غیر قابل پیشبینیp8
ات:نه نکن یونگی نکن ترو خدا نزنش(داد و گریه)
و به سمتشون دوییدم یونگی رو حل دادم و نگاهمو دادم به کوک صورتش زخمی بود
ات:خ... خوبی کوک ببخشید همه ی اینا تقصیر منه همیشه مایه ی دردسرم(گریه)
کوک :نگران نباش ببین خوب شدم(با لبخند)
یونگی خواست دوباره به سمت کوک بره منم چشمامو محکم بستم جلو کوک موندم نمیدونم چی شد که می گفت
یونگی:ات ات بازش کن اینو ات ات(داد)
اروم چشمامو باز کردم یه نیم دایره ی بنفش دورمون بود
کوک:تبریک میگم تولدت مبارک(لبخند و بغل)
ات:ممنون کوک
ات :اهای یونگی من این سپر رو برای خودم برمیدارم اما برای کوک نه فهمیدی یا بازم بگم
سپر رو برای خودم برداشتم و رفتم پیشش
یونگی:ات چرا اینکارارو میکنی اون ممکنه بهت صدمه بزنه ازش دور شو
ات:نمیخوام اون مثل برادر نداشتمه برام برادری میکنه البته تهیونگم مثل برادرمه اما تو نه تو همین یه روزی که دیدمت فهمیدم برام یه غریبه ای
یونگی:باشه هرچی میخوای بگو الان باید بریم به خونه
ات:به یه شرط دیگه نزدیک کوکی نشو اوکی مگرنه خودمو جلو ی اون دوتا چشات میکشم چون اون مثل تو نیست
یونگی:قبوله
رفتم پیش کوک سپر رو برداشتم و بغلش کردم اونم صورتمو قاب کرد و گفت
کوک:توی دنیای خوناشاما گوشی انتن و نت نداره ولی نامه ی پرنده داریم برات نامه میفرستم
ات:باشه کوکی .ً.........دوست مخفی من
کوک:امشب کنار ساحل شبتاب میبینمت
ات:اون دیگه کجاست
کوک:از هرکی توی ان دنیا بپرسی بهت میگه بابای
ات:بابای
و رفت سمت راست دریاچه و یکدفعه غیب شد یونگی هم دست منو گرفت و ما رفتیم سمت چپ دریاچه و بعد چند دقیقه ماهم غیب شدیم وقتی ظاهر شدیم توی کاخ بودیم که یکدفعه تهیونگو دیدم سریع رفتم بغلش کردم
ات:ببخشید ته ته امروز خیلی بد باهات حرف زدم
ته:اشکال نداره ابجی کوچولو اها راستی تولدت مبارک امروز یادم رفت بگم تا رفتی یادم اومد
ات:ممنون راستی با پسر دوم شاه قلمرو شمالی حرف زدم
ته:م... منظورت جونگ کوکه
ات:اره خیلی مهربونه مثله تو
ته:اره میدونم قبلا باهم دوست بودیم
ات:یونگی جدادتون کرد؟
ته:خب ما تا 15 سالگی باهم دنبال تو میگشتیم من تا اون موقع نمیدونستم پدرش تورو دزدیده و از اونجایی که ما فقط مخفیانه تو دنیای انسانا همو میدیم وقتی یونگی فهمید کفری شد و بهم گفت که میدونی پدر دوست صمیمیت خواهرت و دزدیده من گفتم.......................
لایک یادتون تره
و به سمتشون دوییدم یونگی رو حل دادم و نگاهمو دادم به کوک صورتش زخمی بود
ات:خ... خوبی کوک ببخشید همه ی اینا تقصیر منه همیشه مایه ی دردسرم(گریه)
کوک :نگران نباش ببین خوب شدم(با لبخند)
یونگی خواست دوباره به سمت کوک بره منم چشمامو محکم بستم جلو کوک موندم نمیدونم چی شد که می گفت
یونگی:ات ات بازش کن اینو ات ات(داد)
اروم چشمامو باز کردم یه نیم دایره ی بنفش دورمون بود
کوک:تبریک میگم تولدت مبارک(لبخند و بغل)
ات:ممنون کوک
ات :اهای یونگی من این سپر رو برای خودم برمیدارم اما برای کوک نه فهمیدی یا بازم بگم
سپر رو برای خودم برداشتم و رفتم پیشش
یونگی:ات چرا اینکارارو میکنی اون ممکنه بهت صدمه بزنه ازش دور شو
ات:نمیخوام اون مثل برادر نداشتمه برام برادری میکنه البته تهیونگم مثل برادرمه اما تو نه تو همین یه روزی که دیدمت فهمیدم برام یه غریبه ای
یونگی:باشه هرچی میخوای بگو الان باید بریم به خونه
ات:به یه شرط دیگه نزدیک کوکی نشو اوکی مگرنه خودمو جلو ی اون دوتا چشات میکشم چون اون مثل تو نیست
یونگی:قبوله
رفتم پیش کوک سپر رو برداشتم و بغلش کردم اونم صورتمو قاب کرد و گفت
کوک:توی دنیای خوناشاما گوشی انتن و نت نداره ولی نامه ی پرنده داریم برات نامه میفرستم
ات:باشه کوکی .ً.........دوست مخفی من
کوک:امشب کنار ساحل شبتاب میبینمت
ات:اون دیگه کجاست
کوک:از هرکی توی ان دنیا بپرسی بهت میگه بابای
ات:بابای
و رفت سمت راست دریاچه و یکدفعه غیب شد یونگی هم دست منو گرفت و ما رفتیم سمت چپ دریاچه و بعد چند دقیقه ماهم غیب شدیم وقتی ظاهر شدیم توی کاخ بودیم که یکدفعه تهیونگو دیدم سریع رفتم بغلش کردم
ات:ببخشید ته ته امروز خیلی بد باهات حرف زدم
ته:اشکال نداره ابجی کوچولو اها راستی تولدت مبارک امروز یادم رفت بگم تا رفتی یادم اومد
ات:ممنون راستی با پسر دوم شاه قلمرو شمالی حرف زدم
ته:م... منظورت جونگ کوکه
ات:اره خیلی مهربونه مثله تو
ته:اره میدونم قبلا باهم دوست بودیم
ات:یونگی جدادتون کرد؟
ته:خب ما تا 15 سالگی باهم دنبال تو میگشتیم من تا اون موقع نمیدونستم پدرش تورو دزدیده و از اونجایی که ما فقط مخفیانه تو دنیای انسانا همو میدیم وقتی یونگی فهمید کفری شد و بهم گفت که میدونی پدر دوست صمیمیت خواهرت و دزدیده من گفتم.......................
لایک یادتون تره
- ۶.۶k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط