خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت: من
خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت.
خدا لبخند زد... لیلی هم :)

خدا گفت: شعله را خرج کن...
زمینم را به آتش بکش...
لیلی خودش را به آتش کشید...
خدا سوختنش را تماشا می کرد...
لیلی گر می گرفت...
خدا حظ می کرد...
لیلی می ترسید... می ترسید آتشش تمام شود. لیلی چیزی از خدا خواست.
خدا اجابت کرد... مجنون سررسید.
مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.

خدا گفت: لیلی اگر نبود، زمین من همیشه سردش بود.


#لیلی_نام_تمام_دختران_زمین_من_است
#عرفان_نظر_آهاری
دیدگاه ها (۱)

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

**پارت ۳۸ **دودِ سیاه و غلیظ، تمامِ حجمِ ریه‌هام رو پر کرده...

### پارت یازدهم: شعله‌ای در میان دود و قهوهبخارِ بلندشده از ...

پارت ۴: سایه‌هایِ پنهان؛ وقتی رنگ‌ها می‌لرزنداتفاقی که در سا...

007-پنهان در مه - پارت ۷۱

پارت سیزدهمباران هنوز می‌بارید.آرون وسط سالن ایستاده بود، ان...

پارت: 19 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**بوی گندِ هات‌داگ‌های نیم‌...

پارت سوم: «شلیک در تاریکی»سکوت سنگین پنت‌هاوس تنها با صدای آ...

Part "69"☆ویو تهیونگ☆پشت میز چوبیِ غبارگرفته ایستادیم. کشوها...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وهشتم | آخرین وارثشعله‌های آتش، اطراف ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط