فیک : همسر قراردادی آقای جئون
پارت ۶۳
بعد از جلسهی صبح...
جونگکوک هنوز توی دفترش نشسته بود.
نگاهش روی پروندهی قرارداد دونگسان ثابت مونده بود.
۴۸ ساعت.
فقط دو روز فرصت داشت.
همون موقع در زده شد.
ـ بفرمایید.
رئیس هیئتمدیره وارد شد.
ـ میتونم چند دقیقه وقتت رو بگیرم؟
جونگکوک سرش رو تکون داد.
ـ حتماً.
مرد روی مبل نشست و مستقیم گفت:
ـ هنوز با اون دختر صحبت کردی؟
جونگکوک میدونست منظورش هاناست.
ـ آره.
ـ قبول کرده؟
ـ نه.
ـ ولی رد هم نکرده.
رئیس هیئتمدیره لبخند کمرنگی زد.
ـ پس هنوز امید هست.
جونگکوک با جدیت گفت:
ـ من مجبورش نمیکنم.
ـ میدونم.
چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد:
ـ اما اگه اون قبول نکنه...
بقیهی اعضای هیئتمدیره دوباره موضوع ازدواج با سئورا رو مطرح میکنن.
همین جمله کافی بود تا اخم جونگکوک عمیقتر بشه.
ـ همچین اتفاقی نمیافته.
ـ امیدوارم.
چون این بار، تصمیم فقط دست تو نیست.
...
از اون طرف...
هانا مشغول مرتب کردن پروندهها بود.
مینهو یه جعبهی شیرینی روی میزش گذاشت.
هانا خندید.
ـ مناسبتش چیه؟
ـ پروژهی شعبهی بوسان بالاخره تأیید شد.
ـ پس تبریک میگم.
مینهو یکی از شیرینیها رو برداشت.
ـ بالاخره یه خبر خوب وسط این همه دردسر.
هانا لبخند زد.
برای چند دقیقه، همهی نگرانیهاش رو فراموش کرده بود.
اما...
از پشت شیشهی دفتر مدیرعامل، جونگکوک ناخودآگاه نگاهش به اون دو نفر افتاد.
دید که هانا داره میخنده.
آقای چوی که کنار پنجره ایستاده بود، آروم گفت:
ـ هنوزم میخوای به خودت بگی این فقط نگرانیه؟
جونگکوک نگاهش رو از پنجره گرفت.
ـ الان وقت این حرفا نیست.
ـ اتفاقاً الان دقیقاً وقتشه.
اگه دیر بجنبی...
ممکنه یکی دیگه زودتر بهش برسه.
جونگکوک چیزی نگفت.
اما برای اولین بار...
از تصور اینکه هانا روزی کنار شخص دیگهای باشه، احساس ناراحتی کرد.
...
عصر...
هانا موقع خروج از شرکت، متوجه شد یه پاکت سفید روی شیشهی ماشینش گذاشته شده.
با تعجب اطراف رو نگاه کرد.
هیچکس نبود.
پاکت رو باز کرد.
داخلش فقط یک برگه بود.
روی برگه با حروف درشت نوشته شده بود:
«به جونگکوک اعتماد نکن.
اون همهی حقیقت رو بهت نگفته.»
و پایین برگه...
یک عکس کوچک چسبونده شده بود.
عکس، مربوط به پانزده سال قبل بود.
داخل عکس...
جونگکوک نوجوان، کنار پدر هانا ایستاده بود.
هانا با ناباوری زیر لب گفت:
ـ یعنی...
جونگکوک از همون موقع پدرم رو میشناخته؟
در حالی که خبر نداشت...
عکس، عمداً طوری انتخاب شده بود که حقیقت را تحریف کند.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
بعد از جلسهی صبح...
جونگکوک هنوز توی دفترش نشسته بود.
نگاهش روی پروندهی قرارداد دونگسان ثابت مونده بود.
۴۸ ساعت.
فقط دو روز فرصت داشت.
همون موقع در زده شد.
ـ بفرمایید.
رئیس هیئتمدیره وارد شد.
ـ میتونم چند دقیقه وقتت رو بگیرم؟
جونگکوک سرش رو تکون داد.
ـ حتماً.
مرد روی مبل نشست و مستقیم گفت:
ـ هنوز با اون دختر صحبت کردی؟
جونگکوک میدونست منظورش هاناست.
ـ آره.
ـ قبول کرده؟
ـ نه.
ـ ولی رد هم نکرده.
رئیس هیئتمدیره لبخند کمرنگی زد.
ـ پس هنوز امید هست.
جونگکوک با جدیت گفت:
ـ من مجبورش نمیکنم.
ـ میدونم.
چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد:
ـ اما اگه اون قبول نکنه...
بقیهی اعضای هیئتمدیره دوباره موضوع ازدواج با سئورا رو مطرح میکنن.
همین جمله کافی بود تا اخم جونگکوک عمیقتر بشه.
ـ همچین اتفاقی نمیافته.
ـ امیدوارم.
چون این بار، تصمیم فقط دست تو نیست.
...
از اون طرف...
هانا مشغول مرتب کردن پروندهها بود.
مینهو یه جعبهی شیرینی روی میزش گذاشت.
هانا خندید.
ـ مناسبتش چیه؟
ـ پروژهی شعبهی بوسان بالاخره تأیید شد.
ـ پس تبریک میگم.
مینهو یکی از شیرینیها رو برداشت.
ـ بالاخره یه خبر خوب وسط این همه دردسر.
هانا لبخند زد.
برای چند دقیقه، همهی نگرانیهاش رو فراموش کرده بود.
اما...
از پشت شیشهی دفتر مدیرعامل، جونگکوک ناخودآگاه نگاهش به اون دو نفر افتاد.
دید که هانا داره میخنده.
آقای چوی که کنار پنجره ایستاده بود، آروم گفت:
ـ هنوزم میخوای به خودت بگی این فقط نگرانیه؟
جونگکوک نگاهش رو از پنجره گرفت.
ـ الان وقت این حرفا نیست.
ـ اتفاقاً الان دقیقاً وقتشه.
اگه دیر بجنبی...
ممکنه یکی دیگه زودتر بهش برسه.
جونگکوک چیزی نگفت.
اما برای اولین بار...
از تصور اینکه هانا روزی کنار شخص دیگهای باشه، احساس ناراحتی کرد.
...
عصر...
هانا موقع خروج از شرکت، متوجه شد یه پاکت سفید روی شیشهی ماشینش گذاشته شده.
با تعجب اطراف رو نگاه کرد.
هیچکس نبود.
پاکت رو باز کرد.
داخلش فقط یک برگه بود.
روی برگه با حروف درشت نوشته شده بود:
«به جونگکوک اعتماد نکن.
اون همهی حقیقت رو بهت نگفته.»
و پایین برگه...
یک عکس کوچک چسبونده شده بود.
عکس، مربوط به پانزده سال قبل بود.
داخل عکس...
جونگکوک نوجوان، کنار پدر هانا ایستاده بود.
هانا با ناباوری زیر لب گفت:
ـ یعنی...
جونگکوک از همون موقع پدرم رو میشناخته؟
در حالی که خبر نداشت...
عکس، عمداً طوری انتخاب شده بود که حقیقت را تحریف کند.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۹.۱k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط