فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)
پارت ۲۰
هانز که اصلاً انتظار این برخورد تند را نداشت، یک قدم به عقب برداشت. دندانهایش را روی هم سابید اما سعی کرد ظاهرش را حفظ کند. با لحنی که سعی میکرد مؤدبانه باشد اما پر از کنایه بود، گفت:
`@ بله... فقط میخوام مطمئن بشم جاسوس نیست. میتونم بپرسم چی برای شما خریده بود؟`
چشمهایم را با کلافگی چرخاندم. این بشر رسماً مثل یک پشهی سمج بود که دست از سر آدم برنمیداشت. بدون اینکه حتی یک نگاه دیگر به قیافهی فضولش بیندازم، با سردترین حالت ممکن گفتم:
`+ زیورآلات! حالا هم برو بیرون.`
هانز چند ثانیه مکث کرد، اما وقتی دید نگاهم روی حرفم قاطع است، با حرص تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق بیرون رفت و در را محکم پشت سرش بست. به محض بستهشدن در، من و تهیونگ نگاهی به هم انداختیم و هردو زدیم زیر خنده؛ خندهای که سعی میکردیم بیصدا باشد تا هانز از پشت در نشنود!
سوم شخص
در اتاق اولیویا، آرامش نسبی بعد از طوفانِ هانز برقرار شده بود. زیورآلات درخشان هنوز روی پارچهی حریر تخت پهن بودند و اولیویا با نوک انگشتانش یکی از سنجاقسرهای نقرهای را لمس میکرد. تهیونگ هم با قامتی صاف، اما با لبخندی محو روی لبهایش، کمی دورتر ایستاده بود. تازه داشتند نفس راحت میکشیدند و جو دوباره صمیمی میشد که ناگهان...
*تق... تق... تق!*
صدای تقهای دیگر به در خورد. انگار اتاق پرنسس امروز به ایستگاه راهآهن تبدیل شده بود و هر کسی از راه میرسید باید یک سری به آن میزد!
اولیویا که هنوز اعصابش از فضولیهای هانز خرد بود، با حرص و عصبانیت، چشمهایش را در کاسه چرخاند. با شتاب خودش را روی صندلی میز آرایش رها کرد و تهیونگ هم در صدم ثانیه، ژست یک گارد سلطنتیِ جدی و بیاحساس را به خود گرفت؛ انگار نه انگار که تا دو ثانیه پیش داشتند به ریش هانز میخندیدند!
اولیویا با صدایی که از فرط کلافگی و عصبانیت کمی دورگه و بلند شده بود، طلبکارانه رو به در فریاد زد:
`+ بیا تو!`
منتظر بود دوباره قیافهی نحس و چشمهای ریز هانز را ببیند تا با یک گلدان از او پذیرایی کند، اما وقتی درِ سنگینِ چوبی به آرامی باز شد و پسری با موهای تیره و چشمهای خمارِ نیمهباز قدم به داخل اتاق گذاشت، دهان اولیویا از تعجب باز ماند. او هانز نبود!
برخلاف اولیویا که تعجب کرده بود، شانههای تهیونگ ناگهان افتاد. گارد جدیاش در یک لحظه فرو ریخت، نفس عمیق و راحتی کشید و با صدایی آرام که لحن رسمیِ قصر در آن دیده نمیشد، به زبان کرهای شروع کرد به صحبت کردن با پسر تازه وارد:
`- هیونگ... نمیگی سکته میکنم؟!`
پسر تازه وارد که در واقع مین یونگی، دوست صمیمی و محافظ شخصیِ دیگرِ تهیونگ بود، با بدنی شل و ول، شانههایی افتاده و صدایی که از ته چاه میآمد و داد میزد تازه از یک خوابِ عمیقِ زمستانی بیدار شده است، شروع کرد به حرف زدن. او حتی زحمت باز کردن کامل چشمهایش را هم به خود نداده بود:
`$ چرا فکر کردی خوشحالم؟ الان بابات و پسرا نامه فرستادن برات.`
تهیونگ با دیدن قیافهی پفکرده و بیحوصلهی دوستش، نیشخندی زد و با لحنی سرشار از شوخی و سرزنش گفت:
`- یونگیااااا! تازه از خواب پاشدی؟`
یونگی دستش را داخل جیبش برد، شانهای بالا انداخت و خیلی کوتاه و مختصر، با همان لحن بیتفاوتِ مخصوص به خودش جواب داد:
`$ آره.`
تهیونگ که کنجکاو شده بود بداند توی نامه چه نوشته شده، قدمی به جلو برداشت و دستش را دراز کرد:
`- نامه رو بده.`
یونگی کاغذ تاشدهای را از جیب لباس نظامیاش درآورد و به سمت تهیونگ پرت کرد:
`$ بیا.`
تهیونگ پاکت را باز کرد. نگاهی به اولیویا انداخت که با کنجکاوی و چشمهای گردشده داشت آنها را تماشا میکرد. اولیویا به لطفِ کلاسهای پنهانی و تلاشهایش، زبان کرهای را متوجه میشد؛ موضوعی که شاید خیلی از اطرافیانش هنوز از آن بیخبر بودند. تهیونگ نامه را جلوی خودش گرفت و با صدای بلند شروع به خواندن کرد تا اولیویا هم جریان را بفهمد:
میشه بیشتر حمایت کنید 🥹 واقعا ممنون میشم قول میدم تند تر فیک رو بزارم 🫀
هانز که اصلاً انتظار این برخورد تند را نداشت، یک قدم به عقب برداشت. دندانهایش را روی هم سابید اما سعی کرد ظاهرش را حفظ کند. با لحنی که سعی میکرد مؤدبانه باشد اما پر از کنایه بود، گفت:
`@ بله... فقط میخوام مطمئن بشم جاسوس نیست. میتونم بپرسم چی برای شما خریده بود؟`
چشمهایم را با کلافگی چرخاندم. این بشر رسماً مثل یک پشهی سمج بود که دست از سر آدم برنمیداشت. بدون اینکه حتی یک نگاه دیگر به قیافهی فضولش بیندازم، با سردترین حالت ممکن گفتم:
`+ زیورآلات! حالا هم برو بیرون.`
هانز چند ثانیه مکث کرد، اما وقتی دید نگاهم روی حرفم قاطع است، با حرص تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق بیرون رفت و در را محکم پشت سرش بست. به محض بستهشدن در، من و تهیونگ نگاهی به هم انداختیم و هردو زدیم زیر خنده؛ خندهای که سعی میکردیم بیصدا باشد تا هانز از پشت در نشنود!
سوم شخص
در اتاق اولیویا، آرامش نسبی بعد از طوفانِ هانز برقرار شده بود. زیورآلات درخشان هنوز روی پارچهی حریر تخت پهن بودند و اولیویا با نوک انگشتانش یکی از سنجاقسرهای نقرهای را لمس میکرد. تهیونگ هم با قامتی صاف، اما با لبخندی محو روی لبهایش، کمی دورتر ایستاده بود. تازه داشتند نفس راحت میکشیدند و جو دوباره صمیمی میشد که ناگهان...
*تق... تق... تق!*
صدای تقهای دیگر به در خورد. انگار اتاق پرنسس امروز به ایستگاه راهآهن تبدیل شده بود و هر کسی از راه میرسید باید یک سری به آن میزد!
اولیویا که هنوز اعصابش از فضولیهای هانز خرد بود، با حرص و عصبانیت، چشمهایش را در کاسه چرخاند. با شتاب خودش را روی صندلی میز آرایش رها کرد و تهیونگ هم در صدم ثانیه، ژست یک گارد سلطنتیِ جدی و بیاحساس را به خود گرفت؛ انگار نه انگار که تا دو ثانیه پیش داشتند به ریش هانز میخندیدند!
اولیویا با صدایی که از فرط کلافگی و عصبانیت کمی دورگه و بلند شده بود، طلبکارانه رو به در فریاد زد:
`+ بیا تو!`
منتظر بود دوباره قیافهی نحس و چشمهای ریز هانز را ببیند تا با یک گلدان از او پذیرایی کند، اما وقتی درِ سنگینِ چوبی به آرامی باز شد و پسری با موهای تیره و چشمهای خمارِ نیمهباز قدم به داخل اتاق گذاشت، دهان اولیویا از تعجب باز ماند. او هانز نبود!
برخلاف اولیویا که تعجب کرده بود، شانههای تهیونگ ناگهان افتاد. گارد جدیاش در یک لحظه فرو ریخت، نفس عمیق و راحتی کشید و با صدایی آرام که لحن رسمیِ قصر در آن دیده نمیشد، به زبان کرهای شروع کرد به صحبت کردن با پسر تازه وارد:
`- هیونگ... نمیگی سکته میکنم؟!`
پسر تازه وارد که در واقع مین یونگی، دوست صمیمی و محافظ شخصیِ دیگرِ تهیونگ بود، با بدنی شل و ول، شانههایی افتاده و صدایی که از ته چاه میآمد و داد میزد تازه از یک خوابِ عمیقِ زمستانی بیدار شده است، شروع کرد به حرف زدن. او حتی زحمت باز کردن کامل چشمهایش را هم به خود نداده بود:
`$ چرا فکر کردی خوشحالم؟ الان بابات و پسرا نامه فرستادن برات.`
تهیونگ با دیدن قیافهی پفکرده و بیحوصلهی دوستش، نیشخندی زد و با لحنی سرشار از شوخی و سرزنش گفت:
`- یونگیااااا! تازه از خواب پاشدی؟`
یونگی دستش را داخل جیبش برد، شانهای بالا انداخت و خیلی کوتاه و مختصر، با همان لحن بیتفاوتِ مخصوص به خودش جواب داد:
`$ آره.`
تهیونگ که کنجکاو شده بود بداند توی نامه چه نوشته شده، قدمی به جلو برداشت و دستش را دراز کرد:
`- نامه رو بده.`
یونگی کاغذ تاشدهای را از جیب لباس نظامیاش درآورد و به سمت تهیونگ پرت کرد:
`$ بیا.`
تهیونگ پاکت را باز کرد. نگاهی به اولیویا انداخت که با کنجکاوی و چشمهای گردشده داشت آنها را تماشا میکرد. اولیویا به لطفِ کلاسهای پنهانی و تلاشهایش، زبان کرهای را متوجه میشد؛ موضوعی که شاید خیلی از اطرافیانش هنوز از آن بیخبر بودند. تهیونگ نامه را جلوی خودش گرفت و با صدای بلند شروع به خواندن کرد تا اولیویا هم جریان را بفهمد:
میشه بیشتر حمایت کنید 🥹 واقعا ممنون میشم قول میدم تند تر فیک رو بزارم 🫀
- ۶.۵k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط