📕 تاریخچه خونین – فصل دوم: در تاریکی بیدار شو

📄 صفحه ۶
دو سال گذشته بود.
سورا دیگر آن دختر ساکت و شوکه‌ی خانه‌ی خون‌آلود نبود.
او اکنون با نام رمز «سایه»، زنی بود بی‌رحم، هدف‌مند، ساکت و مرموز.

در سایه‌ها زندگی می‌کرد. نقشه می‌کشید. شکار می‌کرد.
و حالا... وقتش بود گروهی بسازد. گروهی که مثل او، زخمی بودند.
گروهی به نام: "انتقام سخت."

📄 صفحه ۷
او اولین نفر را در خرابه‌های یک کارخانه متروکه یافت؛ جایی که زمین زیر پای شهر استانبول فرو رفته بود.

جوزف.

پسر ۱۸ ساله‌ای که با دستان آهنینش، سه ربات را تکه‌تکه کرده بود، بی‌آنکه خم به ابرو بیاورد.
وقتی سورا به او نزدیک شد، فقط یک جمله گفت:
– «دنبال جنگی؟»
سورا لبخند سردی زد:
– «دنبال چیزی فراتر از اون. دنبال انتقام.»

او هم‌مسیر شد. بدون سؤال. بدون شرط.

📄 صفحه ۸
دومین نفر، در یکی از مقرهای زیرزمینی قاچاقچیان اسلحه بود.
رایان، پسر خونسرد با نگاه مرده.

او داشت یک ربات کنترل از راه دور را با یک لپ‌تاپ دست‌ساز، از فاصله ۴ کیلومتری منفجر می‌کرد.
وقتی سورا پیشنهاد همکاری داد، فقط پرسید:
– «می‌ذاری هرچی بخوام بسازم؟ حتی یه بمب رادیویی؟»
– «تا وقتی رو ربات‌ها بندازی، آره.»
– «پس منم هستم.»

📄 صفحه ۹
در دل جنگل‌های سیاه دریای سیاه، دختری در لباس ارتشی منتظر ایستاده بود.
لیندا، فرمانده سابق. حالا تبعیدی.

وقتی از پشت به سورا اسلحه گرفت و پرسید:
– «کی بهت گفته من اینجام؟»
سورا برنگشت. فقط گفت:
– «صدای نفس کشیدن‌ت رو از ۶ متر شنیدم. یه فرمانده باید بیشتر مراقب باشه.»
چند ثانیه سکوت... بعد اسلحه پایین آمد.
– «جالبه. دنبال چی می‌گردی؟»
– «نابود کردن اونایی که جهان رو دزدیدن.»
– «باشه. یه شرط. فرمانده منم.»
– «نه. تو فرمانده دوم می‌شی. اولش منم.»
لبخند لیندا:
– «باهات حال می‌کنم.»

📄 صفحه ۱۰
در یک کافی‌نت متروکه، پسری با چهره‌ی آرام و موهای آشفته پشت شش مانیتور نشسته بود.
هارو، هکر احساساتی.

سورا فایل‌های رمزنگاری‌شده‌ای از شبکه‌ی هوش مصنوعی می‌خواست.
هارو نگاهش کرد:
– «اگه اینا رو باز کنم، دنبال من میان.»
– «اگه بازشون نکنی، میان دنبال بقیه هم.»
لحظه‌ای سکوت... بعد:
– «خوبه. ولی قول بده اگه مردم، داستانم رو بنویسی.»
– «تو نمی‌میری.»
– «از کجا مطمئنی؟»
– «چون من نمی‌ذارم.»

📄 صفحه ۱۱
زوئی درون شهر اشغال‌شده‌ای زندگی می‌کرد.
او برای نجات کودکان یتیم، خودش را به شکل یک ربات زن درمی‌آورد و غذا قاچاق می‌کرد.

سورا او را زیر نظر گرفته بود.
وقتی زوئی فهمید، با شوخی گفت:
– «اگه منو دیدی، یعنی خیلی خوب ردیابی می‌کنی. یا خیلی تنهائی.»
سورا جواب داد:
– «تو دنبال بازی نیستی. دنبال نجاتی.»
– «درسته. ولی نجات آدم‌ها کار تیمه. تو تیم داری؟»
– «الان چرا که نه. تو عضو شیشمی.»

📄 صفحه ۱۲
امیر را در منطقه‌ی مرزی پیدا کردند.
او با ابزارهای ساده، زخمی‌ها را درمان می‌کرد، حتی دست قطع‌شده‌ی یک بچه را دوباره به بدنش جوش داد.

وقتی سورا باهاش صحبت کرد، گفت:
– «اگه دنبال کشتنی، من اهلش نیستم.»
– «ما دنبال نجات هم هستیم.»
– «آیا نجات فقط یعنی جلوگیری از مرگ؟»
– «نه. گاهی یعنی جنگیدن برای زندگی.»
امیر ساکت شد. بعد گفت:
– «من بهشون قول دادم... دیگه نذارم کسی بمیره. باشه. می‌آم.»

📄 صفحه ۱۳
و آخرین نفر، مرموزترینشان.
نِوا.

او خودش سراغ سورا آمد.
در نیمه‌شب، در خانه‌ی متروک قدیمی، سورا بیدار شد و او را دید که کنار پنجره ایستاده.

– «تو کی هستی؟»
– «کسی که می‌دونه مادر تو هنوز زنده‌ست.»
– «چی؟!»
– «بذار عضو گروهت بشم. در عوض، کمکت می‌کنم حقیقت پشت ترور خانواده‌ات رو بفهمی.»
سورا چشمانش را تنگ کرد.
– «چرا کمکم می‌کنی؟»
– «چون منم دنبال حقیقت می‌گردم. حتی اگه تاریک‌تر از مرگ باشه.»

📄 صفحه ۱۴
حالا هشت نفر بودند.
هشت نفر که هرکدام زخمی، هرکدام جنگجو، و هرکدام با انگیزه‌ای جداگانه، در سایه‌ها جمع شده بودند.

نامشان شد: انتقام سخت.
و آن شب، آتشی در آسمان خاموش استانبول روشن شد.
نه برای گرما.
بلکه برای سوزاندن همه‌چیزی که انسانیت را دزدیده بود...
#رمان
دیدگاه ها (۰)

سورا و رین

.....پارت پنجم.....

ادامه ی قسمت دوم رمان هفتمین سایه

معروفی رمان ( هفتمین سایه)

پارت ۴۵

پارت ۴#تو راز شب های منیروز بعد، سوآ و جی‌هون توی کلاس منتظر...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

فاصله یک لبخند تا جنون

وقتی جلوشون گریه میکنیم

Iove and the moonPart 43یونا با تعجب به کوک نگاه کرد.یونا: د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط