ویو کاترین
ویو کاترین
دستی جلو روم دراز شد وقتی سرمو بالا اوردم مردی بلند و چهارشانه بود لبخند زیبا و جذابی روی صورت مردونه اش بود و کت شلوار سیاه و تمیزی داشت که معلوم بود به دقت اتو شده که گفت
کوک : افتخار میدید بانو
دستامو توی دستای بزرگ گرمش گذاشتم و بلند شدم مدت کمی لز رقصمون گذشته بود که بهم گفت
کوک : اشتباه نکنم شما همسر سو یون هستین
کاترین : البته همیر قبلی اقای سو یون
جونگ کوک نیشخندی زد و گفت : همممم ببخشید اشتباه کردم واقعا متاسفم واسه اقای پارک که قدر همچین زنی و ندونستن
لبخند ملایمی زدم و گفتم : بهتره درباره اش فکر نکنیم
کوک : البته هرجور که شما راحتین
شنیده بودم که وکیل هستین
کاترین : بله
جونگ کوک دستش و زیر رونم گذاشت توی روم خم شد و اهنگ تموم شد
کوک : از دیدنتون خوشحال شدم خانم کیم اگه ناراحت نشین میتونم شمارتون و داشته باشم
کمی تعجب و مکث کردم که زودتر از من دوباره لباشو تر کرد و گفت : البته فکر بدی نکنین یه وکیل خوب کار بلد نیاز دارم که اگه کاری پیش اومد بهتون زنگ بزنم
کاترین : بله البته
جونگ کوک ویو
بعد از اینکه شمارشو گرفتم یه بشکنی زدم با پوزخند زیر لب گفتم : فقط شانس بیار وقت نکنم بهت زنگ بزنم
جکسون : نه بابا افرین شمارشم گرفتی
خندیدم و گفتم : حالا خیلی کار باهاش دارم
کاترین ویو چند روز بعد
توی دفتر نشسته بودم برف ها اروم اروم میبارید و منم تازه پرونده ی جدیدی که گرفته بودم و تموم کرده بودم بعد این قول داده بودم که دیگه پرونده های دیگه ای قبول نکنم و به فکر انتقام از سو یون بودم
وسایلام و جمع کردم و از دفتر بیرون اومدم که جلوی در سو یون و دیدم
سو یون : به به خانم وکیل رفته رفته خوشگل تر میشی نمیخوای برگردی سر خونه زندگیت ؟
از عصبانیت به راهم ادامه دادم و گفتم
کاترین : به چه حقی اومدی سر کار من پیش این همه همکار اومدی منو خراب کنی ؟
از دفترم اودم بیرون و توی پله ها توی چشاش نگاه کردم و گفتم : مرتیکه هول تا دیروز که منو ول کرده بودی سراغیم از من نمیگرفتی . حتی تو منو درک نکردی که ماری بچه ی منم بود جلوی اون همه ادم زدی تو گوش من ،من چه میدونستم که اون بچه چه مرض کوفتی داره بعدش با زنای هرزه بار خوشگذرونی تو کردی حالا هم اومدی جلوی اون همه همکار التماسم میکنی که برگردم ؟
پوزخندی زدم و ادامه دادم : اقای پارک فرصتی که از دست رفته برای همیشه از دست رفته یبار دیگه هم اینجا نبینمت
با عصبانیت سوار ماشینم شدم و راه افتادم
دستی جلو روم دراز شد وقتی سرمو بالا اوردم مردی بلند و چهارشانه بود لبخند زیبا و جذابی روی صورت مردونه اش بود و کت شلوار سیاه و تمیزی داشت که معلوم بود به دقت اتو شده که گفت
کوک : افتخار میدید بانو
دستامو توی دستای بزرگ گرمش گذاشتم و بلند شدم مدت کمی لز رقصمون گذشته بود که بهم گفت
کوک : اشتباه نکنم شما همسر سو یون هستین
کاترین : البته همیر قبلی اقای سو یون
جونگ کوک نیشخندی زد و گفت : همممم ببخشید اشتباه کردم واقعا متاسفم واسه اقای پارک که قدر همچین زنی و ندونستن
لبخند ملایمی زدم و گفتم : بهتره درباره اش فکر نکنیم
کوک : البته هرجور که شما راحتین
شنیده بودم که وکیل هستین
کاترین : بله
جونگ کوک دستش و زیر رونم گذاشت توی روم خم شد و اهنگ تموم شد
کوک : از دیدنتون خوشحال شدم خانم کیم اگه ناراحت نشین میتونم شمارتون و داشته باشم
کمی تعجب و مکث کردم که زودتر از من دوباره لباشو تر کرد و گفت : البته فکر بدی نکنین یه وکیل خوب کار بلد نیاز دارم که اگه کاری پیش اومد بهتون زنگ بزنم
کاترین : بله البته
جونگ کوک ویو
بعد از اینکه شمارشو گرفتم یه بشکنی زدم با پوزخند زیر لب گفتم : فقط شانس بیار وقت نکنم بهت زنگ بزنم
جکسون : نه بابا افرین شمارشم گرفتی
خندیدم و گفتم : حالا خیلی کار باهاش دارم
کاترین ویو چند روز بعد
توی دفتر نشسته بودم برف ها اروم اروم میبارید و منم تازه پرونده ی جدیدی که گرفته بودم و تموم کرده بودم بعد این قول داده بودم که دیگه پرونده های دیگه ای قبول نکنم و به فکر انتقام از سو یون بودم
وسایلام و جمع کردم و از دفتر بیرون اومدم که جلوی در سو یون و دیدم
سو یون : به به خانم وکیل رفته رفته خوشگل تر میشی نمیخوای برگردی سر خونه زندگیت ؟
از عصبانیت به راهم ادامه دادم و گفتم
کاترین : به چه حقی اومدی سر کار من پیش این همه همکار اومدی منو خراب کنی ؟
از دفترم اودم بیرون و توی پله ها توی چشاش نگاه کردم و گفتم : مرتیکه هول تا دیروز که منو ول کرده بودی سراغیم از من نمیگرفتی . حتی تو منو درک نکردی که ماری بچه ی منم بود جلوی اون همه ادم زدی تو گوش من ،من چه میدونستم که اون بچه چه مرض کوفتی داره بعدش با زنای هرزه بار خوشگذرونی تو کردی حالا هم اومدی جلوی اون همه همکار التماسم میکنی که برگردم ؟
پوزخندی زدم و ادامه دادم : اقای پارک فرصتی که از دست رفته برای همیشه از دست رفته یبار دیگه هم اینجا نبینمت
با عصبانیت سوار ماشینم شدم و راه افتادم
- ۳.۸k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط