سناریو ایزانا پارت اخر

همسایه پنهان

ا/ت کمی به فکر فرو میره
و میگه[حتما فردا ساعت ۶]

ایزانا: پس منتظرت میمونم💓

ا/ت: اهوم

ایزانا: خدافظ ملکه من

نویسنده: فردا صبح ا/ت لباساشو پوشید خیلی هیجان داشت
با خودش فکر میکرد که شاید ایزانا همون به قول خودمون
[نیمه گمشدش باشه]
جلوی در منتظر موند و ایزانا رو دید

ایزانا: سلام

ا/ت: سلام......ام خوب بریم

ایزانا: قبلش که سوال موتور دوست داری؟
یعنی نمیترسی

ا/ت: معلومه که نه مگه متور داری؟

ایزانا: اره میخوای با متور بریم

ا/ت: البته چرا که نه

نویسنده: ایزانا و ا/ت سوال متور شدن
(چقدر گفتم متور خسته شدم😅)
ا/ت از پشت محکم ایزانا رو بغل کرده بود اخرای تابستون بود و باد خنکی میومد
موهای ا/ت داخل هوا معلق شده بودن همراه این باد غروب خورشید همه چیزو تکمیل کرده بود


نویسنده: بعد از مدتی به یه کافه رسیدن تا حدود ساعت ۸ اونجا بودن تمام این مدت داشتن باهم جوری حرف میزدن که انگار هم دیگه رو چندین سال میشناسن

که یک دفعه سکوتی مابین ایزانا و ا/ت قرار گرفت
ایزانا داشت خودشو اماده میکرد که چیزی بگه

ایزانا: خوب ا/ت من خیلی وقته ازت خوشم میاد از همون پارسال که هرشبش میومد بلای پشت بوم
دوست داری با من باشی

ا/ت: البته

ایزانا حسابی خوشحال میشه و دست ا/ت رو میبوسه

و این دو عزیز تا اخر عمر به خوبی زندگی میکنن

سناریو تموم شد ولی هنوز لایک نکردی🥲

یکی از باجی خواسته بود و بی ال
نمیدونم چطور بی ال بنویسم ولی سعمی میکنم

یکی هو سو خواسته بود

طول میکشه ولی حتما مینویسم

فعلا😁
خوشگلای عمه😉
دیدگاه ها (۴)

سناریو سو پارت اول

سناریو مایکی پارت ۲

سناریو سانزو پارت ۱

سناریو بونتن پارت اخر

سناریو سو پارت دوم

سناریو خط قرمز پارت ۳

stolen

سناریو کنما تک پارتی

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

سناریو ران پارت یک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط