..My evil angel..
..My evil angel..
پارت¹⁴
🪽🔥 فصل اول: اشکهایی که آسمان را لرزاندند
صبح...
جونگکوک ا.ت را به جایی برد که هیچوقت هیچ شیطانی اجازه ورود به آن را نداشت.
...
درهی سایهها.
...
جایی که زمین از سنگهای سیاه ساخته شده بود و مه قرمز میان درختان خشک میرقصید.
...
جونگکوک بدون اینکه برگردد گفت:
_«از امروز تمرین واقعی شروع میشه.»
...
ا.ت با تعجب اطراف را نگاه کرد.
+«اینجا... ترسناکه.»
...
چند لحظه بعد...
جونگکوک شمشیرش را بیرون کشید.
...
اما این بار...
نوک شمشیر را روی زمین گذاشت.
...
دایرهای از انرژی سیاه اطراف ا.ت شکل گرفت.
...
ناگهان...
از دل سایهها...
سه موجود گرگمانند با چشمانی آبی بیرون آمدند.
...
ا.ت رنگش پرید.
+«اونا... واقعیان؟!»
...
جونگکوک با خونسردی جواب داد:
_«آره.»
...
+«تو شوخی میکنی؟!»
...
_«نه.»
...
گرگها حمله کردند.
...
ا.ت با دستپاچگی جاخالی داد.
...
یکی از آنها پنجهاش را به سمتش کشید.
...
ا.ت شمشیرش را بالا آورد.
...
اما قدرتش کافی نبود.
...
به عقب پرت شد.
...
دوباره بلند شد.
...
دوباره جنگید.
...
و دوباره روی زمین افتاد.
...
نفسش بریده بود.
دستهایش میلرزیدند.
...
+«دیگه... نمیتونم...»
...
جونگکوک فقط نگاهش میکرد.
...
_«بلند شو.»
...
+«نمیتونم...»
...
_«بلند شو.»
...
ا.ت برای سومین بار سعی کرد بایستد.
...
اما پایش روی سنگ خیس لغزید.
...
با شدت روی زمین افتاد.
...
این بار...
درد واقعاً زیاد بود.
...
اشک بیاختیار از چشمان عسلیاش سرازیر شد.
...
+«آیییی...»
...
همان لحظه...
اتفاق عجیبی افتاد.
...
بادی که تا چند لحظه قبل آرام بود...
ناگهان وزیدن گرفت.
...
مه بنفش دره به حرکت درآمد.
...
ابرهای تیره، آسمان را پوشاندند.
...
برگهای خشک در هوا چرخیدند.
...
صدای غرش آرامی از دور شنیده شد.
...
ا.ت آنقدر درگیر درد بود که اصلاً متوجه نشد.
...
اما جونگکوک...
خشکش زد.
...
چشمان سرخش برای لحظهای از تعجب باز ماندند.
...
_«غیرممکنه...»
...
باد...
دور ا.ت میچرخید.
...
نه به فرمان جونگکوک.
...
نه به فرمان جادویی دیگر.
...
بلکه...
همراه احساسات ا.ت.
...
جونگکوک زیر لب زمزمه کرد:
_«هوا... داره از احساساتش اطاعت میکنه...»
...
همان لحظه...
کتاب سرنوشتها در دورترین نقطه دنیای زیرین، بدون اینکه کسی لمسش کند، خودبهخود باز شد.
...
صفحههایش با سرعت ورق خوردند.
...
اما...
هیچ جملهای درباره این اتفاق ظاهر نشد.
...
برای اولین بار...
کتابی که آینده همه موجودات را مینوشت...
هیچ جوابی نداشت.
...
جونگکوک آرام مشتش را گره کرد.
...
_«پس...»
...
_«حتی کتاب سرنوشت هم اینو ندیده بود...»
...
باد پس از چند ثانیه آرام گرفت.
...
ابرها کنار رفتند.
...
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
...
ا.ت اشکهایش را پاک کرد و با اخم گفت:
+«چقدر گرد و قبار اینجاست؟»
...
جونگکوک دوباره همان چهره بیاحساسش را به خود گرفت.
...
_«...نمیدونم.»
...
اما دروغ میگفت.
...
او تصمیم گرفت فعلاً چیزی به ا.ت نگوید.
...
چون اگر حدسش درست بود...
قدرتی در وجود ا.ت بیدار شده بود...
که نه بهشت از آن خبر داشت...
نه جهنم...
و نه حتی کتاب سرنوشتها.
ادامه دارد...
حمایت 🙃😊
پارت¹⁴
🪽🔥 فصل اول: اشکهایی که آسمان را لرزاندند
صبح...
جونگکوک ا.ت را به جایی برد که هیچوقت هیچ شیطانی اجازه ورود به آن را نداشت.
...
درهی سایهها.
...
جایی که زمین از سنگهای سیاه ساخته شده بود و مه قرمز میان درختان خشک میرقصید.
...
جونگکوک بدون اینکه برگردد گفت:
_«از امروز تمرین واقعی شروع میشه.»
...
ا.ت با تعجب اطراف را نگاه کرد.
+«اینجا... ترسناکه.»
...
چند لحظه بعد...
جونگکوک شمشیرش را بیرون کشید.
...
اما این بار...
نوک شمشیر را روی زمین گذاشت.
...
دایرهای از انرژی سیاه اطراف ا.ت شکل گرفت.
...
ناگهان...
از دل سایهها...
سه موجود گرگمانند با چشمانی آبی بیرون آمدند.
...
ا.ت رنگش پرید.
+«اونا... واقعیان؟!»
...
جونگکوک با خونسردی جواب داد:
_«آره.»
...
+«تو شوخی میکنی؟!»
...
_«نه.»
...
گرگها حمله کردند.
...
ا.ت با دستپاچگی جاخالی داد.
...
یکی از آنها پنجهاش را به سمتش کشید.
...
ا.ت شمشیرش را بالا آورد.
...
اما قدرتش کافی نبود.
...
به عقب پرت شد.
...
دوباره بلند شد.
...
دوباره جنگید.
...
و دوباره روی زمین افتاد.
...
نفسش بریده بود.
دستهایش میلرزیدند.
...
+«دیگه... نمیتونم...»
...
جونگکوک فقط نگاهش میکرد.
...
_«بلند شو.»
...
+«نمیتونم...»
...
_«بلند شو.»
...
ا.ت برای سومین بار سعی کرد بایستد.
...
اما پایش روی سنگ خیس لغزید.
...
با شدت روی زمین افتاد.
...
این بار...
درد واقعاً زیاد بود.
...
اشک بیاختیار از چشمان عسلیاش سرازیر شد.
...
+«آیییی...»
...
همان لحظه...
اتفاق عجیبی افتاد.
...
بادی که تا چند لحظه قبل آرام بود...
ناگهان وزیدن گرفت.
...
مه بنفش دره به حرکت درآمد.
...
ابرهای تیره، آسمان را پوشاندند.
...
برگهای خشک در هوا چرخیدند.
...
صدای غرش آرامی از دور شنیده شد.
...
ا.ت آنقدر درگیر درد بود که اصلاً متوجه نشد.
...
اما جونگکوک...
خشکش زد.
...
چشمان سرخش برای لحظهای از تعجب باز ماندند.
...
_«غیرممکنه...»
...
باد...
دور ا.ت میچرخید.
...
نه به فرمان جونگکوک.
...
نه به فرمان جادویی دیگر.
...
بلکه...
همراه احساسات ا.ت.
...
جونگکوک زیر لب زمزمه کرد:
_«هوا... داره از احساساتش اطاعت میکنه...»
...
همان لحظه...
کتاب سرنوشتها در دورترین نقطه دنیای زیرین، بدون اینکه کسی لمسش کند، خودبهخود باز شد.
...
صفحههایش با سرعت ورق خوردند.
...
اما...
هیچ جملهای درباره این اتفاق ظاهر نشد.
...
برای اولین بار...
کتابی که آینده همه موجودات را مینوشت...
هیچ جوابی نداشت.
...
جونگکوک آرام مشتش را گره کرد.
...
_«پس...»
...
_«حتی کتاب سرنوشت هم اینو ندیده بود...»
...
باد پس از چند ثانیه آرام گرفت.
...
ابرها کنار رفتند.
...
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
...
ا.ت اشکهایش را پاک کرد و با اخم گفت:
+«چقدر گرد و قبار اینجاست؟»
...
جونگکوک دوباره همان چهره بیاحساسش را به خود گرفت.
...
_«...نمیدونم.»
...
اما دروغ میگفت.
...
او تصمیم گرفت فعلاً چیزی به ا.ت نگوید.
...
چون اگر حدسش درست بود...
قدرتی در وجود ا.ت بیدار شده بود...
که نه بهشت از آن خبر داشت...
نه جهنم...
و نه حتی کتاب سرنوشتها.
ادامه دارد...
حمایت 🙃😊
- ۷۵۶
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط