نکته : خواندن این سناریوی بدون لایک و کامنت حرام است

پارت ۱۹

(کلارا ابروها را گره می‌کند. عصبانی می‌شود. از این که باز هم دارد مسخره‌اش می‌کند. از این که قلبش هنوز تند می‌زند و جیمز جلویش ایستاده.)

· "تو... تو از اول اینجا بودی؟!"

· "نه. الان اومدم."

· "دروغ می‌گی! حتماً دیدی نگهبانا منو... دیدی من..."

(صدایش می‌گیرد. نمی‌خواهد بگوید "ترسیدم".)

(جیمز چند قدم نزدیک‌تر می‌آید. چشم‌هاش توی تاریکی برق می‌زنند.)

· "خب حالا که می‌خوای بدونی..."

(کمی خم می‌شود تا هم‌قد کلارا بشود. توی چشم‌هایش نگاه می‌کند.)

· "آره. داشتم نگاهت می‌کردم. از ترسیدنت لذت می‌بردم. و دقیقاً هم دیدم که داشتی گریه می‌کردی."

(کلارا صورتش قرمز می‌شود. از خجالت؟ از عصبانیت؟ هر دو.)

· "تو... تو نگاه می‌کردی؟!"

· "آره."

· "و فقط نگاه کردی؟!"

· "به کسی که می‌گفت 'به من ربطی نداری' و 'نباید بیای توی بخش شمالی'، باید وقتی دیدمش کار خاصی می‌کردم؟"

(کلارا دهانش باز می‌ماند. حرف خودش را می‌زند به صورتش.)

· "اون... اون موقع فرق می‌کرد!"

· "چی فرق کرد؟ مکان؟ ساعت؟ اون‌ها که عوض می‌شن. مهم آدم‌ها هستن. و آدم‌ها هنوز همون آدم‌ها هستن."

(سکوت. کلارا نمی‌داند چه بگوید. جیمز دارد حرف‌های خودش را پس می‌دهد. از چند ساعت پیش. از توی باغ.)

· "چرا... چرا همیشه اینقدر..."

· "اینقدر چی؟"

· "اعصاب خردکن؟"

(جیمز لبخند نمی‌زند. ولی یه نرمی توی چشم‌هایش هست.)

· "چون تو خیلی راحت عصبانی می‌شی. دوست دارم ببینمت."

(کلارا چند ثانیه نگاهش می‌کند. اخم کرده. واقعاً این آدم... بعد یهو یادش می‌آید.)

· "سرنا!"

· "می‌دونم."

· "می‌دونی؟!"

· "آره. اومدم باهات حرف بزنم. درباره‌ش."

(کلارا جلو می‌آید. نزدیک جیمز. آنقدر نزدیک که اگر کسی نگاه کند، فکر می‌کند دارند دعوا می‌کنند.)

· "چی می‌دونی؟ کجاست؟ سالم‌ه؟ بهش صدمه زدن؟"

· "یک سوال جواب بده، بعد می‌گم."

· "چی؟"

(جیمز دوباره کمی خم می‌شود. صورتش به صورت کلارا نزدیک است. آنقدر نزدیک که کلارا می‌تواند نفس‌اش را حس کند. سرد. مثل خودش.)

· "چرا اومدی دنبال من؟"

(کلمه "من" را با یه لحن عجیبی می‌گوید. انگار دارد مسخره می‌کند. انگار دارد امتحانش می‌کند.)

(کلارا یه لحظه جا می‌خورد. چند ثانیه طول می‌کشد تا جواب بدهد.)

· "کی گفته من خواستم بیام دنبال تو؟! من داشتم می‌رفتم پیش ملکه!"

· "آره. خب برو. اون طرف."

(دستش را به سمتی کاملاً مخالف نشان می‌دهد. سمتی که اصلاً به اتاق ملکه نمی‌رسد.)

(کلارا نگاه می‌کند. سمتش اشتباه بوده. یعنی... جیمز می‌داند داشته می‌آمده سمت کتابخونه. سمت جایی که فکر می‌کرد جیمز آنجاست.)

· "من... من داشتم می‌رفتم... لازم نیست تو بگی کجا!"

· "آره. معلومه. داشتی می‌رفتی پیش ملکه. با صورت خیس. با دستای لرزان. با قلب تند تند."

(کلارا مشت‌هایش را گره می‌کند. تا الان هیچکس اینقدر تحقیرش نکرده بود. هیچکس اینقدر خوارش نکرده بود که جلوش بایستد و بگوید "دیدمت که گریه می‌کردی".)

(اما راست می‌گوید. او آمده بود پیش جیمز. نمی‌خواست بیاید. مجبور بود.)

(نفس عمیقی می‌کشد. شانه‌هایش را صاف می‌کند. صورتش را بالا می‌گیرد. چشم توی چشم جیمز.)

(کلارا ابروها را گره می‌کند. عصبانی می‌شود. از این که باز هم دارد مسخره‌اش می‌کند. از این که قلبش هنوز تند می‌زند و جیمز جلویش ایستاده.)

· "تو... تو از اول اینجا بودی؟!"

· "نه. الان اومدم."

· "دروغ می‌گی! حتماً دیدی نگهبانا منو... دیدی من..."

(صدایش می‌گیرد. نمی‌خواهد بگوید "ترسیدم".)

(جیمز چند قدم نزدیک‌تر می‌آید. چشم‌هاش توی تاریکی برق می‌زنند.)

· "خب حالا که می‌خوای بدونی..."

#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
دیدگاه ها (۱۷)

the first lie

در خواستی

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟙𝟜ای دل که بی گُدار به آب‌ها نمیزدیبی قایقت، میانه‌ی ...

سهراب سپهری

سناریو بی تی اس:وقتی بهشون بی محلی می‌کنی:چند ساعتی است که س...

dark life = 46ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ...

آدم‌ها فکر می‌کنند عشق یعنی چیزهای عجیب‌وغریب یا کلماتی که ف...

سناریو از شخصیت های توکیو ریونجرز☆موقعیت:~» توی دفترت درباره...

موسیقی

جنگل نفرین شده پارت ۱۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط