when silence became a scream p29
لینو با اخم، در حالی که دستهایش را در جیبش گذاشته بود، اضافه کرد: «دقیقاً. ما باید جلوی اینها رو بگیریم. یونا، اگه حقیقت رو بگی، ما میتونیم با هم با این هیترها بجنگیم. ما پشتِ تو هستیم، اما تو باید اجازه بدی ما پناهِ تو باشیم.»
یونا به زمین خیره شده بود. او میدانست که اگر پردهها را کنار بزند، دیگر راهِ برگشتی نیست. اما نگاهِ حمایتگرِ بنگچان و حضورِ گرمِ بقیه، به او جرأت داد. او آهی کشید و با صدایی که لرزشِ خفیفی داشت، گفت: «من… من هیچ پدری ندارم. هیچ ثروت یا پشتوانهای نیست که باهاش ادیشن رو بخرم. و تمامِ اینها… این چهره، این صدا… همهاش خودِ منه. هیچ عملی انجام ندادم.»
با گفتنِ این جملات، گویی وزنی از روی شانههایش برداشته شد، اما او نمیدانست که این اعتراف، طوفانی را در راه دارد که هیچکس تصور نمیکرد.
در همان حال که اعضا در حالِ صحبت بودند، جوپ از دور، با چشمانی تیزبین و لبخندی مرموز، تمامِ این صمیمیت را زیر نظر داشت. او متوجه شده بود که اعضا، برخلافِ دستوراتِ غیرمستقیمِ او، به جایِ فشار آوردن به یونا، به او پناه دادهاند. او از این “اتحاد” متنفر بود؛ چون اتحاد، کنترلِ او را بر کارآموزها سختتر میکرد.
یونا را به دفترِ او فراخواندند. وقتی یونا وارد شد، فضایِ اتاقِ سنگین و خفهکننده بود. جوپ با آرامشی که از شدتِ ترسناک بودن، بیشتر بود، گفت: «پس بالاخره تصمیم گرفتی نقشِ بازی کنی و حقیقت رو به بچهها بگی؟ فکر کردی با این کار، قهرمان شدی؟»
یونا با استواری ایستاد: «من فقط نمیخواستم از بقیه پنهان کنم که کی هستم.»جوپ ناگهان از پشتِ میز بلند شد و با لحنی که مثلِ صدایِ مارِ سمی بود، در گوشِ او زمزمه کرد: «اگه یه کلمه هم از حقیقتِ تلخِ زندگیت بگی… اگه بهشون بگی چطور زیرِ دستِ من زجر کشیدی یا اینکه واقعاً کی هستی، من نه تنها تو رو از گروه حذف میکنم، بلکه تمامِ اعضای استری کیدز رو هم به خاطرِ حمایت از یه کارآموزِ خلافکار، نابود میکنم. من میتونم زندگیِ موفقِ همهشون رو به خاکِ سیاه ببرم. پس همون دروغهایِ شیرین رو ادامه بده و ساکت بمون.»بنگچان قبل از اینکه یونا برورد حس میکرد چیزی در دفترِ جوپ در جریان است، در حالی که میخواست به دنبالِ یونا برود، پشتِ درِ نیمهبازِ دفترِ جوپ ایستاد. کلماتِ جوپ مثلِ پتک بر سرِ او فرود آمدند. او شنید که چگونه یونا را تهدید میکند؛ شنید که چگونه زندگیِ اعضا را گروگانِ سکوتِ یک دخترِ بیکس کرده است.خون در رگهایِ بنگچان به جوش آمد.
یونا به زمین خیره شده بود. او میدانست که اگر پردهها را کنار بزند، دیگر راهِ برگشتی نیست. اما نگاهِ حمایتگرِ بنگچان و حضورِ گرمِ بقیه، به او جرأت داد. او آهی کشید و با صدایی که لرزشِ خفیفی داشت، گفت: «من… من هیچ پدری ندارم. هیچ ثروت یا پشتوانهای نیست که باهاش ادیشن رو بخرم. و تمامِ اینها… این چهره، این صدا… همهاش خودِ منه. هیچ عملی انجام ندادم.»
با گفتنِ این جملات، گویی وزنی از روی شانههایش برداشته شد، اما او نمیدانست که این اعتراف، طوفانی را در راه دارد که هیچکس تصور نمیکرد.
در همان حال که اعضا در حالِ صحبت بودند، جوپ از دور، با چشمانی تیزبین و لبخندی مرموز، تمامِ این صمیمیت را زیر نظر داشت. او متوجه شده بود که اعضا، برخلافِ دستوراتِ غیرمستقیمِ او، به جایِ فشار آوردن به یونا، به او پناه دادهاند. او از این “اتحاد” متنفر بود؛ چون اتحاد، کنترلِ او را بر کارآموزها سختتر میکرد.
یونا را به دفترِ او فراخواندند. وقتی یونا وارد شد، فضایِ اتاقِ سنگین و خفهکننده بود. جوپ با آرامشی که از شدتِ ترسناک بودن، بیشتر بود، گفت: «پس بالاخره تصمیم گرفتی نقشِ بازی کنی و حقیقت رو به بچهها بگی؟ فکر کردی با این کار، قهرمان شدی؟»
یونا با استواری ایستاد: «من فقط نمیخواستم از بقیه پنهان کنم که کی هستم.»جوپ ناگهان از پشتِ میز بلند شد و با لحنی که مثلِ صدایِ مارِ سمی بود، در گوشِ او زمزمه کرد: «اگه یه کلمه هم از حقیقتِ تلخِ زندگیت بگی… اگه بهشون بگی چطور زیرِ دستِ من زجر کشیدی یا اینکه واقعاً کی هستی، من نه تنها تو رو از گروه حذف میکنم، بلکه تمامِ اعضای استری کیدز رو هم به خاطرِ حمایت از یه کارآموزِ خلافکار، نابود میکنم. من میتونم زندگیِ موفقِ همهشون رو به خاکِ سیاه ببرم. پس همون دروغهایِ شیرین رو ادامه بده و ساکت بمون.»بنگچان قبل از اینکه یونا برورد حس میکرد چیزی در دفترِ جوپ در جریان است، در حالی که میخواست به دنبالِ یونا برود، پشتِ درِ نیمهبازِ دفترِ جوپ ایستاد. کلماتِ جوپ مثلِ پتک بر سرِ او فرود آمدند. او شنید که چگونه یونا را تهدید میکند؛ شنید که چگونه زندگیِ اعضا را گروگانِ سکوتِ یک دخترِ بیکس کرده است.خون در رگهایِ بنگچان به جوش آمد.
- ۱.۶k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط