𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎ
𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎ
لیــلــیوم وحــشی⁴
الان چه فکری راجبم میکنه؟
نارا کنارم وایساد و دستشو جلوی چشمام چرخوند.
_چرا خشکت زده؟
لبهامو جمع کردم و با گریهای مصنوعی گفتم:نارا... آبروم رفت
ابروهاشو درهم برد و گفت:چیشده؟
+تهیونگ...پسر بزرگتر آقای تههیون همین چند دقیقه پیش...
نتونستم ادامه بدم و دستامو گذاشتم روی صورتم.
_تهیونگ؟... مگه اون نرفته بود فرانسه؟
همینطور که دستام روی صورتم بودن گفتم:همین چند دقیقه پیش برگشت، و اولین صحنه ای که توی این عمارت دید... رقص من با تی بود
نارا سکوت کرد...
دستامو از روی صورتم برداشتم و به صورت تعجب زده نارا خیره شدم.
چندلحظه مات نگاهم کرد و بعد یهو زد زیر خنده.
_نارااا
دستشو گذاشت جلوی دهنش و با خنده گفت:چیه؟! حداقل بگو مجانی تماشا کرد یا بهش بلیت VIP دادی؟!
چندلحظه با اخم نگاهش کردم، بعد جارو و سطل رو برداشتم و بدون اینکه چیزی بگم با اخم به سمت آشپزخونه رفتم.
نارا در حالی که پشت سرم راه میاومد، گفت:آیگوو! یعنی اولین دیدار عاشقانهتون بعد از هشت سال، با تی و سطل آب رقم خورد؟، چه رمانتیکک
حرف های نارا، مثل نمکی بودن روی زخم هام...
ربع ساعتی گذشته بود.
بقیه خدمتکار ها مشغول بردن غذا به اتاق ها بودن.
و من و نارا، همراه آجوما درحال تمیز کردن آشپزخونه بودیم.
نارا همچنان چند دقیقه یکبار میزد زیر خنده و با چشم غره های من ساکت میشد.
یکی از خدمتکارها با سینی وارد آشپزخونه شد و روبه آجوما گفت:خانم یون گفتن دوتا چای ببریم اتاقشون
آجوما که درحال ظرف شستن بود به نارا گفت:تو ببر
نارا مچ دستشو گرفت و گفت:من مچ دستم درد میکنه، سوآ میبره
آجوما نگاهی به من انداخت و گفت:باشه... زود باش
آهی کشیدم و زیر لب چند بدوبیراه نثار نارا کردم.
همراه سینی چای ها داشتم از پله ها بالا میرفتم که متوجه بورا شدم.
پشت در اتاق مادرش فالگوش وایستاده بود.
توی راهرو قدم گذاشتم و بهش نزدیک شدم.
+میشه...
انگشت اشارهشو گذاشت جلوی دهنش و گفت:هیس
اروم گفتم:خب... چرا نمیری تو؟
_خجالت میکشم...
خجالت؟
اونم بورا؟
آروم خندیدم و گفتم:عجیبه
دوباره به در نزدیک شد و گوششو به در چسبوند.
تنها صدایی که از اتاق میاومد، صدای خانم یون بود.
با ملایمت و صدای گرمش داشت پسرش رو نصیحت میکرد.
سرمو کج کردم و با لبخند ملیحی گفتم:متاسفم، اما من باید چایها رو ببرم
و بعد چند ضربه به در زدم.
بورا با چشم های بامزه گرد شدهش نگاهم میکرد.
_بیا تو
دستمو روی دستگیره در گذاشتم و آروم پایین کشیدم.
همین که درو هل دادم بورا پشتم پنهان شد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#لیلیوم_وحشی#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
لیــلــیوم وحــشی⁴
الان چه فکری راجبم میکنه؟
نارا کنارم وایساد و دستشو جلوی چشمام چرخوند.
_چرا خشکت زده؟
لبهامو جمع کردم و با گریهای مصنوعی گفتم:نارا... آبروم رفت
ابروهاشو درهم برد و گفت:چیشده؟
+تهیونگ...پسر بزرگتر آقای تههیون همین چند دقیقه پیش...
نتونستم ادامه بدم و دستامو گذاشتم روی صورتم.
_تهیونگ؟... مگه اون نرفته بود فرانسه؟
همینطور که دستام روی صورتم بودن گفتم:همین چند دقیقه پیش برگشت، و اولین صحنه ای که توی این عمارت دید... رقص من با تی بود
نارا سکوت کرد...
دستامو از روی صورتم برداشتم و به صورت تعجب زده نارا خیره شدم.
چندلحظه مات نگاهم کرد و بعد یهو زد زیر خنده.
_نارااا
دستشو گذاشت جلوی دهنش و با خنده گفت:چیه؟! حداقل بگو مجانی تماشا کرد یا بهش بلیت VIP دادی؟!
چندلحظه با اخم نگاهش کردم، بعد جارو و سطل رو برداشتم و بدون اینکه چیزی بگم با اخم به سمت آشپزخونه رفتم.
نارا در حالی که پشت سرم راه میاومد، گفت:آیگوو! یعنی اولین دیدار عاشقانهتون بعد از هشت سال، با تی و سطل آب رقم خورد؟، چه رمانتیکک
حرف های نارا، مثل نمکی بودن روی زخم هام...
ربع ساعتی گذشته بود.
بقیه خدمتکار ها مشغول بردن غذا به اتاق ها بودن.
و من و نارا، همراه آجوما درحال تمیز کردن آشپزخونه بودیم.
نارا همچنان چند دقیقه یکبار میزد زیر خنده و با چشم غره های من ساکت میشد.
یکی از خدمتکارها با سینی وارد آشپزخونه شد و روبه آجوما گفت:خانم یون گفتن دوتا چای ببریم اتاقشون
آجوما که درحال ظرف شستن بود به نارا گفت:تو ببر
نارا مچ دستشو گرفت و گفت:من مچ دستم درد میکنه، سوآ میبره
آجوما نگاهی به من انداخت و گفت:باشه... زود باش
آهی کشیدم و زیر لب چند بدوبیراه نثار نارا کردم.
همراه سینی چای ها داشتم از پله ها بالا میرفتم که متوجه بورا شدم.
پشت در اتاق مادرش فالگوش وایستاده بود.
توی راهرو قدم گذاشتم و بهش نزدیک شدم.
+میشه...
انگشت اشارهشو گذاشت جلوی دهنش و گفت:هیس
اروم گفتم:خب... چرا نمیری تو؟
_خجالت میکشم...
خجالت؟
اونم بورا؟
آروم خندیدم و گفتم:عجیبه
دوباره به در نزدیک شد و گوششو به در چسبوند.
تنها صدایی که از اتاق میاومد، صدای خانم یون بود.
با ملایمت و صدای گرمش داشت پسرش رو نصیحت میکرد.
سرمو کج کردم و با لبخند ملیحی گفتم:متاسفم، اما من باید چایها رو ببرم
و بعد چند ضربه به در زدم.
بورا با چشم های بامزه گرد شدهش نگاهم میکرد.
_بیا تو
دستمو روی دستگیره در گذاشتم و آروم پایین کشیدم.
همین که درو هل دادم بورا پشتم پنهان شد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#لیلیوم_وحشی#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۳.۰k
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط