سناریو ایزانا پارت اخر
همسایه پنهان
ا/ت کمی به فکر فرو میره
و میگه[حتما فردا ساعت ۶]
ایزانا: پس منتظرت میمونم💓
ا/ت: اهوم
ایزانا: خدافظ ملکه من
نویسنده: فردا صبح ا/ت لباساشو پوشید خیلی هیجان داشت
با خودش فکر میکرد که شاید ایزانا همون به قول خودمون
[نیمه گمشدش باشه]
جلوی در منتظر موند و ایزانا رو دید
ایزانا: سلام
ا/ت: سلام......ام خوب بریم
ایزانا: قبلش که سوال موتور دوست داری؟
یعنی نمیترسی
ا/ت: معلومه که نه مگه متور داری؟
ایزانا: اره میخوای با متور بریم
ا/ت: البته چرا که نه
نویسنده: ایزانا و ا/ت سوال متور شدن
(چقدر گفتم متور خسته شدم😅)
ا/ت از پشت محکم ایزانا رو بغل کرده بود اخرای تابستون بود و باد خنکی میومد
موهای ا/ت داخل هوا معلق شده بودن همراه این باد غروب خورشید همه چیزو تکمیل کرده بود
نویسنده: بعد از مدتی به یه کافه رسیدن تا حدود ساعت ۸ اونجا بودن تمام این مدت داشتن باهم جوری حرف میزدن که انگار هم دیگه رو چندین سال میشناسن
که یک دفعه سکوتی مابین ایزانا و ا/ت قرار گرفت
ایزانا داشت خودشو اماده میکرد که چیزی بگه
ایزانا: خوب ا/ت من خیلی وقته ازت خوشم میاد از همون پارسال که هرشبش میومد بلای پشت بوم
دوست داری با من باشی
ا/ت: البته
ایزانا حسابی خوشحال میشه و دست ا/ت رو میبوسه
و این دو عزیز تا اخر عمر به خوبی زندگی میکنن
سناریو تموم شد ولی هنوز لایک نکردی🥲
یکی از باجی خواسته بود و بی ال
نمیدونم چطور بی ال بنویسم ولی سعمی میکنم
یکی هو سو خواسته بود
طول میکشه ولی حتما مینویسم
فعلا😁
خوشگلای عمه😉
ا/ت کمی به فکر فرو میره
و میگه[حتما فردا ساعت ۶]
ایزانا: پس منتظرت میمونم💓
ا/ت: اهوم
ایزانا: خدافظ ملکه من
نویسنده: فردا صبح ا/ت لباساشو پوشید خیلی هیجان داشت
با خودش فکر میکرد که شاید ایزانا همون به قول خودمون
[نیمه گمشدش باشه]
جلوی در منتظر موند و ایزانا رو دید
ایزانا: سلام
ا/ت: سلام......ام خوب بریم
ایزانا: قبلش که سوال موتور دوست داری؟
یعنی نمیترسی
ا/ت: معلومه که نه مگه متور داری؟
ایزانا: اره میخوای با متور بریم
ا/ت: البته چرا که نه
نویسنده: ایزانا و ا/ت سوال متور شدن
(چقدر گفتم متور خسته شدم😅)
ا/ت از پشت محکم ایزانا رو بغل کرده بود اخرای تابستون بود و باد خنکی میومد
موهای ا/ت داخل هوا معلق شده بودن همراه این باد غروب خورشید همه چیزو تکمیل کرده بود
نویسنده: بعد از مدتی به یه کافه رسیدن تا حدود ساعت ۸ اونجا بودن تمام این مدت داشتن باهم جوری حرف میزدن که انگار هم دیگه رو چندین سال میشناسن
که یک دفعه سکوتی مابین ایزانا و ا/ت قرار گرفت
ایزانا داشت خودشو اماده میکرد که چیزی بگه
ایزانا: خوب ا/ت من خیلی وقته ازت خوشم میاد از همون پارسال که هرشبش میومد بلای پشت بوم
دوست داری با من باشی
ا/ت: البته
ایزانا حسابی خوشحال میشه و دست ا/ت رو میبوسه
و این دو عزیز تا اخر عمر به خوبی زندگی میکنن
سناریو تموم شد ولی هنوز لایک نکردی🥲
یکی از باجی خواسته بود و بی ال
نمیدونم چطور بی ال بنویسم ولی سعمی میکنم
یکی هو سو خواسته بود
طول میکشه ولی حتما مینویسم
فعلا😁
خوشگلای عمه😉
- ۱۶.۳k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط