part66
فردا
گوشیم زنگ خورد
ا/ت: الو
هانا: سلام ا/ت هانام
ا/ت:چیشده؟
هانا: هیچی میخوام ببینمت
ا/ت:منم میخوام
هانا: سریع بیا خونمون ضروریه ادرس برات میفرستم
ا/ت: باشه میام
چند ساعت بعد
تق تق تق
در باز شد رفتم داخل
هانا: سلام
ا/ت: سلام
کوک: هانا کیه؟
هانا: ا/ت
جونگکوک اومد یه نگاهی کرد
ا/ت: این اینجا چیکار میکنه؟
هانا: شوهرم نمیتونه تو خونمون باشه
کوک: ما قبلا درمورد این موضوع باهم حرف زدیم من هنوز مطمئن نیستم این بچه ی منه
هانا: من به غیر از تو با کسی..
کوک: چیزی نگو
ا/ت: منو گفتید بیام اینجا چیکار کنم؟
هانا: اومدم باهات حرف بزنم ا/ت
ا/ت: خب بگو گوش میدم باید برم قرار دارم
کوک: قرار داری؟
ا/ت: اره
هانا: دوست پسر داری؟
یه لبخندی زدم
ا/ت: اره بگو حرفت چیه؟
جونگکوک بلند شد رفت
هانا: ا/ت جون من برنده شدم تو مثلث عشقیمون
ا/ت: اینقدر راه منو کشوندی اینو بگی من دیگه اهمیتی نمیدم به این جئون جونگکوک برام با یوچان هیچ فرقی نداره
یادم بوسه دیشبش افتاد
ا/ت: ولی تو مطمئنی جونگکوک دلش باهاته
هانا: اره قربونش بشم میخوای بیای اتاق بچه رو ببینی؟
ا/ت: نه لازم نیست حرف اصلیت چیه؟
هانا: احساس میکنم ناراحتی نتونستی با رفتن جونگکوک کنار بیای
ا/ت:جونگکوک منو ترک نکرد من ترکش کردم پس خودمو سرزنش نمیکنم بخاطر اینکارم بلکه بهترین انتخاب کردم
نگاهم به حلقه تو دست هانا افتاد
ا/ت: این حلقه..
هانا: حلقه ازدواجمون ما تاحالا به کسی نگفتیم ولی ما باهم نامزدیم جونگکوک یکم شک داره بعد که از بین رفت ازدواج میکنیم
چرا حلقه ی من تو دست هاناست
صدای ایفون شنیدیم
هانا: عزیزم کیه؟
کوک: جینسو و مینسو هستن من میرم درو باز کنم
ا/ت: بهتره که منم برم البته قبلش اینو بگم قبل از اینکه درباره عشق خودتو جونگکوک حرف بزنی یه نگاهی به اسم پشت حلقه جونگکوک بنداز
هانا: یعنی چی؟
رفتم سمت پله ها که برم پایین
هانا: صبر کن منظورت چیه تو چیزی میدونی؟
ا/ت: نه همینجوری میگم
هانا: صبر کن من نگفتم بری
ا/ت: مینسو و جینسو اومدن من باید برم
هانا: نه صبر کن ا/ت منو جونگکوک واقعا همو دوست داریم
ا/ت: خب که چی
از پله ها داشتم میرفتم پایین
هانا: ا/ت
جوابشو ندادم
اومد سمتم جیغ زد یه نگاهی بهش کردم خودشو از پله ها پرت کرد پایین
ا/ت: هاناااااا
سریع رفتم پایین
ا/ت: جونگکوککک(با داد)
کوک و مینسو و جینسو اومدن
کوک: چیشده؟
ا/ت: هانا هانا
هانا: ایییی درد دارم دارم میمیرم من نمیتونم زنده بمونم
جینسو: چه اتفاقی افتاده
هانا: دشمنیت با من چی بود منو هل دادی
ا/ت: من هلت دادم؟ چرا داری دروغ میگی
کوک: دیوونه شدی ا/ت تو هانارو هل دادی
ا/ت: نه
جینسو: زنگ زدم امبولانس
هانا: ا/ت چرا حسودی میکنی از من چرا میخوای بچمو بکشی؟
#فیک
گوشیم زنگ خورد
ا/ت: الو
هانا: سلام ا/ت هانام
ا/ت:چیشده؟
هانا: هیچی میخوام ببینمت
ا/ت:منم میخوام
هانا: سریع بیا خونمون ضروریه ادرس برات میفرستم
ا/ت: باشه میام
چند ساعت بعد
تق تق تق
در باز شد رفتم داخل
هانا: سلام
ا/ت: سلام
کوک: هانا کیه؟
هانا: ا/ت
جونگکوک اومد یه نگاهی کرد
ا/ت: این اینجا چیکار میکنه؟
هانا: شوهرم نمیتونه تو خونمون باشه
کوک: ما قبلا درمورد این موضوع باهم حرف زدیم من هنوز مطمئن نیستم این بچه ی منه
هانا: من به غیر از تو با کسی..
کوک: چیزی نگو
ا/ت: منو گفتید بیام اینجا چیکار کنم؟
هانا: اومدم باهات حرف بزنم ا/ت
ا/ت: خب بگو گوش میدم باید برم قرار دارم
کوک: قرار داری؟
ا/ت: اره
هانا: دوست پسر داری؟
یه لبخندی زدم
ا/ت: اره بگو حرفت چیه؟
جونگکوک بلند شد رفت
هانا: ا/ت جون من برنده شدم تو مثلث عشقیمون
ا/ت: اینقدر راه منو کشوندی اینو بگی من دیگه اهمیتی نمیدم به این جئون جونگکوک برام با یوچان هیچ فرقی نداره
یادم بوسه دیشبش افتاد
ا/ت: ولی تو مطمئنی جونگکوک دلش باهاته
هانا: اره قربونش بشم میخوای بیای اتاق بچه رو ببینی؟
ا/ت: نه لازم نیست حرف اصلیت چیه؟
هانا: احساس میکنم ناراحتی نتونستی با رفتن جونگکوک کنار بیای
ا/ت:جونگکوک منو ترک نکرد من ترکش کردم پس خودمو سرزنش نمیکنم بخاطر اینکارم بلکه بهترین انتخاب کردم
نگاهم به حلقه تو دست هانا افتاد
ا/ت: این حلقه..
هانا: حلقه ازدواجمون ما تاحالا به کسی نگفتیم ولی ما باهم نامزدیم جونگکوک یکم شک داره بعد که از بین رفت ازدواج میکنیم
چرا حلقه ی من تو دست هاناست
صدای ایفون شنیدیم
هانا: عزیزم کیه؟
کوک: جینسو و مینسو هستن من میرم درو باز کنم
ا/ت: بهتره که منم برم البته قبلش اینو بگم قبل از اینکه درباره عشق خودتو جونگکوک حرف بزنی یه نگاهی به اسم پشت حلقه جونگکوک بنداز
هانا: یعنی چی؟
رفتم سمت پله ها که برم پایین
هانا: صبر کن منظورت چیه تو چیزی میدونی؟
ا/ت: نه همینجوری میگم
هانا: صبر کن من نگفتم بری
ا/ت: مینسو و جینسو اومدن من باید برم
هانا: نه صبر کن ا/ت منو جونگکوک واقعا همو دوست داریم
ا/ت: خب که چی
از پله ها داشتم میرفتم پایین
هانا: ا/ت
جوابشو ندادم
اومد سمتم جیغ زد یه نگاهی بهش کردم خودشو از پله ها پرت کرد پایین
ا/ت: هاناااااا
سریع رفتم پایین
ا/ت: جونگکوککک(با داد)
کوک و مینسو و جینسو اومدن
کوک: چیشده؟
ا/ت: هانا هانا
هانا: ایییی درد دارم دارم میمیرم من نمیتونم زنده بمونم
جینسو: چه اتفاقی افتاده
هانا: دشمنیت با من چی بود منو هل دادی
ا/ت: من هلت دادم؟ چرا داری دروغ میگی
کوک: دیوونه شدی ا/ت تو هانارو هل دادی
ا/ت: نه
جینسو: زنگ زدم امبولانس
هانا: ا/ت چرا حسودی میکنی از من چرا میخوای بچمو بکشی؟
#فیک
- ۷۴.۲k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط