمو کشیدم و رفتم سمت اتاق الان آمادگی هم کلام شدن باهاش رو نداشتم
رسیدم به اتاق پشت در ایستادم و یه دری زدم و اجازه ورود گرفتم و داخل شدم
پدر با دیدنم چشاش برق زد و از رو صندلیش پاشد و ایستاد
پ:خوش اومدی دخترم
براش یه لبخندی زدم و پرونده هارو گذاشتم رو میز و رو بهش برگشتم
_اینا همون پرونده هایی هستند که امروز باید به دستتون می‌رسید به دلایلی نشد زودتر بیارم متاسفم.
پ:مهم نیست دخترم
بعد از حرفش رفتم سمت در که خارج شم چون کار دیگه ای نداشتم، دست گیره در رو گرفتم هم خواستم در رو باز کنم با صدای پدر متوقف شدم
_بله؟
پ:باید در مورد یه مسئله ای باهات صحبت کنم لطفا میشه چند لحظه بشینی؟
_ب..بله حتما!
رفتم رو مبل اتاق نشستم که پدر رو به روم نشست
پ:چیزی میخوری بگم برات بیارن؟
_ن ممنون...لطفا حرفتون رو بگین.
پ:باشه دخترم..پس بدون مقدمه چینی میگم، خودت میدونی که سنی ازم گذشته و اون اشتیاق و حصله قدیم رو ندارم برای همین میخوام اداره شرکت هارو بدم به دست تو!
_آخه پدر نمیشه..من هنوز اونق..
پ:میدونم مسئولیت زیادیه همینطوریش بخاطر سنت هعی تو شرکت سرکوفت میخوری ولی من بجز تو کسی رو ندارم..امید وارم درکم کنی.
_بله پدر میفهمم ولی شما که از من سرحال ترین چرا نمیتونید اداره کنید؟
پ:من شرکت هارو به اسم تو میزنم یعنی تو رئیس شرکتا میشی ولی تا وقتی که سلامتیم کامله خودم اداره میکنم ولی اگه یه روزی چیزی شد میسپارمش به تو!
خنده ای کردم و به شوخی گفتم:ماشالا شما که جوونید میخواد چه اتفاقی بیوفته اخه؟
پ:اتفاق اتفاقه دخترم نمیشه ریسک کرد..ولی بازم متاسفم که همچی مسئولیت سختی رو بر عهده تو گذاشتم.
_شما نگران نباشید من حواسم هست به همه چی!
از سرجام پاشدم و رو به روش ایستادم اونم پاشد و رو به روم واستاد
_اگه چیز دیگه ای نیست من برم آخه دیر وقته
پ:دخترم..میدونم خیلی بدی در حقت کردیم و با این سن خیلی چیزایی تجربه کردی که نباید میکردی.
با این حرفش یه بغضی مهمون گلوم شد که هی قوی تر میشد که پدر ادامه داد
پ:برای تمام این ۲۱ سال ازت معذرت میخوام..مادر..مادرت میدونم ازش ناراحتی اما از وقتی که رفتی یه شبم آسوده چشم رو هم نزاشته! میدونم کار سختیه ولی سعی کن ببخشیش.
بغضمو نگه داشته بودم ولی چون ههی قوی تر میشد چشام پر شده بود که یهو سرازیز شد..با لبخند و همون اشک سری به عنوان باشه براش تکون دادم
و رفتم سمت دستگیره در و در اتاق رو باز کردم و خارج شدم که پدرمم پشت سرم اومد وارد سالن شدیم که دیدم مامانم رو مبل نشسته وقتی وجود مارو حس کرد سریع از سرجاش پاشد و ایستاد و با حسرت نگام میکرد.
رفتم سمت در خروجی که پدرم باز پشت سرم اومد هم خواستم خارج شم..
پ:دوست دارم با دامادم آشنا شم خوشحال میشم یه شب به اینجا بیاین!
_عا..آها داماد! بله بله حتما.
یه لبخندی زدم و خارج شدم و سوار ماشین شدم و یه نفس عمیق کشیدم
_داماد کجا بود(زیر لبی)

‌..
وارد خونه شدم که لامپ ها خاموش بود یه نگاهی به گوشیم کردم ساعت ۱ شب بود چقدر دیر اومده بودم!
دیدگاه ها (۲۰)

چند پارتی (درخواستی)

کپشنننن🎀🌚عروسک من😈🔞پارت سی و پنجوارد اتاق شدم پیرهنش تنش نبو...

پارت ۲۲

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

وقتی دوست صمیمی بودین ولی اون دوست دختر داشت یه روز. . .. کس...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:③فردا صبح با چشمایِ پُف کرده و قرمز بیدار شد...

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط