سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۳۴
ریتا با دست به سمتی اشاره کرد که مکس به همراه ویلیام قرار داشتند فاصله ما بیشتر از آن بود که تشخیص دهم که آنها داشتند چیکار میکردند به پیشنهاد ریتا به سمت بچه ها رفتیم که ببینیم چه می کنند ریتا می‌گفت مکس کارهای جالبی را انجام میدهد
یکدفعه دیدم که مکس یه جعبه را روی زمین انداخت و بعد به همراه ویلیام به سمت ما آمدند هنوز به ما نرسیده بودند که یکدفعه دود سیاه رنگی از آن جعبه بلند شد مطمئن بودم اگر کسی چنین دودی را میدید حتما فکر میکرد که آتش سوزی مهیبی رخ داده است در این لحظه من از میان دود چهار چشم به رنگ خون را دیدم که من را زیر نظر گرفته بودند
با ترس گفتم :
- او چی .... چیه ؟!
انتظار داشتم که تمام قصر از دود سیاه پوشیده شده باشد اما به نظر می آمد که دود محدود به همین قسمت بود
دود دور خودش می‌پیچید و شکل می‌گرفت به هیچ وجه از این وضع احساس راحتی نمی‌کردم به یکباره دود به سمت من آمد درحالیکه به شکل موجودی غول پیکر در آمده بود از روی ترس به اطرافم نگاه کردم ناگهان ترس تمام وجودم را در بر گرفته بود هیچ کس اطرافم نبود خواستم از روی ترس فریاد بزنم ولی نتوانستم موجودی از دود درست شده بود واقعا بزرگ بود پوستی سبز رنگ که روی آن دایره هایی به رنگ قرمز و آبی به وجود آمده بود صورتش واقعا وحشت آور بود دوباره یادم آمد که هیچکس در اطرافم نیست
چطوری ممکن بود که تمام کسانی که تا چندی پیش در کنارم بودند ناپدید شده باشند
- ال....فر....د
این صدای وحشت زده سوزان بود و من با ترس به اطراف نگاه کردم ولی کسی را نمی‌دیدم واقعا ترسیده بودم
وای خدای من دراین هنگام از کنار گردن اون موجود یک سر دیگر هم بیرون آمد موجود حالا دو سر داشت و به سمت من می‌آمد او دستانش را به سمت من دراز کرده بود میخواستم فرار کنم اما انگار فلج شده بودم
لحظه ای با خودم گفتم که مرگم حتمی است از روی ترس چشمانم را بستم اما احساس کردم بدنم گرم میشود و بعد موجی از گرما از بدنم خارج شد
بوم...بوم
دو صدای انفجار پشت سر هم باعث شد که چشمانم ناخودآگاه باز شوند از چیزی که می‌دیدم تعجب کردم دود غلیظی همه جا را پرکرده بود و از غول خبری نبود هیچ جا را نمی‌دیدم یکدفعه صدایی از داخل دود شنیدم
- اینجا چه خبره ؟! آلفرد ..... آلفرد .....
این صدای مادرم بود ، خواستم حرفی بزنم که صدای دایی مارتین را شنیدم که با صدای بلند مکس و ویلیام را صدا میکرد اندکی بعد دود از بین رفت و من از دیدن صحنه روبرویم شوکه شدم ، ویلیام و مکس کمی دورتر از من روی زمین افتاده بودند ، لحظه ای خیال کردم که دارم به اجسادشان نگاه میکنم کمی دورتر سوزان و هنری به همراه ریتا با چشمانی از حدقه در آمده به من نگاه میکردند
میخواستم حرکت کنم که کسی من را محکم در آغوش گرفت
- حالت خوبه !
دیدگاه ها (۰)

قسمت ۱۱

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 31من این نامه رو برای خودم نوشته...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 26{این‌بار...دستم رو رها نکن} صد...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ماشین جلوی ساختمون بزرگی ت...

پارت ۴۰

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخربخش۲

رمان آغوشی از جنس خطر پارت سیزدهم ۱۳

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۱۳

### 🗝️ پارت دهم (پارت پایانی): رقصِ آخرین شعلهلرزش زمین بند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط