پارت 1
سلام به همه کسانی که این پست را نگاه میکنند هنوز نمیدونم اسم داستان را چی بگذارم ولی ولش کن شروع میکنیم
از زمان حمله نه دم به دهکده 4 سال گذشته بود ناروتو با موهایی شلخته در دهکده راه میرفت چند بچه ان سر کوچه بودند پسری که سردسته انها بود وقتی ناروتو را دید داد زد هی دختره زشت روز قشنگمون رو با قیافت خراب نکن بقیه نیز پشت سر هم حرف او را تکرار میکردند (اگر پست اولم را نخواندید باید بگم که ناروتو در این داستان دختر است) ناروتو بدون اینکه به انها توجه کند از کنار انها ردشد که ناگهان چیزی از پشت به سرش خورد برگشت و دید که انها سنگی به او پرتاب کرده بودند اعصابش خراب شد و به سمت انها حمله کرد و یک مشت توصورت ان پسر زد بقیه نیز بیکار ننشستند و ریختند سرش ناروتو که خود را جمع کرده بود ناگهان دید بچه ها فرار کرده اند مردی امده بود و انها را فراری داده بود ناروتو که دیگر نا نداشت بیهوش شد
وقتی چشمانش را باز کرد اولین چیزی که دید صورت یک پسر بود پسر گفت بابا ناروتو بیدار شد اه این پسر که بود ناگهان یادش امد
از زمان حمله نه دم به دهکده 4 سال گذشته بود ناروتو با موهایی شلخته در دهکده راه میرفت چند بچه ان سر کوچه بودند پسری که سردسته انها بود وقتی ناروتو را دید داد زد هی دختره زشت روز قشنگمون رو با قیافت خراب نکن بقیه نیز پشت سر هم حرف او را تکرار میکردند (اگر پست اولم را نخواندید باید بگم که ناروتو در این داستان دختر است) ناروتو بدون اینکه به انها توجه کند از کنار انها ردشد که ناگهان چیزی از پشت به سرش خورد برگشت و دید که انها سنگی به او پرتاب کرده بودند اعصابش خراب شد و به سمت انها حمله کرد و یک مشت توصورت ان پسر زد بقیه نیز بیکار ننشستند و ریختند سرش ناروتو که خود را جمع کرده بود ناگهان دید بچه ها فرار کرده اند مردی امده بود و انها را فراری داده بود ناروتو که دیگر نا نداشت بیهوش شد
وقتی چشمانش را باز کرد اولین چیزی که دید صورت یک پسر بود پسر گفت بابا ناروتو بیدار شد اه این پسر که بود ناگهان یادش امد
- ۴.۰k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط