فیک : بین راندها
پارت ۳۶
جشن خیریه کمکم رو به پایان بود.
بعد از قرعهکشی، بیشتر مهمانها در حال خداحافظی بودند.
آنا و مینجائه هم آرام به سمت خروجی دانشگاه میرفتند.
مینجائه لبخند زد.
ـ «خوش گذشت؟»
آنا با ذوق سر تکان داد.
ـ «خیلی! مخصوصاً مسابقهها.»
ـ «دفعهی بعد هم...»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که صدایی از پشت سر آمد.
ـ «آنا!»
هر دو برگشتند.
کوک بود.
یک دستش داخل جیب کت و دست دیگرش کلید ماشین را گرفته بود.
ـ «آمادهای؟»
آنا با تعجب گفت:
ـ «هنوز نرفتی؟»
ـ «گفتم هر وقت تموم شد زنگ بزن.»
آنا لبخند خجالتزدهای زد.
ـ «راست میگی... یادم رفت.»
تهیونگ که کنار کوک ایستاده بود، با خنده گفت:
ـ «این فسقلی اگه سرش گرم بشه، همهچی یادش میره.»
آنا زبانش را برایش درآورد.
ـ «فضولی نکن!»
...
مینجائه رو به کوک گفت:
ـ «ببخشید که دیر شد.»
کوک مؤدبانه جواب داد:
ـ «اشکالی نداره.»
مینجائه لبخند زد.
ـ «امروز خیلی خوش گذشت.»
ـ «خوبه.»
بعد رو به آنا گفت:
ـ «فردا باشگاه میبینمت.»
ـ «حتماً.»
هر دو خداحافظی کردند.
...
در راه برگشت...
آنا روی صندلی شاگرد نشسته بود.
تهیونگ هم روی صندلی عقب لم داده بود.
چند دقیقه سکوت برقرار بود.
بعد آنا گفت:
ـ «امروز واقعاً خوش گذشت.»
کوک نگاهش را از جاده برنداشت.
ـ «خوبه.»
ـ «فقط...»
ـ «چی؟»
ـ «فکر نمیکردم تا آخر منتظرم بمونی.»
کوک خیلی عادی گفت:
ـ «قول داده بودم.»
ـ «ولی میتونستی بری.»
ـ «قول، قوله.»
آنا چند لحظه ساکت شد.
بعد آرام لبخند زد.
ـ «مرسی... نردبون.»
...
تهیونگ که از آینه هر دو را نگاه میکرد، لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ «داداش.»
ـ «هوم؟»
ـ «تو از بچگی همین بودی؟»
ـ «همین یعنی چی؟»
ـ «یعنی هر قولی به آنا بدی، تا آخرش انجام بدی.»
کوک بدون مکث جواب داد:
ـ «آره.»
ـ «حتی اگه سه ساعت منتظر بمونی؟»
ـ «آره.»
آنا خندید.
ـ «نردبون زیادی روی قولش حساسه.»
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ «آره... فقط روی قولاش به تو.»
...
فردای آن روز...
باشگاه مثل همیشه شلوغ بود.
همه دربارهی جشن خیریه حرف میزدند.
آرین با ناراحتی به دوستانش گفت:
ـ «دیروز هر جا آنا میرفت، مربی کوک هم همون دور و بر بود.»
نائومی آه کشید.
ـ «معلومه، دخترعموشه.»
یوری با اخم گفت:
ـ «نه... یه چیز دیگهست.»
در همان لحظه آنا وارد باشگاه شد.
ـ «صبح بخیر!»
چند نفر از بچهها جوابش را دادند.
مینجائه هم با لبخند برایش دست تکان داد.
ـ «سلام.»
ـ «سلام.»
...
تمرین شروع شد.
امروز مسابقهی دوستانه بین مربیها و شاگردهای برتر برگزار میشد.
همه دور رینگ جمع شدند.
استاد کانگ اسمها را خواند.
ـ «مسابقهی اول... تهیونگ.»
تشویق سالن را پر کرد.
حریف تهیونگ یکی از بوکسورهای باتجربهی باشگاه بود.
مسابقه شروع شد.
تهیونگ مثل همیشه باهوش و سریع مبارزه کرد.
بعد از سه راند...
برنده شد.
آنا با ذوق از کنار رینگ فریاد زد:
ـ «آفرین تهیونگ!»
تهیونگ با خنده دستش را بالا برد.
ـ «دیدی گفتم میبرم؟»
کوک لبخند زد.
ـ «بد نبود.»
تهیونگ با اعتراض گفت:
ـ «بد نبود؟!»
آنا خندید.
ـ «از دهن نردبون همینم تعریف حساب میشه.»
همه خندیدند.
اما...
هنوز مسابقهی اصلی باقی مانده بود.
مسابقهای که قرار بود خود کوک وارد رینگ شود...
و تقریباً همهی باشگاه منتظر تماشایش بودند.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
جشن خیریه کمکم رو به پایان بود.
بعد از قرعهکشی، بیشتر مهمانها در حال خداحافظی بودند.
آنا و مینجائه هم آرام به سمت خروجی دانشگاه میرفتند.
مینجائه لبخند زد.
ـ «خوش گذشت؟»
آنا با ذوق سر تکان داد.
ـ «خیلی! مخصوصاً مسابقهها.»
ـ «دفعهی بعد هم...»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که صدایی از پشت سر آمد.
ـ «آنا!»
هر دو برگشتند.
کوک بود.
یک دستش داخل جیب کت و دست دیگرش کلید ماشین را گرفته بود.
ـ «آمادهای؟»
آنا با تعجب گفت:
ـ «هنوز نرفتی؟»
ـ «گفتم هر وقت تموم شد زنگ بزن.»
آنا لبخند خجالتزدهای زد.
ـ «راست میگی... یادم رفت.»
تهیونگ که کنار کوک ایستاده بود، با خنده گفت:
ـ «این فسقلی اگه سرش گرم بشه، همهچی یادش میره.»
آنا زبانش را برایش درآورد.
ـ «فضولی نکن!»
...
مینجائه رو به کوک گفت:
ـ «ببخشید که دیر شد.»
کوک مؤدبانه جواب داد:
ـ «اشکالی نداره.»
مینجائه لبخند زد.
ـ «امروز خیلی خوش گذشت.»
ـ «خوبه.»
بعد رو به آنا گفت:
ـ «فردا باشگاه میبینمت.»
ـ «حتماً.»
هر دو خداحافظی کردند.
...
در راه برگشت...
آنا روی صندلی شاگرد نشسته بود.
تهیونگ هم روی صندلی عقب لم داده بود.
چند دقیقه سکوت برقرار بود.
بعد آنا گفت:
ـ «امروز واقعاً خوش گذشت.»
کوک نگاهش را از جاده برنداشت.
ـ «خوبه.»
ـ «فقط...»
ـ «چی؟»
ـ «فکر نمیکردم تا آخر منتظرم بمونی.»
کوک خیلی عادی گفت:
ـ «قول داده بودم.»
ـ «ولی میتونستی بری.»
ـ «قول، قوله.»
آنا چند لحظه ساکت شد.
بعد آرام لبخند زد.
ـ «مرسی... نردبون.»
...
تهیونگ که از آینه هر دو را نگاه میکرد، لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ «داداش.»
ـ «هوم؟»
ـ «تو از بچگی همین بودی؟»
ـ «همین یعنی چی؟»
ـ «یعنی هر قولی به آنا بدی، تا آخرش انجام بدی.»
کوک بدون مکث جواب داد:
ـ «آره.»
ـ «حتی اگه سه ساعت منتظر بمونی؟»
ـ «آره.»
آنا خندید.
ـ «نردبون زیادی روی قولش حساسه.»
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ «آره... فقط روی قولاش به تو.»
...
فردای آن روز...
باشگاه مثل همیشه شلوغ بود.
همه دربارهی جشن خیریه حرف میزدند.
آرین با ناراحتی به دوستانش گفت:
ـ «دیروز هر جا آنا میرفت، مربی کوک هم همون دور و بر بود.»
نائومی آه کشید.
ـ «معلومه، دخترعموشه.»
یوری با اخم گفت:
ـ «نه... یه چیز دیگهست.»
در همان لحظه آنا وارد باشگاه شد.
ـ «صبح بخیر!»
چند نفر از بچهها جوابش را دادند.
مینجائه هم با لبخند برایش دست تکان داد.
ـ «سلام.»
ـ «سلام.»
...
تمرین شروع شد.
امروز مسابقهی دوستانه بین مربیها و شاگردهای برتر برگزار میشد.
همه دور رینگ جمع شدند.
استاد کانگ اسمها را خواند.
ـ «مسابقهی اول... تهیونگ.»
تشویق سالن را پر کرد.
حریف تهیونگ یکی از بوکسورهای باتجربهی باشگاه بود.
مسابقه شروع شد.
تهیونگ مثل همیشه باهوش و سریع مبارزه کرد.
بعد از سه راند...
برنده شد.
آنا با ذوق از کنار رینگ فریاد زد:
ـ «آفرین تهیونگ!»
تهیونگ با خنده دستش را بالا برد.
ـ «دیدی گفتم میبرم؟»
کوک لبخند زد.
ـ «بد نبود.»
تهیونگ با اعتراض گفت:
ـ «بد نبود؟!»
آنا خندید.
ـ «از دهن نردبون همینم تعریف حساب میشه.»
همه خندیدند.
اما...
هنوز مسابقهی اصلی باقی مانده بود.
مسابقهای که قرار بود خود کوک وارد رینگ شود...
و تقریباً همهی باشگاه منتظر تماشایش بودند.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۷.۲k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط