حکایت مــــــــــــــن …

حکایت مــــــــــــــن …
حکایت کسی بودکه عاشــــق دریـــا بود ...
اما قایقـــــــــــی نداشت …
دلباخته ی سفــــــــــر بود ...
اما همســــــفر نداشت ...
زخـــــــــــــــم داشت ...
اما ننالیــــــــــــــد...
گریـــــــــــــــــه کرد ...
اما اشــک نریخــــــــــت…
حکایت من حکایت کسی بود کـه...
پر از فریـــــــــــــــاد بود ...
اما سکـــــــــــــــوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود… 
حکایت کسی بود که ...
زجــــر کشید ...
اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد ...
دیدگاه ها (۱)

**قسمت آخر (پارت پایانی): امپراتوریِ جاویدان**دشتِ بی‌نهایتِ...

واکس حتی به الستور نگاه هم نکرد. مستقیم رفت سمت لوسیفر. لوسی...

My Arirang Part 8

معامله p22مأمور با عصبانیت به در خیره شد.«این در ضدگلوله‌ست....

......پارت هفتم......

𝖕𝖆𝖗𝖙7دود، مثل ماری خاکستری، در راهروها می‌خزید. مارال با پدر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p97وقتی دوباره سرش را به سمت کای برگردون...

پارت ۵۲صدایِ باز شدنِ درِ اصلیِ عمارت، مثلِ یک پتکِ سنگین تو...

فاصله یک لبخند تا جنون

Part "71"☆ویو هانا☆از شدت تعجب و حس تنفری که از حرف‌های ماری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط