{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت نسرین خانم و گوجه فرنگی

حکایت نسرین خانم و گوجه فرنگی

نسرین خانم متأهله و 35 سالشه ، چهارتا بچه داره، دختر بزرگش دبیرستانی و کوچکترین بچه اش 5 ساله است

شوهرش احمد آقا کار خوبی داره و در آمدش متوسطه . مستأجر نیستن اما خونه اشون کوچولوه و حیاطی هست
نسرین خانم خیلی کدبانوه وشوهرش رو هم خیلی دوست داره
نسرین جون تعریف میکنه:
بس که شوهرمو دوست دارم صرفه جویی عادتم شد که تو زندگی به همسر جان فشار نیاد همیشه هم آرزومی کردم کاش تحصیلاتم رو ادامه میدادم تا کار کنم و بتونم کمکش کنم، اما به زور دبیرستانو تموم کردم. چون قبل ١٨سالگی نشستیم پای سفره عقد وبعدش ....

مایحتاج خونه رو اعم از سبزیجات و میوه رو اغلب خود احمد اقا میخره یعنی خرج خونه رو بهم نمیده. با این اوضاع بازار هم من یاد گرفتم که چجوری کم خرج کنم تا فشار بیشتری بهش نیاد حتی با پول ماهانه خودم به کمک همسایه ها یه صندوق قرعه کشی راه انداختیم ونیت داشتم با پولش تو حیاط دو تا اتاق بسازیم و اجاره اش بدیم تا کمک خرجمون باشه
حتی تو سبزیجات هم صرفه جویی میکردم مثلا تو روز بیشتر از یه گوجه استفاده نمیکنم بعضی وقتام فقط نصف گوجه. سالادو با نصف گوجه و یک چهارم خیار و یک چهارم فلفل دلمه و یک چهارم هویج درست میکردم. و با بقیه اش یه چیز دیگه درست میکردم اینطوریا بود که صرفه جویی شعار اول بود

هر روز شوهرم ازم میپرسه امروز چی بخرم؟ میگم هیچی، شکر خدا هنوز کلی سبزی و میوه داریم. یعنی یه کیلو گوجه نصف ماه باقی میموند.
بالاخره شوهرم هم حواسش بود تقریبا کی میوه و سبزیمون تموم میشه و به این روند عادت کرد

یه روز جمعه قبل از نماز ظهر شوهرم تنها رفته بود دیدن برادر بزرگش ( گاهی تنها میرفت)
یه روز جمعه قبل از نماز ظهر شوهرم تنها رفته بود دیدن برادر بزرگش ( گاهی تنها میرفت)

اخرای روز بود که جاریم پیام داد:
دیوونه فقط یه دونه گوجه فرنگیییی!!!! ؟؟؟؟؟
تعجب کردم و پیام دادم: یعنی چی؟ متوجه نشدم!
جواب داد: با پیامک نمیشه ، بعدا که وقت مناسب شد زنگ میزنم و برات توضیح میدم
تمام روز منتظر تماسش بودم و هی پیام میدادم: توضیح بده
اون جواب میداد: شوهرم که بخوابه زنگ میزنم.
شب شد و ساعت 11 احمدآقا خوابید و من بی صبرانه منتظر تماس جاریم بودم که توضیح بده. گوشیمو برداشتم و رفتم یه اتاق دیگه ، بلاخخخخخره زنگ زد.

و توضیح داد و گفت که وقتی احمد خونه اشون بوده، داداشش بهش گفته امروز قراره خواستگار بیاد برا دخترم میخوام تو هم باشی
احمداقا هم گفته: والله داداش منم هوس کردم دوباره زن بگیرم!شوهرش تعجب میکنه و میگه: زن بگیری!خرج عروسی کم نیست که!!!مهریه و اجاره خونه و خرجی و کلی چیزای دیگه
احمدآقا جواب داد: خرج اولیه رو دارم خدا رو شکر که از حقوقم تونستم پس انداز کنم، خونه هم که نیازی به اجاره نیست تو حیاط قراره دوتا اتاق بسازیم !!!
خرجی هم که کاری نداره، عروس جدید با ما غذا میخوره، که اونم خرج زیادی نیست چون نسرین روزی یه گوجه بیشتر استفاده نمیکنه یعنی یه کیلو گوجه فرنگی نصف ماه تقریبا طول میکشه تا اینکه تموم بشه!!!
داداشش که اینو شنیده گفته: خودت بهتر میدونی ، حالا که اینطوره پس توکل به خدا!
وهمه این حرفا رو جاریش یواشکی میشنید...
وقتی که هر دوشون خواستن برن بیرون داداش احمدآقا از زنش پرسید چیزی میخواد که سراه بخره؟
اونم همه مایحتاج خونه رو گفت، شوهرش گفت یه کم رعایت کن ، زنای مردم روزی یه دونه گوجه استفاده میکنن اونوقت تو اینطوری؟ اینقدر ولخرج!!!
نسرین میگه:
... یعنی عاقبت صرفه جوییم اینه که بره سرم هوو بیاره؟!!

نسرین خانم میگه: فرداش که احمد آقا داشت میرفت سرکار، نپرسید که چیزی بخره یا نه ، چون هنوز وقت تموم شدن گوجه نرسیده بود.
سورپرایزش کردم و گفتم: یه کیلو گوجه بخر، لازم داریم تعجب کردو گفت: پس یه کیلو گوجه ای که پنج روز پیش خریدم چی شد؟
بهش گفتم رفته ماه عسل...

نسرین خانم تعریف میکنه : از اون روز دیگه صرفه جویی نکردم خصوصا تو گوجه فرنگی. یه جوری استفاده میکردم که انگار قسم خورده بودم شب بخوابیم یه دونه گوجه هم تو یخچال نباشه!

و حتی پول قرعه کشی ماهانه رو که از خرجی شخصی خودش شرکت کرده بود وقرار بود دوتا اتاق اون ور حیاط بسازن رو هم وقتی تحویل گرفت رفت و برا خودش طلا خرید، و وقتی هم احمدآقا سراغش رو گرفت گفتم بدهی داشتم پس دادم اخه گاهی قرض میگرفتم تا کمک خرجت باشم، و گرنه تو واقعا فکر کردی یه کیلو گوجه فرنگی برا دو هفته کافیه؟

از این ماجرا سه سال میگذره و از اون روز احمدآقا مجبوره کاغذ ومداد بیاره که حساب کتاب کنه که چطور حقوقش کفاف یه ماهو بده
ازهمه مهمتر همه پس اندازی که واسه مهریه زن جدید کنار گذاشته بودو خرج کرد و از میوه فروشم نسیه جنس میگرفت و حسرت روزی یه گوجه فرنگی و یه کیلو برای دو هفته رو میخورد
دیدگاه ها (۳)

یاد دوران خشو بخیر....

ﺻﺪﺍﻣﻮ ﺷﻨﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﺸﻨﯿﺪﻣﺖﮔﻨﺎﻫﺎﻣﻮ ﺩﯾﺪﯼ ﻧﻤﯽ ﺩﯾﺪﻣﺖﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎ ﺍﮔﻪ ﺩﻭﺭ ﺑ...

هیچ فصلیاز کتابهای ریاضینتوانست بی نهایت را به من بفهماندتا ...

نشد که از دلم جدا کنم تورو....

پارت ۶ساعت ۸ صبح_جونگکوک:از همون ساعت که با تهیونگ کوچولوم ب...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و....p7جلومو که نگاه کردم د...

spanish girl:۵ فصل دوم

برده عمارت جئون

فرنچ تست ساده ترین خوشمزه ای هست که میتونید به مناسبت روز دخ...

پارت ۲۳رزا وقتی برگشت، شهر چراغونش روشن شده بود. کلید روبه‌ه...

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۵۰ویو راویتهیونگ که...

حاجی پارتا یادم. نمیاد همینجوری میزارم دیگهخب بریمهمینطور که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط